Prvních 200 řádků.
«آنچه گذشت...»
توی اتاق اندی بودیم. مثل یه پناهگاهـه.
کم کم دارم حس میکنم که اینجا
- اصلاً هتل نیست. - هدفـشون خراب کردنِ منـه.
واسـم پاپوش درست کردن.
تو هک بلدی، مگه نه لو می؟
داشتی چیکار میکردی؟
نیازی نیست به این مزخرفات جواب بدم.
من میدونم زومر پسر بیلـه.
داربی، تو رفتی اینو به همسرم گفتی؟
من عقیمام.
ولی به هیچکس نگفتم، حتی به همسرم.
اصلاً خوب نیست که اینهمه راز توی دلت باشه.
و منم کلی راز توی دلمـه.
نمیتونم به هیچ کدومشون اعتماد کنم!
به نظرم باید برگردیم خونه.
حس میکنم داری قاتی میکنی داربز.
من واقعاً فکر میکردم با بقیه فرق داری.
عملاً حاضری دزدکی واردِ خونۀ یه قاتل سریالیِ تموم عیار بشی،
که چی؟ که نجاتـشون بدی؟
آخه اصلاً نمیتونی. همهـشون مُردن.
چرا هر وری که میری، عزرائیلـم دنبالت میاد؟
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
ترجمه از «iredprincess و امیر فرحناک»
در تـلگـرام: « FarahSub & iredsub »
داربی.
داربی بدنت رو گرم کنیم
و خشکت کنیم.
دارم یخ میزنم.
جلسۀ درمانی اندی تا ۴۳ دقیقۀ دیگه تموم میشه.
میرم طبقۀ بالا که خبرش کنم، ولی...
حواست باشه، الان حالوحوصله نداره.
با... باشه.
مراقب باش.
باشه.
بلندت کنم. میخوام بلندت کنم داربی، خب؟
خیلهخب، آفرین.
تا دیوید بیاد، باید منتظرش بمونی.
تو بودی که واسم کد مورس فرستادی
و گفتی اینجا همدیگه رو ببینیم؟
معلومه که آره. خط تلفنها شنود میشن اینجا.
البته توی یه سری اتاقها، بخاطر حریم خصوصی
هیچ نظارتی وجود نداره.
مثل اتاقـمون و این حمومها.
واسه همینـم میشه اینجا صحبت کرد.
از کجا معلوم که من رو نفرستادی دنبال نخود سیاه
تا کرکرۀ استخر رو ببندی؟
خدای من، داربی.
همون موقع که من رسیدم، کرکرۀ بسته شده بود.
گیر کرده بود. بخاطر همینـم رفتم دیوید رو آوردم کمکم کنه.
کرکرۀ استخر هوشمنده؟
- به نظرت یکی هکـش کرده؟ - آره.
ای کاش میتونستم بهت اعتماد کنم لی.
ولی سختـه.
با اون پاسپورت جعلی و...
فکر کنم اصلاً هیچ موقع
درمورد هیچ موضوعی باهام روراست نبودی.
هرکسی که در جریان حقیقت بوده، الان مُرده.
همه به جُز دیوید.
باور کن داربی، قصدم صرفاً محافظت از تو بوده.
خب در امان که نیستم.
هیچکس نیست.
مسئله اندیـه.
مگه نه؟
داری بخاطرش یه چیزی رو لاپوشونی میکنی.
لی...
تو پاسپورت و کارت بانکیِ جعلی داری.
یه کلاهگیس و یه کیفِ آماده که همهجا با خودت دور میدی.
شبیه به کسی هستی که
جُرمی مرتکب شده.
اولـش با چیزهای کوچک شروع شد.
اندی همیشه اینطوری میگفت: «پسر منه، گلپسر خودمـه.»
هیچوقتِ خدا نشنیدم بگه پسرمون.
ولی واقعاً عاشق زومره، بخاطر همینـم حرفهاش زیاد مهم نبود.
ولی به مرور زمان همون چیزهای کوچیک
خیلی بزرگتـر از پیش شدن.
خورد و خوراکِ زومر، تا آخرین گرم اندازهگیری میشه.
مرحلۀ «رِم» خوابـش رو طولانیتر کرد.
امواج آلفای مغزش رو
برای تمرکز بهتر افزایش داد.
اندی لحظه به لحظۀ زندگیِ زومر رو کنتر میکنه.
وقتی که تحتِ فشار ساختن این مکان و «ری» بود،
خیلی زود از کوره در میرفت.
آروم، آروم، آروم.
آها، داری خوب پیش میری.
حالا اولین باری که اندی
این هتل رو نشونـمون داد رو تصور کن،
اصلاً اجازه نمیداد زومر پاش رو از خونه بیرون بذاره.
من رو ببین مامان!
میترسید بدزدنـش.
بخاطر همینـم زومر توی هتل دوچرخهسواری میکرد.
ولی یه روز زمین خورد.
اندی هم بدجور جوش آورد.
حالت خوبـه؟
بارها و بارها زومر
شاهدِ چنین صحنهای بود.
سرم خیلی درد میکنه.
بیا بریم با همدیگه...
واقعاً شرمنده. همهچیز یهو...
مامانی.
تموم هم و غم اندی این بود که برای محافظت از پسرش
در برابر هرجور اتفاق آخرالزمانیای که میتونست متصور بشه،
- این امپراطوری رو بنا کنه. - من خوبـم.
