Prvních 200 řádků.
آنچه گذشت...
- نمیشه که هی خودت رو تنبیه کنی بوید. -
اگه زنده بود، نمیخواست چنین کاری بکنی.
ضمنا، کاش میتونستی سوگواری کنی،
ولی نمیتونی. این ملت بهت نیاز دارن.
خودم از ته و توی طلاقتون خبر داشتم و میدونستم میخواین...
واسه آخرین بار بریم سفر...
که بعدش بهمون بگین دارین طلاق میگیرین.
توماس مرده! ولی شما که دو تا بچه دیگه هم دارین!
واسه چی به ما قانع نیستین؟
الو؟ کسی صدام رو نداره؟
پسر، بیشوخی نمیفهمم واسه چی همهاش به دفتره زل میزنی.
آره، دو صفحهاش به همدیگه چسبیدهان.
وای، وای، وای.
پشمهام.
سارا رو تو زیرزمین کلیسا حبس کردم.
این رو نشونم داده بود.
یه موجودی اون روز تحت نظرم داشت،
همون موجود هم به سارا گفته...
خب، به نظرت این موجوده داره سعی میکنه کمکمون کنه؟
نمیدونم چیه، ولی بخشی از تار و پود این شهر محسوب میشه.
اومدن تو خونه! اومدن تو!
طبق پروتکلمون پیش برین!
رفیقتون رو پیدا کنین و سوار ون بشین!
الیس! باید برگردیم تو خونه!
باید بریم تو! یه فکری دارم. بجنب!
خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم!
باید بریم.
کجا بریم؟ داریم کجا میریم؟
تو اول برو.
من پشت سرت میام پایین.
باید خودمون رو به شهر برسونیم.
نه. باید بریم سمت درختها.
- دیوانهایها. - باید بری توش.
- برم تو درخته؟ نه! نه! - در امان میمونی!
- چی؟ - قول میدم.
برادرت رو پیدا کن. باید بهش خبر بدی.
من پشت سرت میام!
نه! نه، بیا ببینم!
بیدار بمون.
مترجمان: «کیارش نعمت گرگانی و حامی مغیثی» در تلگرام: realKiarashNg@ و Timelordsubs@
هستین کلانتر؟
آره.
الان میام.
اِم، اکثر...
اکثر ساکنین خانه اجتماعات رو مستقر کردم.
اکثر ساکنین شهر با زیرزمینشون کاری ندارن،
اینه که دو سه تاشون رو تو هر خونه پناه میدن.
یه سریشون درمانگاهن، اِم...
سهتای دیگهشون هم پیش خودم و مامانم...
و جید ساکن میشن.
خیلیخب.
ظاهرا شرایط شهر رو به وخامته.
ملت دارن پنجرههاشون رو از الان تخته میکنن،
ضمنا، به نظرم شاید بهتر باشه حالا که ساکنین خانه اجتماعات...
و ساکنین شهر کنار همدیگهان، همه رو جمع کنیم...
و چه بدونم... یه چیزی بگیم؟
فکر خوبیه.
بهتره عملیش کنی.
به نظرم اگه خودتون صحبت کنین، خیلی بیشتر به دلشون بشینه.
درسته.
درسته.
حالتون خوبه؟
میدونستی جونم رو نجات داده بود؟
پدر کاتری شبی که وارد این شهر شده بودیم،
جون خودش رو به خطر انداخت که اطمینان حاصل کنه...
- سلامم رو به همه برسون. - وایستین. کجا میرین؟
باید به کاری برسم. کار مهمیه.
از این شرایط مهمتره؟
کلانتر، ملت الان بهتون نیاز دارن.
- باید بهشون بگین... - چی بگم؟
باید بهشون چی بگم؟
بگم همهچی درست میشه؟ بگم هیچ کار خدا بیحکمت نیست؟
ببین، اگه میخوای وقتی من نیستم کلانتر باشی،
باید کمکم یاد بگیری خودت چنین حرفهایی رو...
به شکلی قانعکننده بیان کنی.
در اون صورت مشکی پیش نمیاد.
تبلیغ کسب و کارتون میتونه اینجا باشه!
بهترین کانال موسیقی تلگرام: RealGMusic@
بریم یه قدمی بزنیم.
شعرش رو گوش کنین.
ببینین چه شعر آرامشبخشیه.
طرف وسط اقیانوس عشق و حال میکنه.
میدونین چرا عشق میکنه؟ چون قایق داره دیگه.
هرچقدر هم این آهنگه رو گوش بدی،
باز هم پول قایق خریدن نداریم.
آها، ببین، منظورم اینه که اگه قسطهاش رو مدیریت کنیم...
آها، قراره قسطهاش رو مدیریت کنیم؟
- آره دیگه! - که اینطور!
یعنی پرداخت نکردن قسطهاش هم روش مدیریت محسوب میشه؟
آخه در اون صورت همین کار رو میکنیم.
آها، تقریبا مطمئنم اکثر مراکز وام از چنین روشی خوششون نمیاد.
باشه، باشه. ببین، کسی با تو نبود.
خب؟ کسی با تو نبود.
خودتون میدونین لقبم تو ارتش چی بود دیگه، نه؟
لقبت «جناب نان و ماهی» بود.
احسنت! احسنت! احسنت!
هر پایگاهی رو با هر تدارکاتی که بهم میدادن،
عین حضرت عیسی که با هفت قرص نان و ماهی چهار هزار نفر رو سیر کرد،
ردیف میکردم و برپا میشد. آره که میکردم، احسنت.
