Prvních 191 řádků.
آنچه گذشت...
دنبال اینا میگردی؟ بیا بگیرشون
ولی رندال رو نگه میداریم
چند تا حولهی تمیز لازم داریم!
هی، هی، هی. بس کن!
- اینطوری به خودت صدمه میزنی - منو اونجا ول کردی لعنتی!
الیس... دوباره حسابی شاد شده
نمیتونم بهش بگم چقدر میترسم
- دارم سعی میکنم صبور باشم، ولی... - نمیتونی کمکم کنی
متوجه نمیشم!
- اینا. فقط میتونم اینا رو بخورم - چی؟
فکر کنم بچه یه مشکلی داره
- چی شده؟ - چیزی از کریستوفر نیست
کریستوفر کی بوده؟
دوستمون بود
ولی بعد شروع کرد به دیدن اون نشان
و بعد همه مردن
جسپر میتونه بهمون بگه چرا اون اتفاقات افتاد
راحتتر تونستم به خودم بگم همهشون مردن
تمام اون مدت پسربچهم اینجا بوده
چجور مردی از خانوادهش قطع امید میکنه؟
ویکتور؟
نمیدونستم چطوری برگردم خونه
دیشب چی شد؟
- بوید؟ - تابیتا برگشته
چی؟
بوید گفت از یه درخت رد شدی
اسمشون درخت دوردسته
میشه بدون درخت برگشت اونجا؟
نمیدونم. نمی... نمیدونم
بطریها چی؟ بطریها چیز خاصی داشتن؟
چند تاییشون رو آوردم پایین
تکههای کاغذی توشون بودن که روشون یه سری اعداد نوشته شده بود
وقتی اون بیرون بودی با کسی تماس گرفتی؟
متوجه نیستی، اگر میگفتم حرفمو باور نمیکردن
فرصتی نصیبت شد که تابحال نصیب هیچکدوممون نشده بود
و گند زدی رفت
از اینجا رفتم و برگشتم
- و دست خالی برگشتم! - فکر کردیم مردی!
بچههات فکر کردن مردی
اینو به بچههات مدیونی که الان اینجا باشی
چیکار داری میکنی؟
کابوس دیدم
میخوای در موردش صحبت کنی؟
نه
خب، برگرد تو رختخواب
باید بیشتر تلاش میکردم
وقتی رفته بودم اون بیرون باید بیشتر تلاش میکردم
نهایت تلاشت رو کردی
از کجا میدونی؟
چی؟
همیشه از این حرفا میزنی از کجا میدونی؟
چطوری میدونی چه کارایی از دستم برمیومده؟
- فقط میگم... - مدام از این حرفایی میزنی
که حقیقت ندارن فقط برای اینکه حال من بهتر بشه
متوجه... متوجه نمیشم چرا
ترجیح میدی بهت بپرم؟
کاری کنم حس مزخرفی بهت دست بده؟
همچین کاری نمیکنم
فقط میخوام باهام صادق باشی!
نه
اینو میخوای که ذهنتو بخونم
تا هرموقع خواستی هرچی دلت میخواد بهت بگم
میخوای من آدم بده باشم؟
باشه!
ولی من بودم که اینجا موندم
و نذاشتم بلایی سر بچههامون بیاد
اونم وقتی تو ول کردی و رفتی سراغ هرکاری که داشتی میکردی!
نه، نه، نه. جوری میگی انگار رفتم تعطیلات
اومدم سراغ تو
ازت اجازه خواستم لامصب
داشتم سعی میکردم دخترمون رو نجات بدم
به ذهنت نرسید که شاید بتونیم کارها رو با همدیگه انجام بدیم؟
نه! چون میخواستی تنهایی انجامش بدی!
دلت میخواد همهچی رو تنهایی انجام بده!
- برای همین تو... - برای همین چی؟
- برای همین چی؟ - هیچی
- هیچی...؟ برای همین چی؟ - من میخوابم
اینقدر بزدل نباش و بهم بگو لعنتی!
برای همین میخواستی طلاق بگیری
چون برات آسونتره که ول کنی و بری
که خودت تنهایی با مرگ تامس کنار بیای
جای اینکه سعی کنی خانوادهمون رو درست کنی!
عه، آره و توام شوالیهی فداکار بودی، آره؟
هرکاری که کردی هر تصمیمی که گرفتی، بینقص بود!
- من همچین حرفی نزدم - فکر کردی...
طلاق گرفتن بهم اجازه میداد تنهایی باهاش کنار بیام؟
همونجوریشم تنها بودم لعنتی!
اصلاً اینطور نبود
تو تونستی خودتو توی کارت غرق کنی!
