Prvních 200 řádků.
یادداشت شخصی دکتر.
تاریخ ستارهای ۸۶۹۳۷۲.۱.
"آسمون کمکم داره یه رگههای نوری
از سمت شرق نشون میده."
تا حالا چند تا طلوع خورشید دیدم؟
تنها، در حالی که بیشتر خدمه تازه دارن بیدار میشن،
با یه دیدگاه تازه
که نتیجهی یه خواب راحت شبونهست.
میخوام بگم همش توهمه.
من تمام مدت اینجا بودم، و هیچچیزی تغییر نکرده.
ولی زمان، هیولای اوناست.
زمان، هیولای منه.
ما رو به شکلهای متفاوتی گاز میگیره.
دانشجو تاریما سادال امروز داره پیش ما برمیگرده
بعد از اینکه از کماش بهبود کامل پیدا کرده.
بتازوییدها بهش یه مهارکنندهی عصبی تکاملیافتهی جدید دادن
که بهش اجازه میده تواناییهاشو کنترل کنه
بدون اینکه خطر آسیب زدن به خودش رو داشته باشه.
تصمیم گرفته شده که اونو منتقل کنن
به آکادمی استارفلیت برای باقیموندهی تحصیلاتش.
در حالی که بدنش خوب شده،
ذهن و روحش احتمالاً زمان بیشتری نیاز داره.
دانشجو سادال، خوش اومدی.
دکتر و من میخواستیم موقع ورودت اینجا باشیم.
بله، صدراعظم. فکر کنم به خاطر همین شما...
معلومه که به خاطر همین اینجاییم.
مطمئنم اینکه شورای استارفلیت،
صدراعظم کلرک و شخص خودم
تصمیم گرفتیم شما رو منتقل کنیم
از کالج جنگ به آکادمی استارفلیت
باید چالشبرانگیز باشه.
دانشجو سادال،
تواناییهای همدلی فوقالعادهای که نشون دادی
روی میازاکی، جون خیلیها رو نجات داد،
با هزینهی شخصی گزاف.
با این حال، شبکهی نورونهای آینهای شما
از یه حادثهی مشابه دیگه جون سالم به در نمیبره.
شما توی یه تعادل پیچیده زندگی میکنید.
قربان.
تعهد به یه تخصص در علوم یا تحقیقات
برای امنیت شما حیاتیه.
این توی کالج جنگ امکانپذیر نبود.
م-من این تصمیم رو درک میکنم، قربان.
ما مشاوره و حمایت ارائه میدیم.
هر چی نیاز داشتی بهمون بگو.
چیه؟
میخوای کاری بکنی؟
آره، همین فکر رو میکردم.
پسر، اینجا اوضاع خیلی داره بیخ پیدا میکنه.
بچهها، من دارم یه جهش غیرعادی توی پیروکسین میگیرم...
نه بابا، ما توی یه میدان سیارکی هستیم، اوکام!
وحشت کردن باعث نابودیمون میشه.
دانشجوها توی کنار اومدن با هم مشکل دارن.
تأثیرات موندگار میازاکی هنوز باهامونه.
باید مسیرمون رو عوض کنیم.
باید سپرهامون رو فعال کنیم.
اینجا کی دستور میده؟
شما قراره با هم کار کنید.
تماس ناشناس داره میاد.
آره، شوخی نکن.
- همهمون قراره بمیریم! - یه ستارهی دنبالهداره.
میخواید چیکار کنم؟
- پیشرانهای عقب. - پیشرانهای جلو.
کدومش بالاخره؟
هیچکدوم! جدی داری این رو میپرسی؟
آسیب فاجعهبار.
تمام خدمه از دست رفتن. شبیهسازی کامل شد.
تبریک میگم.
یه شکست جانانه توی کار تیمی بود.
همه، گورتون رو از روی پل فرماندهی گم کنید بیرون، همین الان. ممنون.
مشاورهی تروما
انگار کافی نیست.
بچههامون کمک بیشتری لازم دارن.
ما به یه سری نیروی کمکی جدی نیاز داریم.
فکر نمیکنی باید...
فکر میکنم، باید انجام بدیم،
و من همین الان دارم یه چیز عجیب رو امتحان میکنم.
کمربندها رو ببندید، اون هر لحظه ممکنه برسه.
هی. چرا ما اینجاییم؟
معلوم نیست. پد من مسیرم رو تغییر داد به اینجا.
مال منم همینطور.
- حالت خوبه؟ - من خوبم.
راستش، داشتم امروز صبح وسایلمون رو جابجا میکردم،
و مسواکت رو انداختم توی توالت.
- چی؟ چندش. - ببخشید.
چرا داشتی وسایلمون رو جابجا میکردی؟
خب، چون تاریما قراره هماتاقیمون بشه.
توی لیست دیدم، پس...
صبر کن. اینجا؟
تاریما داره میاد اینجا؟
اوه، همهتون هنوز خوابید.
پاشید، پاشید، وقت قهوه و کلوچهست.
حواسا جمع، دانشجوها.
من ستوان سیلویا تیلی هستم.
من به صورت چرخشی توی ربع بتا با سالسومیها هستم.
