Prvních 200 řádků.
« امپایر بـست تی وی در تلگرام و اینستاگرام و توئـیـتـر » .::@EmpireBestTV::.
مـــتـــرجـــمیـــــن: مانی و عرفان طبرسی .:: ThePianist & Erfan Tabarsi ::.
اینجا قبل جنگ یه صومعهی دور افتاده بود.
باید تخلیهاش میکردیم.
هیچ مقدار گچی نمیتونست این ننگ رو بپوشونه.
گمونم داستانهای وحشتناک اون روزها رو شنیدی.
اون موقع بچه بودم.
میدونم.
تا صلح و آرامش اومد،
ناحیهی تحت کنترل اسقف* تصمیم گرفت ساختمون رو پس بگیره «اسقف: کشیش عالی رتبه»
و تبدیلش کنه به مدرسه برای دخترای کوچیکِ مناطق محروم.
اونا بسیار قدردانن و خیلی داوطلبن تا کارهای روزمرهی مختلف رو انجام بدن.
فقط راهبهی اعظم، خواهر ساگراریو، و من از محفل قدیمی باقی موندیم.
بقیه تصمیم گرفتن برنگردن.
پس اونایی که اینجان...؟
از یه جا دیگه اومدن. مثل تو.
اما الان همه متعلق به یه خونهایم.
اینجا هیچ تفاوتی وجود نداره. همه داخل این خونه برابریم.
برم به راهبهی اعظم خبر بدم که رسیدی.
اینجا وایسا.
[اگر بهشتی روی زمین وجود داشته باشه، این خانه، همون بهشته.]
[برای کسایی که تنها با خشنود کردن خدا خشنود میشن.]
خواهر نارسیسا.
راهبهی اعظم منتظرته.
ببین کی اینجاست، خواهر نارسیسا.
نمیتونی تصور کنی چقدر خوشحالم که داری بهمون ملحق میشی.
نه، خواهش میکنم.
ببین، عزیزم. بیا نزدیکتر.
خواهر جولیا، عکس رو بهم بده.
تو اون دورهی سخت، بهمون امید و قدرت دادی
تا به مشقت غلبه کنیم.
هنوز یادمه چه حسی داشتیم وقتی اخبار مربوط به تو رو
از اون روستای فراموش شده بین کوهها، شنیدیم.
پروبلاسکو. «روستایی در اسپانیا»
دختر مقدسِ پروبلاسکو.
آره. همین اسم بود.
باید خیلی درموردش ازت سوال پرسیده باشن.
یه دختر بچه بودم. به زور چیزی یادمه.
و اگه چیزی هم یادت بود، چطور میتونی یه معجزه رو توضیح بدی؟
- کلمهای برای توصیفش نیست، درسته؟ - معلومه که نیست.
هنوز یادمه روزی رو که به کشیش نامه نوشتیم
تا بخوایم یکی تو کارامون بهمون کمک کنه.
خیلی خوشحالم که...
اون یه نفر از بین این همه آدم، تو از آب در اومدی، خواهر.
من هم خیلی خوشحالم.
و همچنین میدونم که
سوگندهای ابدیت رو پیش ما میخوری.
ببخشید؟
کشیش فکر میکنه آمادهای.
باعث افتخارمون خواهد بود
تا اینجا پیمانـت رو با خداوند ببندی.
همونطور که بهت گفتن، دستور زبان درس میدی،
به همراه ادبیات و علوم طبیعی. جایگزین خواهر اینس میشی.
خواهر اینسِ بیچاره محبور شد برای مراقبت از پدرمادر پیرش ترکمون کنه.
اگه اجازه بدید، راهبهی اعظم، میتونم خواهر نارسیسا رو درجریان امور بذارم.
لطفاً بذار.
میتونی با خواهر جولیا بری.
پیش بهترین شخص ممکنی.
"غیرممکن خواهد بود تا چیزی که گذراندم را توصیف کنم."
"تمام افکار و اعمال معمولیام برام تبدیل به منبعی
از پریشانی شدند."
"تنها با اعلامشان به مریم آرام میتوانستم بگیرم، که سخت بود."
"در حالی که مجبور به گفتن حتی وحشتناکترین افکاری
که درمورد او داشتم، بودم."
"هرگاه میتوانستم این مسئولیت را از دوشم سبک کنم، طعم آرامش میچشیدم."
"اما آن آرامش به سرعت تمام میشد، و شهادتم دوباره آغاز."
آمین.
سلام بر مریم مطهر.
که بدون گناه حامله شد.
منو ببخش، پدر، چرا که گناه کردم.
- دارم گوش میدم. - تازه اومدم اینجا تا به عنوان معلم کار کنم.
و...
و نمیدونم آمادهام یا نه.
عادیه که اولش بترسی.
خوب پیش میره. خواهی دید.
مسئله این نیست، پدر. یه...
یه چیز دیگه هست.
من...
تردیدهایی دارم.
تردیدهای خیلی خیلی زیاد.
تو؟ دختر مقدس؟
تعجب نکن.
خواهرا چند روزه به جز تو درمورد چیزی صحبت نکردن.
