A Murder at the End of the World

A Murder at the End of the World

Stáhnout Farsi Persian titulky

Série 1

Informace o verzi

A Murder At The End Of The World S01E06 720p WEB H264-EDITH
Komentář od iredprincess

Tagy

web
720p
720
x264
480p
480
webrip
BRip
1080
x265
HEVC
Zveřejněno: 2023-12-12
Stažení: 60
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‫«آنچه گذشت...»

‫توی اتاق اندی بودیم. ‫مثل یه پناهگاهـه.

‫کم کم دارم حس می‌کنم که اینجا

‫- اصلاً هتل نیست. ‫- هدفـشون خراب کردنِ منـه.

‫واسـم پاپوش درست کردن.

‫تو هک بلدی، مگه نه لو می؟

‫داشتی چیکار می‌کردی؟

‫نیازی نیست به این مزخرفات جواب بدم.

‫من می‌دونم زومر پسر بیلـه.

‫داربی، تو رفتی اینو به همسرم گفتی؟

‫من عقیم‌ام.

‫ولی به هیچکس نگفتم، حتی به همسرم.

‫اصلاً خوب نیست که ‫این‌همه راز توی دلت باشه.

‫و منم کلی راز توی دلمـه.

‫نمی‌تونم به هیچ کدوم‌شون اعتماد کنم!

‫به نظرم باید برگردیم خونه.

‫حس می‌کنم ‫داری قاتی می‌کنی داربز.

‫من واقعاً فکر می‌کردم ‫با بقیه فرق داری.

‫عملاً حاضری دزدکی واردِ خونۀ ‫یه قاتل سریالیِ تموم عیار بشی،

‫که چی؟ که نجاتـشون بدی؟

‫آخه اصلاً نمی‌تونی. ‫همه‌ـشون مُردن.

‫چرا هر وری که می‌ری، ‫عزرائیلـم دنبالت میاد؟

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

‫ترجمه از «iredprincess و امیر فرحناک»

‫در تـلگـرام: ‫ « FarahSub & iredsub »

‫داربی.

‫داربی بدنت رو گرم کنیم

‫و خشکت کنیم.

‫دارم یخ می‌زنم.

‫جلسۀ درمانی اندی ‫تا ۴۳ دقیقۀ دیگه تموم می‌شه.

‫می‌رم طبقۀ بالا که خبرش کنم، ولی...

‫حواست باشه، ‫الان حال‌وحوصله نداره.

‫با... باشه.

‫مراقب باش.

‫باشه.

‫بلندت کنم. ‫می‌خوام بلندت کنم داربی، خب؟

‫خیله‌خب، آفرین.

‫تا دیوید بیاد، ‫باید منتظرش بمونی.

‫تو بودی که ‫واسم کد مورس فرستادی

‫و گفتی اینجا همدیگه رو ببینیم؟

‫معلومه که آره. ‫خط تلفن‌ها شنود می‌شن اینجا.

‫البته توی یه سری اتاق‌ها، ‫بخاطر حریم خصوصی

‫هیچ نظارتی وجود نداره.

‫مثل اتاقـمون و این حموم‌ها.

‫واسه همینـم ‫می‌شه اینجا صحبت کرد.

‫از کجا معلوم که ‫من رو نفرستادی دنبال نخود سیاه

‫تا کرکرۀ استخر رو ببندی؟

‫خدای من، داربی.

‫همون موقع که من رسیدم، ‫کرکرۀ بسته شده بود.

‫گیر کرده بود. بخاطر همینـم ‫رفتم دیوید رو آوردم کمکم کنه.

‫کرکرۀ استخر هوشمنده؟

‫- به نظرت یکی هکـش کرده؟ ‫- آره.

‫ای کاش می‌تونستم ‫بهت اعتماد کنم لی.

‫ولی سختـه.

‫با اون پاسپورت جعلی و...

‫فکر کنم اصلاً هیچ موقع

‫درمورد هیچ موضوعی ‫باهام روراست نبودی.

‫هرکسی که در جریان حقیقت بوده، الان مُرده.

‫همه به جُز دیوید.

‫باور کن داربی، قصدم صرفاً ‫محافظت از تو بوده.

‫خب در امان که نیستم.

‫هیچکس نیست.

‫مسئله اندی‌ـه.

‫مگه نه؟

‫داری بخاطرش یه چیزی رو لاپوشونی می‌کنی.