با این حال، طبق دستور صدراعظم،
این کلاس برای شما اجباری شده، پس من زودتر به پستتون خوردم.
دانشجو ریمی، ستوان.
میتونم بپرسم این چه درسیه؟
تئاتر.
ببخشید، ستوان، تئاتر چه ربطی داره
- اصلا به... - هشت تا از هر ده دانشجو
این سوال رو میپرسن.
اون دوتای دیگه کاپیتان میشن.
- ولی کاپیتانها که... - چی میگی اگه بهت بگم
که تئاتر یکی از قدرتمندترین ابزارهاست
برای تغییرات اجتماعی و سیاسی؟
تئاتر سیاستمداریه.
سیاستمداری تئاتره.
این از اون چیزاییه که شما خرخونا حسابی براش
ذوقمرگ میشید، پس باهاش کلنجار برید
تا وقتی بفهمیدش و زندگیتون رو تغییر بده.
لطفاً زندگی منو تغییر بدید، ستوان.
مورد علاقه. تکلیف خونه: یه نمایشنامه پیدا کنید.
من یکیش رو انتخاب میکنم که به درد اهدافمون بخوره.
با صدای بلند میخونیمش، بحث میکنیم، کالبدشکافیش میکنیم،
و برای اونایی که هنوز درگیرن
با گیجی و دلخوری،
برام مهم نیست.
- این درس رو بیفتید، ترم رو مشروط میشید. - چی؟
پس هیجانزده بشید، جوجههای کوچولو.
فردا، تئاتر کار میکنیم.
من تازه از تئاتر موزیکال کلینگان سوییچ کردم
به ملودرامهای قرن بیستم زمین.
این فوقالعادهست.
نصفش رو خوندم.
کدوم نمایشنامه؟
همهشون.
عاشق نمایشنامههام.
- باشه. - اونا هنرن.
اونا-اونا وجود نداشتن
تا وقتی که از مغز یکی اومدن بیرون.
مثل این بالشت میمونه.
این بالشت تظاهر بیرونی انگیزهی خلاقانهی یه نفره.
ای-این بالشت تئاتره.
ببخشید.
فهمیدم که من خیلی زیادیام.
توی یه روز خوب، یه کوچولو زیادهرویام.
در مواقع نادر...
من "سم"ام!
"کند در واکنش.
"من هنوز حتی بیدار نشدم، و اصلا نمیتونم انرژی وسط روز تو رو تحمل کنم
قبل از اینکه حتی شورتم رو از لای پام بکشم بیرون."
اوه.
- داستان واقعیه. - عذرخواهی نکن.
راستش، تو اولین نفر اینجایی
که مثل یه هیولای تمامعیار بهم نگاه نمیکنه.
آیا... قبل از الان خندیده بودی؟ منظورم اینه، از وقتی...
از وقتی اومدی اینجا؟
آره، گیجکنندهست.
یه اتفاقی میفته، یه چیزی... بزرگ.
و... اون همیشه با توئه،
ولی تو فقط مجبوری به زندگی ادامه بدی.
و هنوزم دلایلی برای خندیدن پیدا میکنی،
که مسخرهست.
این-این حسش مثل...
حس هیچی نداره.
اوه.
ببخشید.
نه.
سم، م-من متاسفم.
- خوبی؟ - آره.
من خوبم.
من خوبم.
SANDS Movie :زیرنویس پارسی اختصاصی
✦ @ LuminoxSub | Amir Luminox ترجمه از ✦
« پــیــشــتــازان فــضــا: آکــادمــی اســتــارفــلــیــت »
ستوان سیلویا تیلی.
خب، شایعه حقیقت داره. اون اینجاست.
میدونی، میتونستم حسش کنم توی دندونام.
مثلاً، درست تهِ دندونای آسیابم.
شروع کردن به درد گرفتن مثل وقتی که خمیر کوکی میخوری.
عشق ورزیدن اشکالی نداره...
واقعاً؟ این خوشبینیِ بیوقفهی تو کابوسه.
ما زنانی هستیم که زمان فراموشمون کرده.
خوشبینی یعنی من دارم قایقِ لعنتیِ خودمو پارو میزنم.
- چی میخوریم؟ - یه چیزی که درصد الکل داشته باشه.
آره.
من، من خوندم در مورد میازاکی.
اونا چطورن؟
درست وسط معرکه.
اون ضربالمثله چی میگه؟
"این بار نیست که میشکندت، بلکه نحوهی حمل کردنشه"؟
اونا هیچ ایدهای ندارن که چطوری حملش کنن.
هیچی. واسه همینه که صدات کردم.
اونا به مشاورهی جدی تروما نیاز دارن
بدون اینکه بدونن این مشاورهی تروماست.
آره.
میخوام که جادوت رو روی اونا پیاده کنی.
خب، جاهطلبی باعث میشه بعضیاشون حداقل مشارکت کنن.
بقیه، که قابل درکه، معیارشون رو گم کردن.
تاریما.
تجربهشو داشتم.
چی باعث شد شماها دووم بیارید؟
استارفلیت.
این رو یادم میمونه.
داشتم فکر میکردم که کل این تلاش فقط
خیلی زیاده، خیلی زوده.
هیچکس هیچوقت آماده نیست، کاپیتان.
سم رو دیدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.