Prvních 200 řádků.
جینا
جینا،بهم گوش کن باید ازش دوری کنی
مهم نیست اون چی میگه،بهش گوش کن
فقط برو
با هم میریم بهم قول بده
!ازش دور شو
!بس کن! دیلن! دیلن،بس کن
پژواک ها
خودت میدونی که لنی میخواست چی بدونی
تو حقیقت رو نمیدونی
خیلی خب،جینا. حقیقت رو بهم بگو
مادرم تنها کسی بود که میتونست ما رو از هم تشخیص بده
ولی وقتی مادرمون مُرد یه چیزی توی لنی تغییر کرد
لنی منزوی شد
قضیه اینکه من هیچ وقت گریه اونو ندیدم
نه توی تشییع جنازه
نه توی روزا و هفته های بعدش.هرگز
سوء تفاهم نشه،ما از هر زمان دیگه ای به هم نزدیک تر بودیم
...و با هم یاد گرفتیم که
!لنی
بله؟ چی میخوای کلودیا؟
قدرت داشتیم...
...و وقتی دردسر اصلی اتفاق افتاد
!جینا
جاهامون رو عوض کردن میتونست ما رو نجات بده
یا،به قول لنی
جینا،خواهرت،کلودیا،به شدت صدمه دیده
فقط حقیقت رو بهم بگو
اینطوری بود که با اینکه کاری نکردم سرزنش شدم
ما جا عوض کردنامون رو به طور جدی وقتی که نوجوون بودیم شروع کردیم
من فاز آدمای بی سر و پا میگرفتم
و لنی فاز آدمای خجالتی میگرفت
ما همیشه توی مدرسه جاهامون رو عوض میکردیم
بعضی وقتا هم فقط برای عوض کردن پارتنر های رقص جاهامون رو عوض میکردیم
من و لنی همه چی رو با هم به اشتراک گذاشتیم
ما حتی جک رو با هم به اشتراک گذاشتیم
!جینا
بیا.دارمت. بذار کمکت کنم.حالت خوبه؟
آره
مطمئنی جاییت درد نمیکنه؟
حالت خوبه؟
حالش خوبه
یکم بدنش رو قوی میکنه
حالا نوبت منه
خیلی خب.کمکت کنم؟
خوبی؟ اممم
جک،لنی و من سکس ضربدری انجام میدادیم
تا وقتی که از هم جدا شدیم
من به یه نفر شبیه خودم نیاز داشتم
...نیاز داشتم
زندگی خودم رو
این خوبه،جک؟
آره. به نظر خوبه باحاله
دوباره اون پسره
منظورت کلاس تازیخ سال پنجمه،جینا؟
من میرم دوباره اون آهنگ رو بذارم
خواهرت به نظر عصبی میاد
اگه اونو بشناسی آدم باحالیه
چطوره در عوض تو رو بشناسم؟
یه جورایی فرق نمیکنه
خدایا.نه،فرق میکنه
تو اصلا شبیه اون نیستی
آره
...اون تابستون و پاییزه،من
هر روزش رو یادمه
هر قدم زندش رو
هر پیچ تموم جاده ها
همونطور که شب جشن هالووین رو یادمه
خیلی خب
اون چی بود؟
نمیدونم
یه نفر اینجاست
کسی اینجا نیست
میخوای چک کنم؟ لطفا؟
!آتیش! لعنت! آتیش
!برو! من میگیرمش! برو !نه
جینا! چه خبره؟
اون هنوز داخله !دیلن! ما باید کمکش کنیم
!بعدا همدیگه رو میبینیم.بیا بریم
یه نفر مُرده ،جینا.و دیلن فرار کرده
این برای پلیس چه معنایی داره؟
اونا دارن ازش در مورد قتل بازجویی میکنن،جینا
منظورم اینکه،من باهاش بودم اون میتونست همچین کاری بکنه
تو تمام مدت باهاش بودی؟
اگه اون اینکار رو نکرده،پس چرا فرار کرده؟
چرا شهر رو ترک کرده؟
نمیدونم
یعنی...حتما... حتما تصادفی بوده
تصادفی بوده یا نبوده،یه نفر مُرده،جینا
ولی من دوستش دارم
صبح روز بعد تو رفته بودی
فکر کردم فرار کردی
من حقیقت رو نمیدونستم
نمیدونستم لنی چیکار کرده
بنابراین من دوباره تنها شدم. و لنی و جک فقط به هم نزدیکتر شدن
...و تماشای ازدواج لنی با جک
احساس میکردم انگار آخر قصه ماست،من و اون
لنی جک رو برای همیشه داشت
و من باید میفهمیدم که چطوری با تنهایی کنار بیام
من بورسیه دانشگاه کالیفرنیا رو گرفتم
از اون سوی کشور.من گرفتمش
هیچکس توی لس آنجلس نمیدونست که من جینا بده ام
بلاخره آزاد بودم
نمیدونستم که اینقدر احساس سر در گمی میکنم
داشتم کنترلمو از دست میدادم
پاییز سال دوم دانشجوییم دچار اختلال عصبی شدم
خدمات دانشجویی دانشگاه کالیفرنیا منو به یه دکتر که مجانی کار میکرد ارجاع دادن
