Prvních 192 řádků.
آنچه گذشت...
موجودات این شهر...
از شکار خوششون میاد.
از به بازی گرفتن ملت خوششون میاد.
اینقدر لبخند نزنین!
اگه بیای بیرون، حالت بهتر میشهها.
دیگه از پس این شرایط برنمیام.
حس کردم شاهد آغاز از دست رفتن اون بخش از وجودش بودم.
پس تو باید جای اون بخش رو پر کنی.
تو باید به بخشی از وجودش بدل بشی...
که این شهر نتونه ازش بگیره.
زیاد وقت نداریم.
ازت میخوام من رو بکشی.
خون من و تو دیگه یکی شده.
اگه دیگه عین سابق نباشم چی؟
تو هنوز خودتی. من هنوز خودمم.
بقیهاش رو هم با همدیگه ردیف میکنیم.
این اینجا چی میخواد؟
ممکنه بتونه کمک کنه تا سرنخی...
درمورد این شهر پیدا کنیم.
نباید به کسی بگی همراه منه.
ناسلامتی بابام رو کشته!
بابام رو تیکهتیکه کردن و جنابعالی هم خبر داشتی!
کنی، لطفا آروم باش.
دیگه خودت هوای خودت رو داشته باش.
میخواستم باهات صحبت کنم.
راستش، نمیدونم از کجا شروع کنم.
میخوام بدونی از صمیم قلبم باور دارم...
تصمیمم راجع به سارا...
به صلاح کل ساکنین شهره.
ولی دلیل نمیشه...
دلیل اون کارش...
که عزیز خودت و کنی رو ازتون گرفت،
اصلا مهم نیست.
اگه بابت محافظتم از سارا و پنهان کردنش...
ازم متنفری، درکت میکنم.
خودم درک میکنم وقتی این شهر...
عزیز آدم رو ازش میگیره،
چه حسی بهش دست میده.
ولی...
ببین.
از وقتی اومدم اینجا،
سعی کردم به ملت حس امنیت القا کنم.
خیال میکردم اگه قوانینی داشته باشیم...
و طبق کارهای درست پیش بریم، احساس امنیت میکنن.
از این بابت مطمئنم:
شرایط داره عوض میشه...
و اگه تمام قوامون رو به کار نبریم،
اگه از جون و دل مایه نذاریم، بـ...
باید تمام تلاشم رو بکنم...
که این ملت رو برگردونم خونه،
خودت و کنی رو برگردونم خونه،
حتی شاید مجبور بشم...
مامان.
تو اینجا چیکار میکنی؟
خیلیخب.
ها؟
واسه چی اومدی اینجا؟
بسه دیگه.
الان وقت دعوا نیست.
نه، نه، نه. اشکالی نداره.
اشکالی نداره.
صرفا می...
مرسی که گوش دادی.
حالت خوبه؟
سارا؟ می...
مترجمان: «کیارش نعمت گرگانی و حامی مغیثی» در تلگرام: realKiarashNg@ و Timelordsubs@
- وای، پشـ... - بوید؟
آروم باش!
آروم باش، آروم باش.
حالت خوبه؟
ببخشید، یهو... ببخشید.
خیلیخب. خیلیخب.
وای، عذر میخوام.
نه، اِم، بهتره بری درمانگاه.
وای.
شرمنده که اذیتتون کردم.
ببرش پیش کریستی.
نه بابا.
نه، نه. چیزیم نیست.
حالم خوبه. مرسی.
چیزیم نیست. ممنون.
آره بابا.
خیلیخب. باشه.
- نه، نه. - خیلیخب. خیلیخب.
خیلیخب، بیا بریم.
خیلیخب، مرسی.
خواهش.
«منشأ» «فصل دوم، قسمت ششم: باله دو نفره»
سیبزمینی همین بود.
امیدوارم دانا قصد داشته باشه مقداریش رو برگردونه.
این رو بار بزنم؟
آره، بذار کمکت کنم.
خودم میبرمش.
دعوا نمک زندگیه؟
- آخریشه؟ - آره.
همه رو بار زدیم.
چیزیمون نمیشه.
