Prvních 200 řádků.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
بیا، یکی از اینا بردار.
لعنتی.
خیلهخب.
مطمئنی وقت هست؟
وقت هست.
ممنون.
چیزی نگفتن که چقدر قراره نباشی؟
نه، چیزی نگفتن.
خیلی بهت افتخار میکنم که تو رو انتخاب کردن، جیم.
چیزیم نمیشه.
برو.
خیلهخب.
صبح بخیر قربان.
قربان.
سرهنگ خلبان، دکتر جیمز استگ،
افسر ارشد هواشناسی هستم، برای گزارش خدمت اومدم.
کارت شناسایی و مجوزتون رو بدید، قربان.
از این طرف بفرمایید، قربان.
به عمارت «ساوتویک» خوش اومدید، قربان.
من اندرو کارتر هستم، از ادارهی هواشناسی.
من آجودانتون خواهم بود.
اوهوم.
باید اعتراف کنم که آشنایی با شما افتخار بزرگیه، دکتر استگ.
واقعاً از مقالهتون دربارهی مغناطیس زمین لذت بردم.
موضوع فوقالعاده جذابیه.
بله، درسته.
بفرمایید، رسیدیم قربان.
اتاقهای عملیات طبقه بالان، قربان.
تلهپرینترها هم توی زیرزمینن.
اتاق پیشبینیمون هم درست همینجاست.
-کجا بذارمش؟ -هر جا خواستید، قربان.
میگم یکی ببرتش توی چادرتون.
اینا چیه؟
نمودارهای آنالوگِ تاریخیان.
میدونم چیان، ولی اینجا چیکار میکنن؟
سرهنگ کریک؛ خودش درخواستشون رو داده بود.
خب، کدومشونه؟ منو معرفی کن.
فکر کنم پیش ژنرالِ...
میشه بس کنی! انقدر نکوب، لطفا.
فکر کنم پیش ژنرال آیزنهاوره.
فعلاً که همینطوره، قربان.
دوباره باهات تماس میگیرم.
قربان.
چی داره میاد؟
عمقسنجی در ۵۳ درجه شمالی،
اوهوم. کشتی هواشناسی «هاست»، درسته؟
بله قربان.
اِم، «کیسی» و «برایانت» اینجا مستقیماً وصل هستن
به اپراتورهای تلهپرینتر توی «دانستیبل» و «بوشی پارک».
- کدومتونی؟ - من کیسی هستم، قربان.
داری اشتباه میکنی، کیسی.
تیمِ آمریکاییمون، قربان.
ایشون افسر پرواز «ماری» و افسر پرواز «همیلتون» هستن.
- از دیدنتون خوشحالم، قربان. - اینها مسئولِ هواشناسیِ سطح هستن.
چی، هر دوتاتون؟ پس کی مسئولِ لایههای بالاست؟
اِم، هیچکس، قربان.
هیچکس حواسش به لایههای بالایی نیست؟
یعنی اون دادهها همینطوری ثبتنشده میمونن، نه؟
باید هر دوتون تماموقت حواستون به لایههای بالایی باشه.
اِم، به ما گفته بودن از نمودارهای آنالوگ قدیمی استفاده کنیم، قربان.
کار من نبوده. من همچین دستوراتی نداده بودم.
آخه مسئله اینه که سرهنگ کریک دستور دیگهای بهمون داده بود، قربان.
که اینطور؟ من اینجا دفتری دارم؟
بله قربان. از همین طرفه.
آهان.
ظهر بخیر قربان.
اِه، ایشون سرهنگ «استگ» هستن.
تازه از «دانستیبل» منتقل شدن.
خیلی مشتاق بودیم که...
ایشون به جمع ما ملحق بشن.
ستوان کِی سامرزبی.
سپاه ترابری موتوری. به عمارت ساوتویک خوش اومدید.
قراره دفترمون مشترک باشه یا چی؟
نه، فقط موقتاً داشتم ازش استفاده میکردم.
خوبه، چون لازم دارم اینجا کاملاً در اختیار خودم باشه.
بسیار خب، عالیه.
میشه به گوش ژنرال آیزنهاور برسونید
که من اینجام؟
و اینکه بابت تأخیرم ازشون عذرخواهی کنید؟
بله قربان.
قربان.
بسیار خب.
سلام. بخش مخابرات.
مرکز تلفن بفرمایید.
بله، امم، ریچموند ۱-۹-۳-۷، لطفاً.
شرمنده، ولی تمام تماسهای خروجی ممنوعه،
مگه اینکه از قبل مجوز داشته باشید، قربان.
اوه، نه، نه، مـ... مـ... من باید با خانومم حرف بزنم.
شرمندهام، قربان.
الو؟
بله؟ بفرمایید؟
اگه ممکنه از این طرف تشریف بیارید،
ژنرال آیزنهاور منتظرتون هستن.
پیشنهاد میکنم بیشتر از این معطلش نکنید.
سرهنگ، دکتر جیمز استگ،
به درخواست مستقیم ژنرال آیزنهاور اینجاییم.
هر ۲۶۵ تا شناور هم بدون هیچ مشکلی رسیدن، قربان.
و خب، پنجتا قایق گشتی...
...و سه تا ناوشکن رو هم اعزام کردیم.
