Prvních 200 řádků.
باید بریم خونه.
فرصتی نمونده. بیاین دیگه.
اطلاعات خاصی ندارم.
خیلیخب. یعنی باهام موافق نیستی که...
خیلیخب بچهها. دیگه تا صبح تعطیلیم.
وقتشه برین خونه.
- شبتون به خیر. - مرسی سارا.
به سلامت.
- شب به خیر. - شب به خیر.
- مرسی سارا. - شب به خیر.
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
سیر تا پیاز سینمای جهان رو با ما ببین! تلگرام، توییتر، اینستاگرام: Bamabinofficial@
منشاء فصل اول - قسمت اول
«سفر دور و دراز مختوم به شب»
دیگه وقتشه که بیای تو عزیز دلم.
میشه لطفا پنج دقیقه دیگه هم بمونم؟
مگان، به حرف مامانت گوش کن.
خیلیخب کلانتر.
بریم تو.
آفرین دختر.
- شب به خیر. - شب به خیر کلانتر.
زود برین خونه.
کیش و مات.
اِم، آره، شکستم دادی.
شکستم دادی بابا.
هنوز هم رقیب نداری.
خیلیخب آقای لو.
وقتشه بریم تو زیرزمین، خب؟
داریم... داریم بازی میکنیم!
آروم باشین. آروم باشین.
- چیزی نیست. - ببخشید.
اشکالی نداره. اشکالی نداره.
جینا میبردتون زیرزمین،
بعدش میتونین صبح برگردین بالا.
صحبت کرده بودیم دیگه، یادتونه؟
دختر خوبی هستیها.
عه، اینجا رو. جینا اومد.
- بریم. - بریم آقای لو.
بلند شین. آفرین.
آروم میریم، خب؟
- عه، جلوی پاتون رو بپاین. - مراقب باشین.
اِم، واقعا خیلی خوب قانعش میکنی.
- ممنون. - خواهش.
اِم، بهتره به مامانت بگی که اگه میخواد...
شب پیشش بمونه، قدمش رو تخم چشممونه.
وای.
هی میگه حالش بهتر میشه.
انکار تو خانوادهمون ریشه عمیقی دوونده.
اِم، لابد... لابد فردا میبینمت دیگه.
آره. اِم، لابد فردا میبینمت دیگه سرکار.
زود برو خونه، خب؟
درسته. آره. چشم خانم.
سلام. همهچی ردیفه؟
ظاهرا که ردیفه.
خیلیخب.
خب، برو خونه. صبح میبینمت.
شب به خیر کلانتر.
فرانک! تن لشت رو بلند کن دیگه!
بلند شو دیگه فرانک! باید بری خونه!
هوا داره تاریک میشه.
فرانک!
به درک بابا.
لارن دخلت رو میاره.
بابا نمیاد خونه؟
همین الانها دیگه میاد.
قرار بود تا هوا تاریک نشده بیاد خونه.
قول داده بود.
خب، بابات گاهی اوقات فراموشکار میشه دیگه.
مشکل خاصی نیست. تو برو دعات رو بخون.
من یه دقیقه دیگه میام پیشت.
خیلیخب.
امان از دستت فرانک.
کنون که به خواب میروم،
از خداوند خواستارم مراقب روحم باشد.
اگر در خواب جان سپردم،
از خداوند خواستارم روحم را نزد خود ببرد.
مگان؟
منم، مامانبزرگ.
بیا دم پنجره.
ولی نباید بیام.
اشکالی نداره.
به کسی نمیگم.
بین خودمون میمونه.
قول میدی؟
قول میدی،
من هم که اصلا زیر قولم نمیزنم.
وای.
دلم خیلی برات تنگ شده بود.
مگان، داری چیکار میکنی؟
تو که شبیه مامانبزرگم نیستی.
مامانبزرگت نیستها.
خیلی احساس تنهایی میکنم.
عزیز دلم، خواهشا...
شاید بتونی راهم بدی تو خونه.
مگان، نه!
نورمن، چیزیت نمیشه.
پریان سری دارن...
از «برکه اشک» برمیگردن.
خوبت میکنن.
نه. زخم حاصله از پنجه هیولائه خیلی عمیقه.
به دوستانم بگو دلم براشون تنگ میشه.