نبودی ببینی جولی و ایتن گریون از خواب بیدار میشدن
ندیدی چطور توی اتاق تامس مینشستن
- و به اسباببازیهاش خیره میشدن - نه
اونوقت تو "ناراحت"ـی
ناراحتی چون مجبور شدی چند روزی که من نبودم
از بچههات مراقبت کنی؟
من یه سال تمام از بچههای کوفتیم مراقبت میکردم وقتی تو داشتی...
- نه! خدا... - ...خدا میدونه چیکار میکردی!
لعنتت کنه، نه!
- کجا داری میری؟ - طبقهی پایین!
تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی
سلام
دیر بیدار شدی
بابا کجاست؟
با چند نفر رفت دریاچه تا بقیهی غذاها رو بیاره
رفت؟
آره. فردا برمیگرده
برو به ایتن بگو دارم صبحونه درست میکنم
پس حالا دیگه ول میکنیم میریم دم دریاچه؟
عزیزم، مردم به اون غذا احتیاج دارن
صحیح
و ارتباطی به اون داد و فریاد دیشب نداشت؟
شرمنده که شنیدیش
کمابیش مطمئنم ساکنین خونهی گروهی هم شنیدنش
- ببین، جولی... - نه، درک میکنم
بارها این صحبتها رو شنیدم
فقط خوشحالم بعضی چیزها بالاخره دارن به حالت عادی برمیگردن
میرم ایتن رو بیارم
یعنی میگی ممکنه این یجور رمز باشه؟
آره، یا یه الگوریتم یا... خدا میدونه چی
ببین، حقیقت اینه که تابیتا از فانوس دریایی هل داده شد بیرون
و یجورایی از یه مسیر طبیعتگردی توی کمدن ایالت مین سر درآورد
فکر نکنم حرفم چندان جنجالی باشه که هرجور هم حساب کنی
همچین چیزی غیرممکنه
- خیلیخب - مگر اینکه... مگر اینکه...
یجور... رویداد کوانتومی رو تجربه کرده باشه
خب؟ یا یه سیاهچاله یا هرکدوم از رویدادهای نظری
که بهش اجازه بده از فانوس دریایی
برسه به جنگل کمدن ایالت مین
یا شاید...
شاید فانوس دریایی توی جنگل
هممکان با کمدن ایالت مین باشه
شاید سیاهچاله نبوده و شکاف میانبُعدی بوده
- جید - متوجهم که خیلیا توی این مسائل
گیج میشن، ولی حقیقت اینه که یه سیاهچاله
یه میانبر در فضا و زمانه درحالیکه شکاف میانبُعدی...
جید، بس کن!
شرمنده، چیه؟
فکر کردم گفتی میخوای یه چیز هیجانانگیز بهم نشون بدی
آره دیگه!
خیلیخب، ببین، ببین
اگر شک و تردید داری درک میکنم
منم دارم
یه حسی بهم میگه اینها...
باید یه معنایی داشته باشه
درخت بطریها برای میراندا مهم بوده، درسته؟
و به گفتهی تابیتا، اون تنها کسی بود
که مدتها قبل از اومدن به اینجا با اینجا ارتباط داشت
نگاهی به بطریهای اون یکی درخته انداختی؟
کدوم درخته؟ اونی که توی "مین"ـه؟
- نه. چطور میتونستم... - نه، اونی که...
وقتی من و سارا با هم رفتیم توی جنگل
یکی از این درختها رو پیدا کردیم
درخت جابهجا کننده نبود ولی از این بطریها ازش آویزون بود
توشون پیام بود
یکیش رو آوردم پایین روش نوشته بود... 1864
1864
هجده. 186...
قبلاً دیدمش. قبلاً دیدمش...
1864
درخت دومیه کجاست؟
سلام. شرمنده
داشتم دنبالت میگشتم و با خودم گفتم بهتره منتظرت بمونم
خیلیخب
خیلی وقته یکی از اینا ندیده بودم
آره. این مال خانم دیویس بود
واقعاً؟
همچین چیزی دست خانم دیویس چیکار میکرد؟
برای پسرش خریده بود
پسرش خیلی مریض بود و این ماشینه رو پشت یه مجله دیده بود
برای همین مسافت زیادی رو طی کرد
تا از تنها مغازهای
که هنوزم از اینا میفروخت یکیشون رو بخره
گفت...
گفت وقت چندانی برای پسرش نمونده
و میدونست ماشینه باعث میشه...
لبخند به لبش بشینه
قبل از اینکه برسه خونه درخته رو دید
و خیلی وقت پیش مرد
گمونم پسرش هم مرده
آره، تو فکر بودم شاید بتونی
امروز این اطراف رو بهم نشون بدی
یه کاری دارم باید انجامش بدم
خیلی مهمه
اوه
اشکال نداره منم همراهت بیام؟
نه، فکر نکنم فکر خوبی باشه
صحیح
خب پس... مزاحمت نمیشم
خب...
خب...
No comments yet. Be the first to leave one.