Prvních 200 řádků.
آنچه گذشت...
باز هم پول قایق خریدن نداریم.
خودتون میدونین لقبم تو ارتش چی بود دیگه، نه؟
- لقبت «جناب نان و ماهی» بود. - احسنت! احسنت!
عین حضرت عیسی که با هفت قرص نان و ماهی...
چهار هزار نفر رو سیر کرد، ردیفش میکردم.
- بابا! - وای!
به وحشتناکترین کابوس عمرتون خوش اومدین.
به خاطر مامان میگم.
گمونم حالش به خاطر این شهر به هم ریخته باشه.
تو چند هفته است هر روز میری جنگل،
واسه همین از اوضاع اینجا خبر نداری.
به مامانت کمک کن بقیه رو در امن و امان نگه داره.
امشب هم که برگشتم، صحبت میکنیم.
قول میدم.
فقط اگه همه رو بیدار کنیم،
میتونیم بریم خونهمون.
اَبی، نزن!
یه چیزی پیدا کردم که به گمونم به کارمون بیاد.
مامان!
نه، نه!
اومدن تو خونه!
باید بریم.
کجا بریم؟ داریم کجا میریم؟
تو اول برو.
من پشت سرت میام پایین.
باید خودمون رو به شهر برسونیم.
نه. باید بریم سمت درختها.
باید بری توش.
برم تو درخته؟ نهخیر!
تو درخته در امان میمونی!
- چی؟ - قول میدم.
- برو، برو دیگه! - نه، وایستا!
برادرت رو پیدا کن. من هم پشت سرت میـ...
وارد یه «درخت راهدور» شده بودی.
- عزیز دلم... - جریان از چه قراره؟
جریان چیه؟
داریم چاله بزرگی تو زیرزمینمون حفر میکنیم.
قراره منشأ برق اینجا رو کشف کنیم.
کسی صدام رو نداره؟
فقط خشخش دریافت کردم، ولی کار میکرد.
به نظرم اگه بتونیم ارتفاعش رو از دارمرز بلندتر کنیم...
و برق کافی بهش برسونیم،
بتونیم سیگنالی ارسال کنیم.
خودت میگی چطوری ارتفاعش رو از دارمرز بیشتر کنیم؟
اول میریم رو ارتفاعات.
اگه این صداها واقعی باشن،
اگه موجودی تو این شهر باهات در ارتباط باشه،
یعنی ارتباطت با این شهر فراتر...
از باقی ساکنین شهره.
ولی باید اثباتش کنیم.
این چیه؟
گفتن قوتی داشتی ساکه رو چال میکردی، نظارهگر بودن...
و از همین طریق ثابت میشه واقعی هستن.
سارا رو تو زیرزمین کلیسا حبس کردم.
بگو شوخی میکنی.
ممکنه بتونیم به کمکش کل این قضایا رو حل کنیم.
شاید همگی بتونیم به کمکش بریم خونهمون.
بریم یه قدمی بزنیم.
کجا میریم؟
میریم راه خونهمون رو پیدا کنیم.
از کجا میدونین باید اینطرفی بریم؟
نمیدونم.
صرفا طبق غریزهام پیش میرم.
غریزهتون بر چه اساسه؟
بر اون اساسه.
اون چیه؟
نمیدونم.
روحم هم خبر نداره.
ولی... اِم، اینها رو اینجا پیدا کرده بودم.
خیلیخب.
امشب رو اینجا میخوابیم.
ولی هوا که هنوز تاریک نشده.
ببین، من تا حالا از اینجا جلوتر نرفتم.
از اینجا که جلوتر بریم،
اصلا نمیدونیم چی به چیه،
من هم دو ساعت مونده به تاریکی چنین کاری نمیکنم.
شب همینجا میخوابیم. برو تو.
میشه حداقل این رو باز کنین؟
نهخیر.
باید برم رفع حاجت.
خب، واسه همین از جلو بهت دستبند زدم دیگه.
دور نشیها.
سه پروژه مختلف تعریف کردیم. یه گروه پرتعداد خود برج رو میسازن،
دو گروه کمتعداد هم رو رادیوئه و منبع انرژیش کار میکنن.
میشه گفت گروه آخریه رو فقط جید تشکیل میشه.
هنوز ویکتور رو پیدا نکرده؟
نه. ولی گمون کنم جیم اگه جید باز هم حرف نماده رو پیش بکشه، بکشدش.
من از همین که بالاخره کار میکنه خوشحالم. خیلی خودخواه و تنبله. ازش خوشم نمیاد.
تو که همیشه هر کی رو بیش از همه دوست داری، اینطوری توصیف میکنی.
برو زنگولهات رو بزن. کلانتر خوبی باش.
خونه میبینمت.
سلام.
سلام.
اِم، فصل ششم رو خوندم.