از طرف من از والدینم خداحافظی کن.
نورمن؟
نورمن! نورمن! نه، خواهش میکنم!
تو بهترین دوستمی!
خواهش میکنم، خواهش میکنم، نورمن، نه!
ولی پریان دارن از «برکه اشک» میان دیگه، نه؟
درمانش میکنن.
شرمنده رفیق.
نورمن مرده،
وقتی هم که آدم بمیره، دیگه کارش تمومه.
زندهاش کن!
باید زندهاش کنی!
آها. زندگی گاهی اوقات دشوار میشه دیگه بچه جان.
مامان، جولی نورمن رو کشت!
جولی.
چیه؟ دارم براش داستان تعریف میکنم دیگه.
مامان، جولی نورمن رو کشت!
جولی، داری چیکار میکنی؟
خیلیخب.
آروم باش. نورمن چش شده؟
هیولاها کشتنش.
هیولاها کشتنش؟
- خب، این که خبر خوبیه. - واسه چی؟
آخه هیولاها واقعی نیستن عزیز دلم،
حالا وقتی هیولاها واقعی نیستن،
یعنی نورمن هنوز زنده است دیگه، مگه نه؟
واقعا؟
اوهوم. با نورمن بازی کن.
صبح به خیر.
این دفعه چی شده؟
لارن مجبورتون کرده باز هم مسابقه آشپزی بذارین؟
آشغال عوضی.
بهت چی گفته بودم فرانک؟
دیر شده بود، من هم...
هر کی بچه داره، باید پنجرههاش رو میخکوب کنه.
باید پنجرههای خونهاش رو میخکوب کنه فرانک!
- نه. نه. - درست میگم یا نه؟
نه. طاقت ندارم. نکش.
داشته باش. میخوای مست کنی؟ میخوای مست کنی، ها؟
نه.
نه! نه! آخ!
مرد جماعت باید از خانوادهاش محافظت کنه فرانک!
مرد جماعت باید از خانوادهاش محافظت کنه!
- روم سیاهه. - ببین چیکار کردی.
روم سیاهه. نه!
- اینقدر گریه نکن. - وای! نه!
ببین چه گهی خوردی فرانک!
چشمت رو باز کن و ببین!
ببین چیکار کردی! ببینشون!
ببینشون! ببینش!
- نه! نه! - ببینش!
نه!
- نه؟ طاقت نداری، ها؟ - طاقت ندارم.
طاقت نداری؟ طاقت نداری؟ ها؟
ببینش پدرسوخته!
ببینش!
طا... طا... طاقت ندارم!
زندانیش کن. شنیدی چی گفتم؟
زندانیش کن.
نمی...
در اختیار خودتونن پدر.
میدونی امروز صبح یاد چی افتاده بودم؟
- هوم؟ - یاد اولین باری...
که با ماشین رفته بودیم دیدن پدر و مادرت.
اینطور که یادمه،
سوار ولوو مدل هشتاد و سهام بودیم...
که ترمزش در نقش بود...
و در سمت راستش باز نمیشد.
خدایا. اون ماشین واقعا مرگبار بود.
نه بابا، ماشینه یه پا قهرمان بود.
خیلی میترسیدم که والدینم ازت متنفر بشن.
ولی متنفر نشدن دیگه.
نه.
گاهی اوقات یاد دورانی میافتم...
که شرایط این شکلی نبود.
یاد قدیمها میافتم.
از این حرفها نزن.
چه حرفی نزنم؟
ای بابا.
چرا وسط جاده درخت افتاده؟
حتما طوفان شده بوده و از کجا کنده شده دیگه.
یعنی طوفانه فقط با یه درخت کار داشته؟
خب، حدودا یک و نیم کیلومتر پیش یه خروجی بود.
گمون کنم مجبوریم دور بزنیم.
شاید بتونیم با کاروانمون هلش بدیم.
گمون نکنم جواب بده رفیق.
بابا، بلندم کن.
بیا ببینم.
دارن چیکار میکنن؟
میشه خواهشا بریم؟
آره. بیا ببینم.
جیم!
- باشه. - بیا رفیق.
توافق کرده بودیم دیگه کلانتر.
نباید بیاین اینجا.
No comments yet. Be the first to leave one.