«جناب نان و ماهی» بودم.
باشه، ولی مگه لقب مامان «اَبی پوستکلفت» نبود؟
معلومه که میکردن. یادتون نرهها.
آره، آره. متوجهم.
ولی پوستِ کلفت... سفت و محکمه دیگه.
اینه که گاهی اوقات انعطافپذیر نیست.
عزیز دلم... عزیز دلم... منظورم اینه...
منظورم اینه که قایق...
هدیه بازنشستگی بدی نیست.
آخه شاید به نتیجه نرسیده باشین...
که چطوری کمکم کنین بعد از خدمت تو ارتش...
و دریافت کلی مدال، بخوام یهو...
عین شهروندان عادی زندگی کنم.
ولی قایق... عزیز دلم، دنبال... دنبال چی میگردی؟
دنبال بالم لب «چپاستیک»ـم هستم. هیچی تو این کیف پیدا نمیشهها.
میشه این رو برام نگه داری؟
چرا که نه؟ این... چیه...
این که... این که شبیه سوییچ قایق میمونه.
- چی؟ - چی؟
آره دیگه، چرا سوییچ قایق دادی دستم؟
وایستا ببینم، واقعا قایقه رو خریده بودی؟
وای، پشمهام.
معلومه که برات قایق خریدیم!
- وای، پشمهام! - اگه مجبور میشدم باز هم...
آهنگ طرف راجع به تنتو و کره اسبش رو گوش کنم،
خودم رو میانداختم وسط خیابون.
- وای، پشمهام! - بازنشستگیت مبارکه بابا!
برام قایق خریدی عزیز دلم!
- ممنون! - بابا!
وای!
وای خدا.
خواهش میکنم،
نمیشه صرفا بگین داریم کجا میریم؟
پدر کاتری کجاست؟
میدونستی قبلا جیغ میکشیدن؟
شب تا صبح جیغ میکشیدن و ملت رو عاصی میکردن.
طلسمها رو که پیدا کردیم، دیگه جیغ نکشیدن.
بعدش زمزمه میکردن.
همیشه کنجکاویم رو برمیانگیخت.
صداهایی که میشنوی این موضوع رو توضیح ندادن؟
نه.
معلومه که ندادن. خدا نکنه اطلاعات مفیدی بهت بدن.
واینستا.
باید قبلش بهم بگین جریان از چه قراره.
خیال کردی بعد از اون کارت...
میتونه به من دستور بدی؟
پدر کاتری کجاست؟
مرده!
چی؟
اون موجودات وارد خانه اجتماعات شدن.
پدر کاتری سعی کرد کمکشون کنه. الان هم خودش...
و کلی آدم دیگه مردهان.
حال الیس خوبه؟
خوبه. زخمهاش رو بستن.
با بقیه تو درمانگاهه.
عجب، تازه میخوای گریه کنی.
واسه بینگ چین هم همینطوری گریه کردی؟
خیال میکنین من هیولام.
به بند کفشم هم نیست که چی هستی.
فقط چون پدر کاتری گمون میکرد میتونی...
کمکمون کنی برگردیم خونه، زندهای.
به محض این که ثابت کنی اشتباه میکرده،
خودم یه گلوله حرومت میکنم.
حالا راه بیفت.
- داریم کجا میریم؟ - گفتم راه بیفت!
خب، چندتا تختخواب تو زیرزمین براتون ردیف میکنم.
اِم، مستراح پشت خونه است، میتونین از آشپزخونهمون استفاده کنین،
ولی باید حواستون به جیرهبندیمون باشه.
یه مقدار دشواری داره،
ولی به احتمال زیاد خیلی زود...
خانه اجتماعات رو تعمیر کنیم، اینه که...
چه غلطی میکنین؟
اِم، قراره یه مدتی چند نفر دیگه هم مهمونمون باشن.
خب، چند وقت دیگه چقدر میشه؟
تو همونی نیستی که خیال میکرد اینجا یه اتاق فرار بزرگه؟
تهش چی شد؟
- برو بابا. - خیلیخب.
خیلیخب، خیلی مسخره است، خب؟
خودشون گله رو انتخاب کرده بودن. جاشون اینجا نیست.
پسر، نظرت چیه که...
خیلیخب، هیچکدومتون ویکتور رو نمیشناسین؟
خیلیخب، کجا مستقر شده؟ باید پیداش کنم.
دیشب دیدم با دختر خانواده متیوز...
سمت جنگل فرار کرده بود.
دیدی از مشارکت جوامع مختلف...
چه نتیجهای حاصل میشه؟ هزاران آفرین!
بریم تو.
طرف خیلی بیشعوره.
اصلا... اصلا متوجه نمیشم.
همه داشتن کلی عشق و حال میکردن...
چطوری... چطوری از خونه فرار کردی؟
رفته... رفته بودم اتاق ویکتور و داشتیم...
نه بابا. اصلا...
- اصلا از اون کارها نمیکردیم. داشتیم... - جولی...
نه بابا، داشت اینها رو جمع میکرد...
و ظاهرا آماده شده بود که بره.
بعدش هم که ملت جیغ و داد کشیدن،
از پنجرهاش رفتیم پایین...
و گفت بریم تو جنگل.
بعدش رفتیم سمت درختی و هلم داد توش...
No comments yet. Be the first to leave one.