Prvních 200 řádků.
کسی صدام رو نداره؟
فقط خشخش دریافت کردم.
ولی کار کرده بود.
به نظرم اگه بتونیم ارتفاعش رو از دارمرز بلندتر کنیم...
و برقش رو درست و حسابی تأمین کنیم، بتونیم سیگنالی ارسال کنیم.
- وارد یه «درخت راهدور» شده بودی! - چی؟
ویکتور گفته بود آدم ممکنه سر از هرجایی دربیاره،
پس احتمالا خودش جای دیگهای رفته.
باید پیداش کنیم!
قدم به قدم پیش میریم. عه، جولی.
جریان چیه؟
داریم تو زیرزمینمون چاله حفر میکنیم.
قراره منشأ برق اینجا رو پیدا کنیم.
کسی ویکتور رو ندیده؟
احتمالش زیاده که بتونیم این شکلی بریم خونه.
میدونی چیه؟ برو دیگه.
من اینجا میمونم و خودم راهحلش رو پیدا میکنم.
خودم میدونم اخیرا بهت سخت گذشته...
و همه چشمانتظار این برجه هستن،
ولی باید بهم قول بدی، خب؟
اگه از هم پاشید، اگه خودت از هم پاشیدی،
باهام صحبت کن و بذار کمکت کنم.
چیزی نیست.
احتمالش هست رادیوئه واقعا کار کنه.
خودمون چه حس و حالی پیدا میکنیم؟
ما که فقط همینجا با هم رابطه داشتیم.
منبع انرژی نداریم.
برق لازم داری؟
آره.
ولی نمیشه چیزی تو پریز زد.
اصلا معلوم نیست محتوای این سیمها هنوز...
پشمهام. فهمیدم چیکار کنم.
چی شده؟
گمون کنم به تهش رسیدم.
صداشون رو میشنوم! صداشـ...
نه، نه.
باهم صحبت کن. باهـ... باهام صحبت کن.
این دفعه فرق میکرد.
صدای خانمی بود. بهم گفت:
«به جناب نان و ماهی بگو...»
«اشتباه میکردم.»
«اینجا موجوداتی هستن که از اون هیولاها هم بدترن.»
نباید میاومدیم اینجا.
هیس! چیزی نیست. چیزی نیست.
به نظر من که چیزی هست.
«بریم دم برج.»
«این هم از برج.»
عه، من که اینها رو میشناسم.
میخوای داستانی برات تعریف کنم؟
نمیخواد. الان دیگه خودم میتونم داستان تعریف کنم.
خب، آفرین به تو.
دیگه بزرگِ بزرگ شدی، مگه نه؟
داستانت از چه قراره؟
دارن سعی میکنن راه برگشت به خونهشون رو پیدا کنن.
کسی نیست؟
اومدم! دارم میام!
کسی نیست؟
- چه مرگته؟! - فهمیدم!
چی رو فهمیدی؟
مشکل برقمون رو حل کردم.
چی؟
- کدوم چراغتون رو... - چیزی نیست.
از همه کمتر دوست دارین؟ این یکیه. خیلی زشته.
- کدوم چراغمون چیه؟ - همین رو برداریم. صبح به خیر!
بیدارتون که نکردم، ها؟
جریان چیه؟
نه، نه، نه. وایستا. چیکار...
چیکار میکنی؟ اینجا که...
بزرگترین مشکلمون در راستای تأمین برق سیگنالمون چیه؟
ها؟ نمیشه چیزی تو پریز زد، مگه نه؟
پریزهامون تخمیان! اِم... ببخشید.
این سیمها که اصلا سیم برق نیستن، یعنی این چراغ...
اصلا نباید روشن بشه.
ولی میشه، مگه نه؟
یعنی...
فرقی نداره جریان پریزها یا سیمهامون از چه قراره،
خروجی حاصل از اینجا...
برقیه که موجب روشن شدن چراغه میشه.
تا اینجاش رو فهمیدی؟
- آره. - خیلیخب. خیلیخب.
خب، این پشت ماشین یکی از ساکنین این شهر بوده،
یعنی این وسیله...
تو دهکده کوچکمون...
به هیچ دردی نمیخوره.
بفرما.
ولی اگه ته سیمش رو برداریم...
و به سوکتی که واقعا...
ازش برق خارج میشه...
وصلش کنیم و دوباره...
چراغه رو بذاریم سر جاش،
بعدش...
خانم.
وای!
دیدین؟
اگه مقدار مناسبی چراغ و سیم جمع کنیم...
میتونیم باتری عظیمی از خانه اجتماعات بسازیم.
دقیقا!
یه کارت صدآفرین به گوگولی خان بدین!
مطمئنم خودت هم در نهایت به همین نتیجه میرسیدی.
یوهو!
خوراکی ندارین؟ خیلی گرسنهام.
به نظرتون خودشون میدونن اینجا کجاست؟
چی؟
حشرات،
گاوها و پرندههای...