همهمون زنده میمونیم، جیرهبندی رو رعایت میکنیم...
و دوام میاریم.
جیرهبندی اینها تو خونه خانواده لو...
امشب زیاد طول میکشه،
واسه همین شما باید ناظر چفت و بست خونه باشین.
یادتون باشه حتما رو کل درها قوطی بذارن.
راستی، اِم، بابت جریان غذا به بقیه چی بگیم؟
آها، فعلا رو میگی؟
سعی میکنیم اطلاعات زیادی بهشون ندیم.
کافیه بگیم... اِم...
سیستم جدیدی چیدیم.
نمیخوایم کسی وحشت کنه.
مشکلی براتون پیش نمیاد؟
نه. نه، از پسش برمیایم.
هوم.
راستی، تو ندیدی...
این چیه؟
ساکم رو گشتی؟
دنبال کلیپس میگشتم.
ببین.
آخه... تو گفته بودی...
داشتی میرفتی خونه خالهات.
گفتی سوار اتوبوس شدی که بری خونه خالهات.
آره، آخه نمیخواستم...
مشکل خاصی نیست.
مشکل خاصی نـ... تو بهم دروغ گفتی.
آخه نمیخواستم نگران بشی.
همهچی تحت کنترله.
داشتی میرفتی مرکز ترک اعتیاد، ولی از اینجا سر در آوردی.
اصلا هم تحت کنترل نیست.
آخه حال تو که خیلی خوب بود، متوجه نمیشـ...
چند وقته که دوباره مصرف میکنی؟
اینجوری نگو.
من که...
چند ماهی بیشتر نیست.
به خاطر ناپدید شدن من مصرف کردی.
دلایل متعددی داشت.
ببین، میخواستم بهت بگم، ولی...
خاک بر سرم.
کجا میری؟
کجا میری؟
نه، چنین کاری نکن، چنین کاری لازم نیست.
ببین چی میگم! داروهای ما اینجا...
خیلی محدود و حیاتیه!
نباید خطر کنم که چیزی گم بشه!
لزومی نداره بزرگش کنیم، خب؟
من که میخواستم ترک کنیم، پس میتونیم همینجا ترکم بدیم.
میتونیم همین الان ترکم بدیم. لزومی نداره...
میشه لطفا بس کنی و باهام حرف بزنی؟!
ای وای! خودم برمیدارمش!
میشه لطفا بس کنی؟!
چی رو بس کنم؟
جوری وحشت نکن که انگار من معتادم و میخوام...
راستش، واسه همین بهت نگفته بودم.
از اینجا چیزی برداشتی؟
راستش رو بهم بگو.
فقط کمی مرفین برداشتم...
که حالم سر جاش بیاد. همین و بس.
خب؟ میتونی بذاری تو همون کابینت بمونه.
من چیزی برنمیدارم.
ماریل.
باشه، قبوله،
هر گهی دلت میخواد بخور!
- کجا میری؟ - میرم قدم بزنم...
که بتونی اجناس ارزشمندت رو...
از دست دوستدختر معتادت قایم کنی!
نباید بری بیرون. به زودی هوا تاریک میشه.
گه نخور بابا!
آره، من هم متوجه شده بودم.
برگها دارن تغییر رنگ میدن و میریزن.
تا حالا سابقه نداشته.
آره.
ببین...
کنی، خودم میدونم...
راستش، اِم، انگار الان دیگه...
بهتر میتونی راه بریم، پس من...
اِم، احتمالا خودت بتونی باقی مسیر رو بری.
امان از دست زندگی!
بوید، چی شده؟
دیگه داره درد میکنه.
همیشه معلوم نیستن، ولی الان دیگه حسشون میکنم.
بوید، منـ... منظورت چیه؟
ببین، نمی...
وقتی رفته بودم جنگل،
اتفاقی برام افتاده بودم،
اتفاقی افتاد که درکش نمیکنم...
الان چیزی درون بدنمه.
مشتی کرم زیر پوستم میخزن.
ضمنا... ضمنا...
تو هم صداش رو میشنوی؟
بوید؟
بوید!
بوید، کجا میری؟
No comments yet. Be the first to leave one.