Prvních 200 řádků.
تـي وـي وُرلـد » با افـتـخـار تـقـديـم مـي کـنـد »
« دودمــان » " قسمت دوازدهم از فصل اول "
وقتی از قایق پیاده شدی چی شد؟
منو رسوند به مسافرخونه و بعدش رفت
با وانت خودشـ... میشه بیای اینجا و بشینی؟
جنی
بعد اینکه رسوندت نگفت داره کجا میره؟
.نه. ازش نپرسیدم
من مثل شماها کارهاش رو نمیپام - نمیفهمم، ایراد کار کجاست؟ -
چون ما از دوتای شما خواستیم که نزدیکش نشین. به خاطر همین
ولی اون آدم باحالیه. و آدم خیلی خوبیه
وقتی این رو بهت داد چیزی بهت نگفت؟
گفت شرمندهست که واسه تولدم نیومده
و همین؟
گفت خوششانسی میاره. و تا زمانی که بندازمش گردنم اتفاق بدی برام نمیوفته
پس نباید گمش کنم. و نباید بذارم شما ازم بگیرینش
پس حرفامون تموم شد؟
.آره، تموم شد
.بهشون بگو چند دست لباس بذارن تو چمدون
.واسه یه مدتی از شهر ببرشون بیرون
متأسفم، شما رو به خاطر نمیارم
گفتین که دنی رو از دبیرستان میشناختین؟
.اون یه چند سالی از من جلوتر بود - .اوه -
اومدم شهر تا خانوادهام رو ببینم و شنیدم که دنی برگشته
...آره، اون، آه
الان چند ماهی میشه که اینجا کار میکنه
الان اینجاست؟ خیلی دوست دارم احوالپرسی باهاش بکنم - .یکم قبلتر اینجا بود -
.با دوست دخترش رفته یه جایی - .خوش به حالش -
دوست دخترش رو میشناسم؟
خب، شاید، اونم اهل همینجاست
چلسی اوبانون؟
معلومه. تا جایی که یادمه دختر خوشگلیه
.درسته - .دختر خوبیه -
.بله، همینطوره
خب، از دیدنتون خوشحال شدم، خانم ریبورن
.ممنون. به دنی میگم که سر زدین
.اوه، نیازی نیست .بعداً میبینمش
.خیلیخب، خداحافظ
.سلام
.ممنون که اومدی
میخوای درمورد چی حرف بزنی؟ - میخوای بیای تو؟ -
.نه. راستش نه
ببین، الان خانوادهام داره با مسائل واقعاً ناخوشایندی سر و کله میزنه
.نمیدونم جان بهت چی گفته - .اون نگران دنی بود -
خیلی ناراحت بود که دنی جنی رو سوار قایق کرده
.آره
بگذریم، بعید میدونم دلم بخواد بیشتر از این اینجا بمونم
و باید درمورد نیویورک تصمیمم رو بگیرم
و جوابی هم از طرف تو نشنیدم
خب، فکر میکردم منظورم رو خیلی واضح بهت رسونده باشم
حرف زیادی نزدی
چون حرفی ندارم که بهت بزنم
.برو به نیویورک، مگ
و زندگیت رو هر جور دلت میخواد بگذرون
حالا اونا رو کجا ببرم؟
خونهی خواهرت یا یه هتل تو میامی مهم نیست
برای چه مدتی؟ - .نمیدونم -
.تا زمانی که یه راه حلی پیدا کنم
.باورم نمیشه همچین اتفاقی داره میوفته مجبورم برگردم خونهام
چون تو مقابل برادرت واینمیستی
خودتم نمیدونی درمورد چی حرف میزنی
بهم گفته بودی که قراره دستگیر بشه
.قرار بود دستگیر بشه .اینطور نشد
تو ازش محافظت کردی، مگه نه؟
.پس کردی - من از اون محافظت نمیکردم -
.از خانوادهام محافظت میکردم - .خدایا -
وقتی بهم گفتی اون رفته، این...؟ اصلاً پاش به رفتن باز شده بود؟
و حالا جنی رو تهدید میکنه؟
روحمم خبر نداشت همچین کاری میکنه
.خب الان دستگیرش کن - .نمیتونم -
دلیل قانعکنندهای براش نیست - چرا؟ -
.چون نمیتونم
...تو اینکار رو نکردی تو اینکار رو به خاطر محافظت از سالی نکردی
به خاطر خودت اینکار رو کردی
چون، بنا به دلایلی احساس گناه میکنی
واسه همین همیشه به دنی اجازه میدی برگرده - لطفاً بچهها رو بردار و برو -
این نمایشی که بینتونه؟
تو میخوایش، لازمش داری، چیز خواستنیـته - بچههای لعنتی رو بردار و برو، دایانا -
خیلیخب. و وقتی ما در حال فرار هستیم تو چیکار میکنی؟
.نمیدونم
!به من نگاه کن! تو چیکار میکنی؟ - !والله نمیدونم -
و وقتی برادرت آسیب دید تو اونجا بودی؟
بله، آقا
و چه اتفاقی افتاد؟
یه ماشین بهش زد
و پدرت هم اونجا بود؟
نه، آقا
اون تو بیمارستان پیش خواهرم بود
داری راستش رو بهم میگی، پسر؟
.از خونهام گمشو بیرون - باشه، باشه، میرم -
فقط... باید چندتا سوال ازت بپرسم
...دیشب، جان یه سری چیز
.که مال من بودن رو برداشت چیزی ازش میدونی؟
.نه
چون اگه به هر نحوی توش دست داشته باشی
یه سری آدمای خیلی ناخوشایند هستن
که ممکنه بیان و ازت چندتا سوال بپرسن