ولی در واقع باید از زومر در مقابل اندی...
محافظت میشد.
آب ریخته
جمعشدنی نیست.
با خودم گفتم خب وقتی که هتل تکمیل بشه،
دیگه کلاً اندی ما رو تو چنگش داره.
ما رو میبره توی خونۀ زیرزمینیـش و...
گیر میفتیم.
میدونستم باید به یه روشی از اینجا خارجش کنم،
ولی نمیدونستم چطوری.
فکر کردم که به پلیس زنگ بزنم،
ولی اندی شمارۀ خودِ رئیسجمهور رو داره.
حسابهام همه مشترکان.
همۀ کارتهای بانکیـم به اسم اونـه.
عملاً هیچ پولی ندارم.
بعدش یهویی یادِ یکی از بچههای بامزۀ دبیرستانـم افتادم،
روزنامهنگار شده بود و از اینترنت فاصله گرفته بود
و توی یه کلبۀ کوچک توی جنگلهای نوا اسکوشیا زندگی میکرد.
و تا حالا هیچوقت درموردش به اندی نگفته بودم.
یه روز که رفتم زومر رو مثل همیشه
از مدرسه برگردونم.
مامانی!
فردا میبینمت بچهجون.
- سلام عشق من. - سلام مامانی.
- مدرسه چطور بود؟ - خوب.
کمربندت رو بستی؟
خیلهخب.
ولی دیگه خونه نرفتم.
رفتیم یه جایی که خیلی شلوغ بود.
بستنی رام دوست داشتی دیگه، نه؟
- نه. - نه؟ شکلاتی؟
آره، یکم میخوام.
خیلهخب بگو ببینم چرخ و فلک سوار بشیم
یا که ترن هوایی؟
همۀ دوربینهای مداربستۀ عمومی
قابلیت تشخیص چهره دارن،
ولی من یه راهی برای پیچوندنـش بلد بودم.
و میدونستم که اندی روی گوشیـم یه بدافزار نصب کرده،
برای همینـم یه راهی پیدا کردم که واسه یه مدت دنبالِ
یکی دیگه باشه.
به نظرت تا اونجا میتونیم بریم؟
- ها؟ خیلی دورهها. - آره.
سازمان وسایل نقلیۀ نیوجرسی رو هک کردم،
یه خانمی با موهای قهوهای، چشمهای آبی،
همقد و هموزن خودم پیدا کردم که یه پسر کوچک هم داشت.
گواهینامهاش داشت منقضی میشد.
برای همینـم درخواست گواهینامۀ جدید دادم
و رفتم سازمان وسایل نقلیه
تا به جای اون، از من عکسبرداری کنن.
ماشین خودمون چی؟
این ماشین جدیدمونـه.
اون یکی رو بیشتر دوست داشتم.
عه واقعاً؟
هنوز که توی این ماشین سواری نکردی.
از کجا مطمئنی؟
۱۸ ساعتِ تموم رانندگی کردم.
جرئت نداشتم بزنم بغل یکم بخوابم.
فقط پمپ بنزین وامیستادم.
تحت عنوان مانیکا چپمن و پسرش تامی
از مرز رد شدیم و به کانادا رفتیم.
۲۱۳ دلار توی حساب خودم داشتم.
وقتی که به کلبۀ توی جنگل رسیدیم،
خیالـم راحت شده بود.
موفق شده بودم.
صدای خندۀ دوستـم رو میشنیدم که از توی ایوون میاومد.
و از شنیدن صدای خندهاش، خندهام گرفت چون...
درست مثل ۱۵ سال پیشش بود.
هی لی، بالاخره رسیدی.
ولی بعدش جا خوردم دیدم داره با کی خوش و بش میکنه.
اندی بود.
توی راه برگشت، توی هواپیما،
اندی فقط یک بار صحبت کرد.
تو میتونی بری.
ولی زومر میمونه.
راستش رو بخوای داربی، تا همین امروز،
هنوز که هنوزه نمیدونم چطوری این کار رو کرد.
نمیشه از دستـش فرار کرد.
و خیلی بیشتر از پیش، درگیرِ زومر شده.
موفقیت اندی نشات گرفته از تنها چیزیـه که روش متمرکزه،
و تمرکز جدیدش روی پسرشـه.
پس میخواسته با بیل آشنا بشه؟
تا بتونه عمیقاً پسرش رو بشناسه؟
ممکنه، با عقل جور درمیاد.
روحمـم خبر نداشت که بیل پدرِ زومره.
فکر میکردم اندی بیل رو دعوت کرده بخاطر اینکه
میخواسته مخالفینـش رو به خودش نزدیک نگه داره.
و تعجبی هم نکردم وقتیکه دیدم بیل دعوتنامه رو رد کرد.
صبر کن.
بخاطر همین بود که اندی من رو دعوت کرد؟
من رو طعمه کرد.
و بیل موافقت کرد.
وای خدای من.
بعد از اینکه بیل دعوتِ اندی رو قبول کرد،
دست به دامن بیل شدم.
چیز دیگهای به ذهنـم نمیرسید. چارۀ دیگهای نداشتم.
و به نظرت...
دومین شانست برای فرار، بیل بود؟
No comments yet. Be the first to leave one.