بریم که کار رو تموم کنیم.
خوشحالم که اینو میشنوم.
ستوان سامرزبی؟
قربان، اجازه میدین سرهنگ «جیمز استگ» رو معرفی کنم،
که بالاخره از لندن خودش رو رسوند؟
خب، از دیدنتون خوشبختم، سرهنگ استگ.
خوش اومدی.
خوشحالم که بالاخره چهرهت رو میبینم.
همه تجهیزاتی که پایین لازم داری رو داری؟
مشکل از تجهیزات نیست، قربان.
پس مشکل چیه؟
خب، دیگه وقتشه قربان. راستش هنوز فرصت نکردم...
فرصت نکردم تصویر درستی از اوضاع به دست بیارم.
یه نگاه بندازید، سرهنگ.
۷ هزار تا شناور دریایی دارم،
سه تا لشکر هوابرد،
و یه کبک روی درخت گلابی.
بزرگترین نیروی تهاجم دریاییِ تاریخ.
واقعاً؟
قربان، بالاخره تاریخی برای حمله مشخص شد؟
دوشنبه به فرانسه حمله میکنیم.
-همین دوشنبه؟ -درسته.
دوشنبه، ۵ ژوئن، ساعت ۰۶:۳۰.
این همون «روز دی» هستش، یعنی ۶۱ ساعت دیگه از الان.
سرنوشت جنگ به همین یه مورد گره خورده.
همهی تیکههای پازل چیده شده.
فقط یه مورد غیرقابل پیشبینی باقی مونده.
یه پیشبینی لازم دارم.
من... آره، نگرانم چیزی که داری ازم میخوای...
از لحاظ علمی غیرممکنه، قربان.
راستش، پیشبینیهای بلندمدت...
در واقع چیزی جز یه حدس و گمانِ حسابشده نیست.
دوشنبه که دیگه بلندمدت نیست، محضِ رضای خدا!
به نظرت دوشنبه یعنی بلندمدت، ستوان سامرزبی؟
نه قربان، ابداً اینطور نیست.
خب، اینجا اروپای شمالیه، قربان.
هر چیزی که بیشتر از ۲۴ ساعت طول بکشه... یه جورایی بلندمدت حساب میشه،
البته از لحاظِ هواشناسی.
ولی من...
تمام تلاشم رو میکنم.
من بهترینِ تو رو نمیخوام.
این چیزیه که از قبل ازت انتظار دارم.
من به اطمینانِ کامل نیاز دارم.
چرچیل بهم میگه...
تو بهترین هواشناس کل کشوری
و اینکه باید به جای سرهنگ کریک، به تو اعتماد کنم
میشناسیش؟
فقط آوازهشو شنیدم
خب، کریک از سال ۴۲ با منه
تا حالا حرفش دوتا نشده، واسه همین...
ببینیم چند مرده حلاجی.
آمارِ دوشنبه رو میخوام.
فردا صبح اولِ وقت لازمش دارم.
چـ... چشم قربان.
ناامیدم نکن.
سرهنگ.
بزن بریم.
سرهنگ.
خانمها و آقایان، "کی سامرزبی". بفرمایید.
-بیا دیگه "کی". -اوه.
باهام برقص...
مثل قدیما.
بفرما.
بفرما.
اوه، همون پیانو رو بزنی سنگینتری، اِرو.
فکر نکنم با... اِم، کاپیتان اِستگ آشنا شده باشی.
فقط تلفنی.
دکتر استگ، خوشحالم که بالاخره میبینمتون.
جوونتر از اونی هستید که فکرش رو میکردم.
قدتون هم از اونی که فکر میکردم کوتاهتره.
آنالوگها.
بله، متوجه هستم.
تمام نقشههای هواشناسی شمال اروپا از سال ۱۹۰۰ به اینور.
اوم، خب، طبق تجربهی من،
آبوهوا هیچوقت تاریخ خودش رو تکرار نمیکنه.
آره خب، برو اینو به یه تهیهکنندهی فیلم بگو.
«سلزنیک» رو یادت هست، «کِی»؟
آها.
جولای ۳۹.
«دیوید سلزنیک» بهم زنگ زد.
داشت یه فیلم میساخت، یه پیشبینی میخواست...
واسه یه بازهی سه روزه توی «بورلی هیلز».
صحنه اینطوریه که...
آتیشسوزی آتلانتا.
«نمیخوام حتی یه قطره بارون هم ببینم، اروین.
حتی یه قطره. یه قطره هم نه.»
خلاصه، «امجیام» بهم زنگ میزنه و تاریخها رو بهم میگن.
آمار هوا رو بهشون میدم.
یه هوای عالی.
یعنی، اصلاً محشره.
یه لکه ابر هم تو آسمون نیست.
فیلم میترکونه. میرم که «کلارک گیبل» رو ببینم.
یه فیلمِ کوچیک... نمیـ... نمیدونم اصلاً اسمش به گوشت خورده یا نه.
اسمش «بربادرفته»ـست.
- دیدیش، استگ؟ - نه.
نه؟ عجیبه...
خیلی عجیبه. آخه کیه که «بربادرفته» رو ندیده باشه؟
من. من که هنوز ندیدمش.
No comments yet. Be the first to leave one.