‫لی...

‫تو پاسپورت و کارت بانکیِ ‫جعلی داری.

‫یه کلاه‌گیس و یه کیفِ آماده ‫که همه‌جا با خودت دور می‌دی.

‫شبیه به کسی هستی که

‫جُرمی مرتکب شده.

‫اولـش با چیزهای کوچک شروع شد.

‫اندی همیشه اینطوری می‌گفت: ‫«پسر منه، گل‌پسر خودمـه.»

‫هیچوقتِ خدا نشنیدم بگه پسرمون.

‫ولی واقعاً عاشق زومره، بخاطر همینـم ‫حرف‌هاش زیاد مهم نبود.

‫ولی به مرور زمان همون چیزهای کوچیک

‫خیلی بزرگتـر از پیش شدن.

‫خورد و خوراکِ زومر، ‫تا آخرین گرم اندازه‌گیری می‌شه.

‫مرحلۀ «رِم» خوابـش رو طولانی‌تر کرد.

‫امواج آلفای مغزش رو

‫برای تمرکز بهتر افزایش داد.

‫اندی لحظه به لحظۀ ‫زندگیِ زومر رو کنتر می‌کنه.

‫وقتی که تحتِ فشار ‫ساختن این مکان و «ری» بود،

‫خیلی زود از کوره در می‌رفت.

‫آروم، آروم، آروم.

‫آها، داری خوب پیش می‌ری.

‫حالا اولین باری که اندی

‫این هتل رو نشونـمون داد ‫رو تصور کن،

‫اصلاً اجازه نمی‌داد زومر ‫پاش رو از خونه بیرون بذاره.

‫من رو ببین مامان!

‫می‌ترسید بدزدنـش.

‫بخاطر همینـم زومر ‫توی هتل دوچرخه‌سواری می‌کرد.

‫ولی یه روز زمین خورد.

‫اندی هم بدجور جوش آورد.

‫حالت خوبـه؟

‫بارها و بارها زومر

‫شاهدِ چنین صحنه‌ای بود.

‫سرم خیلی درد می‌کنه.

‫بیا بریم با همدیگه...

‫واقعاً شرمنده. ‫همه‌چیز یهو...

‫مامانی.

‫تموم هم و غم اندی این بود ‫که برای محافظت از پسرش

‫در برابر هرجور اتفاق آخرالزمانی‌ای ‫که می‌تونست متصور بشه،

‫- این امپراطوری رو بنا کنه. ‫- من خوبـم.

‫ولی در واقع باید ‫از زومر در مقابل اندی...

‫محافظت می‌شد.

‫آب ریخته

‫جمع‌شدنی نیست.

‫با خودم گفتم خب ‫وقتی که هتل تکمیل بشه،

‫دیگه کلاً اندی ما رو تو چنگش داره.

‫ما رو می‌بره توی خونۀ زیرزمینیـش ‫و...

‫گیر میفتیم.

‫می‌دونستم باید به یه روشی ‫از اینجا خارجش کنم،

‫ولی نمی‌دونستم چطوری.

‫فکر کردم که به پلیس زنگ بزنم،

‫ولی اندی شمارۀ خودِ رئیس‌جمهور رو داره.

‫حساب‌هام همه مشترک‌ان.

‫همۀ کارت‌های بانکیـم به اسم اونـه.

‫عملاً هیچ پولی ندارم.

‫بعدش یهویی یادِ ‫یکی از بچه‌های بامزۀ دبیرستانـم افتادم،

‫روزنامه‌نگار شده بود ‫و از اینترنت فاصله گرفته بود

‫و توی یه کلبۀ کوچک ‫توی جنگل‌های نوا اسکوشیا زندگی می‌کرد.

‫و تا حالا هیچوقت ‫درموردش به اندی نگفته بودم.

‫یه روز که رفتم ‫زومر رو مثل همیشه

‫از مدرسه برگردونم.

‫مامانی!

‫فردا می‌بینمت بچه‌جون.

‫- سلام عشق من. ‫- سلام مامانی.

‫- مدرسه چطور بود؟ ‫- خوب.

‫کمربندت رو بستی؟

‫خیله‌خب.

‫ولی دیگه خونه نرفتم.

‫رفتیم یه جایی که ‫خیلی شلوغ بود.