نوبت توئه.
نظرت فعلا چی بوده؟
خب، کتاب محبوبم که نشده،
ولی مشتاقم ببینم تهش چی میشه.
به نظرت پایان خوشی در انتظارشونه؟
چه بدونم. لابد میفهمیم دیگه.
به سلامت برسی خونه کلانتر.
همچنین.
امروز کارتون حرف نداشت بچهها.
بیاین تو.
سلام، خوبی؟
ظاهرا یه کم ناراحتی.
آها، اِم، مادرزادی همین شکلی بودم.
امشب درست و حسابی بخواب. کار اصلیمون از فردا شروع میشه.
چشم خانم.
پس قراره تو سلول زندان ساکن بشیم، چه جالب.
موقتیه.
درسته. تا برج معجزهآسامون رو بسازیم و وسط «ناکجاآباد»...
سیگنال رادیویی بفرستیم، اینجا ساکن میشیم.
ببین. اینقدر چرت نگو، خب؟
یه سری از افرادی که اون توئن، باید کاری کنن که حس خوبی بهشون دست بده.
چه عالی. همگی وانمود میکنیم. من که پایهام.
تابی، گرسنه نیستی؟ شام درست کردم.
الان میام بالا.
سیر تا پیاز سینمای جهان رو با ما ببین! تلگرام، توییتر و اینستاگرام: Bamabinofficial@
مترجمان: «کیارش نعمت گرگانی و حامی مغیثی» در تلگرام: realKiarashNg@ و Timelordsubs@
ایتان، من که بهت گفته بودم اسباببازیهات رو جمع کنی!
میشه لطفا یکی بطریه رو برداره؟
جیم؟
بچهها رو بردار. یه جای کار میلنگه.
جیم، جواب بده دیگه!
جیم؟
وای خدایا.
همهاش میگفت حالش خوبه.
حرف برجمون بود و شوخی میکرد.
داشت...
عه، برعکسه. برگردونش.
آره. حواسمون باشه روکش داشته باشه.
ایول.
سلام کِنی.
سلام. جید باتریها رو...
تو آشپزخونه چیده و...
فکر کنم سیم و کابلهامون دیگه واسه کابلش کافی باشه.
خیلیخب، اگه بخوایم ارتفاع برجه رو...
به حد مورد نیازمون برسونیم، باز هم مصالح لازم داریم.
درسته. چند نفر رو میفرستم انبار.
گمون کنم بتونن از اونجا...
کلی چوب جمع کنن.
- خیلیخب. - ایول.
سلام، حالت چطوره؟
صبح بهم سخت گذشته.
اِم... اریک باهات نیومده؟
باید بره تدارکات بیاره.
اریک نمیاد.
سلام.
میشه من هم بشینم.
معلومه که میشه.
سلام.
جریان اریک رو شنیدی؟
آره.
آره.
انتظار نداشتم چنین کاری کنه.
حس عجیبی دارم، واقعا ممکنه رادیومون کار کنه،
خیلی هم شگفتانگیزه،
ولی به نظرم تا حدی...
به نظرم ممکنه کار کردنش...
از کار نکردنش ترسناکتر باشه.
منظورت چیه؟
مدام با خودم میگم:
«الان دیگه چطوری برگردیم خونه؟»
چطوری میخوایم به همین سادگی بعد از مشاهدات مختلف...
و یه سری از اعمالمون...
تازه، اصلا اگه بتونیم برگردیم، چطوری...
مطمئن نیستم واقعا بتونیم برگردیم خونه.
دیگه عین سابق نیستیم.
راستش، وقتی بابام...
از افغانستان برگشته بود خونه،
میگفت وقتی آدم بعد از جنگ برمیگرده خونه،
انگار از سیاره دیگهای اومده.
میگفت وقتی آدم برمیگرده،
نمیفهمه همهچی نسبت به...
قبل از جنگ عوض شده یا... یا...
یا مشکل از خودشه؛
یا مشکل از خودشه.
خودمون چه حالی پیدا میکنیم؟
ما که فقط همینجا با هم بودیم.
الان برمیگردم.
کجا میری؟
میرم چاقوی تیزتری پیدا کنم.
با این یکی اصلا تموم نمیشه.
ببین. یه لحظه وایستا.
چیکار میکنین؟
اطمینان حاصل میکنم بتونیم برگردیم.
خیلیخب، بریم.
از کجا میدونین اینجا هم عین جاده نیست؟
چی گفته؟
جاده عین حلقه بزرگی میمونه...
که مجددا به شهر ختم میشه.
از کجا میدونین اینجا هم همون شکلی نیست؟
از کجا بدونیم قرار نیست...
کلی راه بریم...
و بعدش باز سر از شهر دربیاریم؟
نمیدونم.
لابد میبینیم دیگه.
No comments yet. Be the first to leave one.