اینجا رو میگم.
به نظرتون خبر دارن...
تو چه محیط وحشتناکی به سر میبرن؟
یعنی میدونن جای اشتباهی به سر میبرن یا...
آقا کرمه با خودش میگه:
«اینجا خاک پیدا کردم» و یعنی خاک عادی باهاش برخورد کنه؟
میدونستی اگه کرمی رو نصف کنی،
مجددا رشد میکنه و دو کرم ایجاد میشه؟
منظورتون چیه؟
منظورم اینه که کرمها خیلی ترسناکن.
مطمئنم اینجا خیلی هم راحتن.
به نظرتون چی داشت چادرمون رو میکشید؟
نمیدونم.
به نظرتون کجاییم؟
به نظرم دیگه وقتشه بفهمیم کجاییم.
سیر تا پیاز سینمای جهان رو با ما ببین! تلگرام، توییتر و اینستاگرام: Bamabinofficial@
این دیگه چه کوفتیه؟
مترجمان: «کیارش نعمت گرگانی و حامی مغیثی» در تلگرام: realKiarashNg@ و Timelordsubs@
خب، ببینین چی میگم.
اصل کارمون هدایت سیمهاست، خب؟
علاوه بر سیمی که باید رادیومون رو...
باهاش به سقف خانه اجتماعات متصل کنیم،
باید واسه اتصال چراغهای خانه اجتماعات را خود رادیومون...
هم سیم داشته باشیم.
بهشون بگو از کجا سیم جمع کنیم گوگولی خان.
خب، اساسا از هرچیزی که تو ماشین ملت بوده...
و سیم داشته، میشه جمع کرد.
از لوازم خانگی و الکترونیکی گرفته...
تا سیمکشیهای خود ماشینهامون.
اِم، آمبولانس کنار درمانگاهمون رو دیدین؟
احتمالا کلی سیم داشته باشه.
خب، اینجا کلی وسیله انبار شده،
اینه که من و بچههام از همینجا مشغول میشیم...
و هر کسی بخواد، میتونه کمکمون کنه.
بقیهتون هم هرچی میتونین جمع کنین.
اگه بتونیم مقدار مناسبی سیم جمعآوری و متصل کنیم،
میتونیم تا شب نشده، سیگنالی ارسال کنیم.
خیلیخب، شنیدین که چی گفت.
به بقیه خبر بدین که مشغول بشیم.
بجنبین ملت. بجنبین.
باشه.
خیلیخب، ایول پسر.
شرمنده. باید برم.
آهای! آهای!
اسمش جیمهها!
چی؟
اسم پدر من جیمه.
اِم، آها. نه، خودم... خودم بلد بودم.
خیلی بیشعوری.
ببخشید. یعنی...؟
خیر سرم باید چیکار کنم؟
جولی؟
چیزی نیست. الان میام.
آها، خیلیخب.
از اون...
لحظات مهم پدر و دختری پیش اومده.
اِم، لحظه... لحظه خیلی قشنگیه.
طرفداری بابات رو میکنی.
آفرین بهت.
اینقدر «گوگولی خان» صداش نکن دیگه.
قبوله.
ولی خودت رو از این به بعد «شمع» صدا میکنم.
ازت خوشم میاد. خوش گذشت.
بالای تپه میبینمت.
سخنرانی مهم جید از دستت رفت.
آره، احتمالا خیری در کار بوده.
خیال میکردم تا الان دیگه رفته باشی دم خونهمون.
نه، میخوام به کریستی کمک کنم...
تا میتونه از آمبولانسه سیم جمع کنه.
این همه شهر متفاوت...
و جاده متفاوت در کار بوده،
ولی همهشون به همینجا ختم شدن.
واقعا گمون میکنی ارسال...
سیگنال رادیویی تفاوتی حاصل میکنه؟
امیدوارم بکنه.
امواج رادیویی خیلی بیشتر از ما حرکت میکنن،
اینه که معلوم نیست، مگه نه؟
آره.
خب، پس لابد بهتره بریم تو کارش دیگه.
ممنون.
خب، چه حسی به تروی دست داده که باید اجناسش رو تحویل بده؟
خب، خیلی هم خوشحال نشده بود،
ولی یه گپی زدیم دیگه.
جریان چراغه چیه؟
اِم، وارد این شهر که شده بودیم،
تو صندوق عقب ماشینم بود.
اِم... دانشجو که بودم، چراغ رومیزیم بود.
چه ناز.
اِم، اینجا کار نمیکنه و اصلا نمیشه تو پریز ردش، ولی...
حس خوبی داشت که یکی از وسایل...
خونهام دم دستم باشه، متوجهی؟
خود کرهاش باز میشه.
دست هماتاقی خوابگاهم یه مقدار کج بود،
واسه همین کرهاش مخفیگاهم محسوب میشد.
واقعا؟
No comments yet. Be the first to leave one.