جینا،تو در مورد اینکه کپی اون هستی،آیینه اون هستی و با اون شبیه هستی صحبت کردی
ولی الان تو داری به عنوان صرفا خودت متولد میشی
چارلی بهم کمک کرد تا خودم رو پیدا کنم
وقتی شروع کردم به گفتن داستانم، مکالمات ارسال شد
پایان نامه ارشدم در زمینه نویسندگی خلاق چاپ شد
و خب،میدونی که. خودت خوندیش
مردم داستان دو خواهر غم انگیز رو دوست داشتن
و چارلی خیلی بهم افتخار میکرد
انجامش دادم
محشره
تو خیلی توی رسیدن من به اینجا نقش داشتی
من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.واقعا
باید جشن بگیریم
لطفا بذار ناهار دعوتت کنم
اون منو برای تموم چیزایی که بودم و نبودم دوست داشت
بنابراین من و لنی هردومون با خوشحالی ازدواج کردیم
و ما هردومون همزمان باردار شدیم
و به خاطر یه سری دلایل فکر کردم که این اتفاق خیلی خوبی باشه
جی،ما باید کنار همدیگه باشیم
باید دخترامون رو با هم بزرگ کنیم
یه دختر توی مانت اکو و یه دختر دیگه توی لس انجلس
چی؟ منظورت چیه؟
صبر کن، میخوای اونجا بمونی؟ تو میتونی از هرجایی بنویسی،جی
من زندگیم توی لس انجلس رو دوست دارم
و چارلی میگه که من به خط قرمزای مناسبی نیاز دارم
چارلی تو رو مثل من نمیشناسه
اون چیزایی که من میدونم رو نمیدونه
تو به توجه ویژه نیاز داری
من دیگه اون آدم نیستم،لنی
من قوی تر از اون چیزی هستم که فکر میکنی باشه
خب،وقتی بهم نیاز داشتی من میام اینجا
من بچه رو از دست دادم
دکتر مارتین به بخش اطفال
بعد از سقط شدن بچه،لنی اومد پیشم
نمیدونم چه اتفاقی افتاده
ما با هم از این مشکل رد میشیم
با قدرت دو نفریمون
من بهش نیاز داشتم
...برگشتن به خونه
ناراحتم میکرد
سلام،خوشحالم میبینمت بیا تو،خواهش میکنم
از دیدنت خوشحالم.ممنونم که اومدی
آره. خب،فقط برای چند روزه
ایناهاش
متی
بودن توی مانت اکو بهم فرصت داد تا دوباره با لنی ارتباط برقرار کنم
نمیدونستم چه اتفاقی براش افتاده
پیداش کردم
لنی! اوه،خدای من
چیزی نیست،عزیزم.چیزی نیست
اوه، خدای من
چت شده؟ نباید همینجوری بچه رو بیخیال بشی
فقط چند ثانیه حواسم پرت شد
لنی
بعضی اوقات آرزو میکنم... فقط آرزو میکنم که بمیره
تو به کمک نیاز داری.خیلی خب؟ یه پرستار
نمیتونیم پولش رو بدیم
چارلی و من پولش رو میدیم
جک اصلا اینو قبول نمیکنه
باید یه کاری کنی
نزدیک بود غرق بشه
...اون
من خوبم. ما خوبیم
اون هرگز غرق نمیشد
فکر کنم افسردگی بعد از زایمان داری
شاید هرگز قرار نبود که یه مادر باشم
اینو نگو
البته که قرار بود یه مادر باشی
تو هم همینطور
لنی
من برای یه مدتی تو میشم
برمیگردم به لس انجلس
تو اینجا با جک و متی بمون
نمیتونیم اینکار رو بکنیم البته که میتونیم
ما همیشه اینکار رو میکردیم.ها؟
ما یکی هستیم، من و تو.
و اون مال ماست
من چند هفته بیشتر موندم تا به لنی کمک کنم
حداقل اولش اینطور بود
وقتی رفتیم که ظاهرمون رو تغییر بدیم هیچکس به چیزی شک نکرد
مدل موهای یکسان؟ این یه چیز بین دوقولو هاست
متی اولین قدمش رو برداشت
لنی و جک جشن گرفتن
جینا یه دفعه عاشق خوندن و پرسش و پاسخ و همه اون چرت و پرتا شد
و متی بزرگ شد و جک هم پدر و همسری کامل بود
چارلی همیشه باورنکردنی بود
باهوش،دوست داشتنی،فهیم،عاقل
هر سال توی جشن تولدمون جاهامون رو عوض میکردیم
مردامون رو برای یه روز دخترونه ول میکردیم
و میرفتیم سالن و بدن هامون رو برای هر کک و مک جدیدی که زده بود برسی میکردیم
این تبدیل به یه رسم شد
مثل رسومات کلیسایی که فراموش کردی که خودت بناش کردی
طولی نمیکشه که اون به سمت جنگل اسب سواری کنه...
No comments yet. Be the first to leave one.