میفهمم.
مادر مقدس ازت خواست سوگندهاتو بخوری؟
نه. نه، اون انتخاب خودم بود.
حس کردم... وظیفهـمه.
مردم از همه جا اومدن تا تو روستا منو ببینن، و...
و ازم سوال بپرسن.
نمیدونستم چطور جواب بدم.
میخواستی از همه فرار کنی.
فکر کردم اگه یه جای خیلی دور برم، اگه...
اگه فقط یه زندگی آروم و ساکت داشته باشم، اونوقت... اون دوباره میاد.
آسمان بهت یک موهبت داده.
برای دلیلی به این صومعه اومدی.
باید پی ببری که اون دلیل چیه.
باید اینکار رو از طریق دعا و فداکاری انجام بدی.
آیا بدنت رو شکنجه میدی؟
از شلاقِ انضباط استفاده میکنی؟
بله. هر روز.
و...
و مکرراً روزه گرفتن رو هم تمرین میکنم.
و باز، هنوز... تردید داری؟
و... اگه فقط چیزی که میخواستم رو دیده باشم چی؟
اگه دیده باشم...؟
اگه... اگه چیزی که دیدم اون نبوده باشه چی؟
اگه میتونست حداقل... یه نشونه بهم بده، هرچی.
میفهمی چی میگم، پدر؟
میفهمم، دخترم.
تو سردرگم شدی.
بیاید دعا کنیم.
پاکدامنیات مقدس باد. باشد تا همیشه مقدس باشد.
که خود خدا از چنین زیبایی متعالی لذت میبرد.
برای تو، شاهدخت آسمانی، مریم مقدس.
در این روز، تمام قلب، جان و روحم را به تو پیشکش میکنم.
به من با شفقت بنگر و ترکم نکن، مادر من.
میتونین بشینین.
اول، بذارین خودمو معرفی کنم.
اسم من...
داره مینویسه...
ساکت، دخترا. مشکلتون چیه؟
چی؟ داره مینویسه.
کافیه!
یکی بهم توضیح میده اینجا چه خبره؟
نمیخوام با تنبیه کردن شروع کنم،
اما اگه اینطوری ادامه بدین، پس باور کنین این کارو میکنم.
امیدوارم این مسئله روشن شده باشه.
بله؟
میشه برم بیرون، لطفاً؟
- اسمت چیه؟ - رزا.
اگه اجازه بدین، خواهر.
رزا، تازه شروع کردیم. مشکل چیه؟
خواهر، خیلی متأسفم.
اوه نه. چیشده؟
خیلی متأسفم.
البته. میتونی بری.
خواهر؟
میشه باهاش برم؟
نمیدونه داره کجا میره؟
اون خواهرمه.
باشه.
میدونی اون کیه؟
نه.
منم.
روزی که به عنوان همسر مسیح برگزیده شدم.
اوه واقعاً؟
فکر کردی یه خادم خدا
نمیتونست یه زمانی جوون و زیبا باشه؟
اگه مسیر زندگیِ خدمت به خدا رو انتخاب نمیکردم، میتونستم تو یه کاباره رقاص بشم.
اما خداوند عزیزمون، نقشههای دیگهای برای این خادمِ به خصوص داشت.
ببین.
چقدر زیبا.
دیگه نمیتونی چنین پارچهای پیدا کنی.
ببین. خواهر اینسـه.
چقدر کوچولو.
آیا این...؟
فکر کنم خودشه.
میشه یه لحظه صبر کنی؟
کجا گذاشتمش؟
باید یه جایی اینجاها باشه.
چیکار باهاش کردم؟
خواهر سوکورو.
سلام؟
مامانی؟ کجایی، مامانی؟
و اینو تو زیرزمین پیدا کردی؟
- بله، مادر. - و... اونجا بودی چون...؟
یه صداهایی شنیدم.
و به گمونم فکر کردم یکی از دخترا اون پایین قایم شده، و...
"به گمونت فکر کردی؟"
راستش، مادر، نمیدونم چرا اونجا رفتم.
بانوی ما داشت راهنماییت میکرد. شکی درش نیست.
دستِ مارتای مقدس.
از موقع جنگ، گمان رفته گم شده.
اینجا واضحاً بعد از اون اتفاق مثل قبل نبوده.
اما بعدش، عزیزم، تو میرسی.
این معجزه نیست؟
بذار خبرش به کشیش برسه...
خواهرا، بیاید دعا کنیم.
بیاید شکرگزاریهامونو بگیم.
درود بر تو ملکهی مقدس، مادرِ رحمت.
زندگی ما، عطوفت ما، و امید ما. خدا نگهدارت.
ما بچههای بیچارهی تبعید شدهی حوا، نزد تو گریه میکنیم.
و به سوی تو آه میکشیم،
سوگواری میکنیم و اشک میریزیم در این درهی اشک.
ای بخشندهترین پشتیبان، نگاه پر از رحمتـت را به ما کن.
و بعد از این تبعید، میوهی تبرک دامانت یعنی عیسی را، به ما نشان بده.
No comments yet. Be the first to leave one.