‫بستنی رام ‫دوست داشتی دیگه، نه؟

‫- نه. ‫- نه؟ شکلاتی؟

‫آره، یکم می‌خوام.

‫خیله‌خب بگو ببینم ‫چرخ و فلک سوار بشیم

‫یا که ترن هوایی؟

‫همۀ دوربین‌های مداربستۀ عمومی

‫قابلیت تشخیص چهره دارن،

‫ولی من یه راهی ‫برای پیچوندنـش بلد بودم.

‫و می‌دونستم که اندی ‫روی گوشیـم یه بدافزار نصب کرده،

‫برای همینـم یه راهی پیدا کردم ‫که واسه یه مدت دنبالِ

‫یکی دیگه باشه.

‫به نظرت تا اونجا می‌تونیم بریم؟

‫- ها؟ خیلی دوره‌ها. ‫- آره.

‫سازمان وسایل نقلیۀ ‫نیوجرسی رو هک کردم،

‫یه خانمی با موهای قهوه‌ای، ‫چشم‌های آبی،

‫هم‌قد و هم‌وزن خودم پیدا کردم ‫که یه پسر کوچک هم داشت.

‫گواهینامه‌اش داشت منقضی می‌شد.

‫برای همینـم ‫درخواست گواهینامۀ جدید دادم

‫و رفتم سازمان وسایل نقلیه

‫تا به جای اون، ‫از من عکسبرداری کنن.

‫ماشین خودمون چی؟

‫این ماشین جدیدمونـه.

‫اون یکی رو بیشتر دوست داشتم.

‫عه واقعاً؟

‫هنوز که توی این ماشین ‫سواری نکردی.

‫از کجا مطمئنی؟

‫۱۸ ساعتِ تموم رانندگی کردم.

‫جرئت نداشتم ‫بزنم بغل یکم بخوابم.

‫فقط پمپ بنزین وامیستادم.

‫تحت عنوان مانیکا چپ‌من و ‫پسرش تامی

‫از مرز رد شدیم ‫و به کانادا رفتیم.

‫۲۱۳ دلار توی حساب خودم داشتم.

‫وقتی که به کلبۀ توی جنگل رسیدیم،

‫خیالـم راحت شده بود.

‫موفق شده بودم.

‫صدای خندۀ دوستـم رو می‌شنیدم ‫که از توی ایوون می‌اومد.

‫و از شنیدن صدای خنده‌اش، ‫خنده‌ام گرفت چون...

‫درست مثل ۱۵ سال پیشش بود.

‫هی لی، بالاخره رسیدی.

‫ولی بعدش جا خوردم ‫دیدم داره با کی خوش و بش می‌کنه.

‫اندی بود.

‫توی راه برگشت، توی هواپیما،

‫اندی فقط یک بار صحبت کرد.

‫تو می‌تونی بری.

‫ولی زومر می‌مونه.

‫راستش رو بخوای داربی، ‫تا همین امروز،

‫هنوز که هنوزه نمی‌دونم چطوری این کار رو کرد.

‫نمی‌شه از دستـش فرار کرد.

‫و خیلی بیشتر از پیش، ‫درگیرِ زومر شده.

‫موفقیت اندی نشات گرفته ‫از تنها چیزیـه که روش متمرکزه،

‫و تمرکز جدیدش روی پسرشـه.

‫پس می‌خواسته با بیل آشنا بشه؟

‫تا بتونه عمیقاً پسرش رو بشناسه؟

‫ممکنه، با عقل جور درمیاد.

‫روحمـم خبر نداشت که ‫بیل پدرِ زومره.

‫فکر می‌کردم اندی ‫بیل رو دعوت کرده بخاطر اینکه

‫می‌خواسته مخالفینـش ‫رو به خودش نزدیک نگه داره.

‫و تعجبی هم نکردم وقتی‌که ‫دیدم بیل دعوتنامه رو رد کرد.

‫صبر کن.

‫بخاطر همین بود که ‫اندی من رو دعوت کرد؟

‫من رو طعمه کرد.

‫و بیل موافقت کرد.

‫وای خدای من.

‫بعد از اینکه بیل ‫دعوتِ اندی رو قبول کرد،

‫دست به دامن بیل شدم.

‫چیز دیگه‌ای به ذهنـم نمی‌رسید. ‫چارۀ دیگه‌ای نداشتم.

‫و به نظرت...

‫دومین شانست برای فرار، ‫بیل بود؟

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left