یا میتونی همین الان به خودم بگی
چی رو بهت بگم؟
جان که میگه همه رو انداخته ته اقیانوس راست میگه؟
چرا همین الان به جان زنگ نزنیم و ازش نپرسیم
.اون تلفن کوفتی رو بده به من
،این قضیه
...بین من و جان
.بالاخره یه کاریش میکنیم
...ولی کاری که به نفعته انجام ندی
کاری که واقعاً به نفعته انجام ندی
اینه که بری خودتو قاطی این قضیه کنی
چطور میتونی بیای تو خونهی من
و بهم بگی به چی فکر کنم بعد از کاری که با جنی کردی؟
جنی؟ - اون کارت یه تهدید بود -
خودت دقیقاً میدونی چیکار کردی
هی، قرار بود
من رو هم تو کسب و کار خانواده سهیم کنی
کاغذبازیهاش رو تموم کردی؟
.معلومه که نه
آره؟
.مگ زنگ زد .دنی رفته خونهی اون
هنوز اونجاست؟ - .نه، رفته -
همین الان وانت بابا رو پیدا کردم و اون سوارش نیست
الان کجایی؟
آه... تابلوی 86 کیلومتری
یه لطفی بهم بکن. برو به کی لارگو
خیلیخب، باشه. یه چند جایی که توش میپلکه رو میشناسم. اوبانون هم همینطور
هی، گوش کن چی میگم، کوین اگه دیدیش، کاری نکنی
.فقط به خودم زنگ بزن
باشه؟ - .باشه، باشه، باشه -
.باید یه چند روزی اینجا جات امن باشه
.ممنون، رفیق
...پول اتاق رو نقدی دادم، پس
.پولت رو پس میدم
میدونی که پول به پشمم هم نیست، درسته؟
خدا کنه بدونی داری چیکار میکنی
...من چیزیم نمیشه، رفیق
وقتی آبها از آسیاب افتاد خبرت میکنم
.مراقب خودت باش، داداش
.برای تو هم یه مشروبی گذاشتم
مامان؟
اینجام
.جان، دیر وقتهها
.میدونم
.خب، خوشحالم که اومدی اینجا .یه نوشیدنی باهام بزن
شهرداری همهاش به خاطر افتتاح اسکله زنگ میزنه واسه همین منم یه تاریخی مشخص کردم
خوب میشه اگه کارهاش رو انجام بدیم
و بعدش یه نگاهی هم به پوشهی عروسی مگ انداختم - مامان -
"و با خودم گفتم، "اوه
.مامان - شما سه تا پسر -
باید روز افتتاح کت و شلوارهای راه راهـتون رو بپوشین
.آه. عجب عکس قشنگی میشه هر سه تا پسرم
...با کت و شلوار راه راهی - مامان، انقدر حرف نزن -
دنی رو ندیدی؟
...همین بعد از ظهر جنی رو رسوند - زنگ نزده؟ -
.نه - .خیلیخب، گوش کن چی میگم -
وقتی دنی امروز دخترم رو با خودش به قایق برد
تهدیدش کرد
.حرف نزن، فقط گوش کن - درمورد چی حرف میزنی؟ -
،وارد جزئیاتش نمیشم
و برام مهم نیست چه حرفایی که میزنم رو باور کنی چه نکنی
.درک میکنم
...تو دلت برای دنی میسوزه
.به خاطر گذشته
ولی الان دیگه گذشته نیست، زمان حالـه
.و دنی دیگه یه بچه نیست
،یه مرد بالغه .و خطرناکه
حالا دیگه داری میترسونیم، جان - و شرمنده که اینا رو میگم -
.ولی باید بشنویشون
یه نفر رو بیرون گذاشتم تا مطمئن بشه اون پاش رو توی این ملک نمیذاره
و اگه احیاناً دیدیش یا خبری ازش گرفتی ازت میخوام به من زنگ بزنی
فهمیدی؟
.به زبون بیارش
.بهت زنگ میزنم
و وقتی پیداش کردم، بهت قول میدم تا جایی که بتونم قضایا رو بهت بگم
...ولی تا اون موقع
.باید بهم اعتماد کنی
.بهت اعتماد دارم، جان
.بهت اعتماد دارم
.ممنون بابت کمکت، فرانک
.خواهش میکنم، جان
برگشتنت به خونه تصمیم بدی بود
خب، جان
فکر کنم جفتمون تصمیمات بدی گرفتیم
.تو خانوادهی من رو تهدید کردی - .من به جنی یه هدیه دادم -
فکر میکردم تو از بین همه مردم قدر نیتم رو میدونی
.گاییدمت - .باشه، خیلیخب -
بیا واقعبین باشیم، خب؟
اون موادی که برداشتی؟
گفتی انداختیشون دور؟
.همینطوره - .جان -
خیلی تو دروغ گفتن ماهر نیستی، رفیق
جفتمون میدونیم تو باید اون مدارک رو پیش خودت نگه داری تا لاوری رو بگیری
من نگرانی بابت لاوری ندارم، دنی
منم نگرانی بابت لاوری ندارم
چون میدونم تو نمیذاری اون بلایی سرم بیاره اونوقت دیگه نمیتونی خودتو ببخشی
الان کجایی، دنی؟
...ولی
.اون ممکنه بیاد دنبال تو
.چون باید درمورد اتفاقی که افتاد بهش بگم .اصلاً خوشحال نمیشه
پس چرا من و تو با همدیگه کنار نمیایم تا بتونیم به همدیگه کمک کنیم
نه، من هیچ قول و قراری با تو نمیذارم، داداش
.اوه، که اینطور
No comments yet. Be the first to leave one.