Prvních 200 řádků.
« Reza Reyez زیرنویس از »
اعوذبالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا نیت میکنم...
برای متوفیای که اینجاست...
غسل میّد انجام میدم
خوش اومدی، عزیزم
ممنون
ممنون
بیا، پسرم، بیا
بیا
سینان!
- چرا نمیخوری؟ - سینان!
سینان!
کجایی تو آخه؟ قیامت شده خبر نداری
بیا سوارشو بریم
- کجا؟ - تو راه میگم. میریم پیش ایشیک
الأن داریم کجا میریم؟
خونۀ خالۀ ایشیک
مادرشو بردن بیمارستان. بهش آرامبخش میدن
الأن مامانش حتی نمیخواد تو صورت ایشیک نگاه کنه
ما با دختره چیکار کردیم؟ همش تقصیر ماست
بیخیال. بسه نکن
داداش، دمت گرم. خسته نباشی
نوکرتم، عثمان
ایشیک!
ایشیک!
بریم بالا؟
چه بالایی
چیه؟
- نکن ایشیک، اینه رفتارت؟ - آره ادا، همینه
من فکر میکردم باهم دوستیم
فکر میکردم یه گروهیم. گمون میکردم یکی از شماهام
شما منو تو اولین مشکلتون انداختین بیرون، نه؟
ولی یه چیزی بهتون بگم
بخاطر اینکه اندازۀ شما دیوونه نیستم، باعث نمیشه منو احمق جلوه بده
نه جونم، دیدیم چقدر دیوونهای
هی، هیس
حق داری، ایشیک
تو خجالت نکشیدی تو روم دروغ گفتی؟
تو هم برای تلافی ریدی تو همه چی، نه؟
- آره! - آفرین
بدون فکر یهو انجامش دادم
- خیلهخب، الأن چی قراره بشه؟ - نمیدونم، ادا!
- اصلاً به شما چه؟ - خب پس دوتا گزینه داریم
یا تا فردا همینجا دعوا مرافه میکنیم
و یا باهم حرف میزنیم ببینیم، چطوری یه راهحل برای ماجرا پیدا میکنیم
عثمان، این ماجرا راه حل نداره، من نابود شدم رفت
بهعلاوه، من اگه دنبال راهحل هم باشم، از شماها کمک نمیخوام
ایشیک بسه دیگه. تو هم پیاز داغشو زیاد میکنیا
درو باز کن بیا بیرون حرف بزنیم
باز کن دیگه، ایشیک
در اصل عوض کردن این تصمیم ناممکن بهنظر میرسه
و اینکه فقط نجدت نیست، ماشالا جلویِ
چشم مدیر آموزش پرورش رنگو ریختی...
- دقیقاً - نه؟
یعنی اگه اون همونموقع اونجا نبود...
ما به یه نحوی با «نجدت گهی»...
توافق میکردیم و قضیه تموم میشد
الأن نجدت برای اینکه نمیتونه به یارو جواب پس بده، تصمیمش رو عوض نمیکنه
اگه نجدت از مدیریت عزل شه...
بر روی تصمیماتش تجدید نظر میشه
اعتراض میکنن مثلاً
مدیر جدید هم اعتراض رو بررسی میکنه
و شایدم عوض کنه
وایسین ببینم
ما الأن داریم در مورد عزل شدن نجدت از مدیریت باهم حرف میزنیم؟
نه دیگه!
وقتی همۀ راهها بستهست، فقط یه راه هست که میتونی انجام بدی
اونم برکنار کردن شاهـه
الـو
صبح بخیر
«نگهبانی»
- صبح بخیر - چیزی هست که باید بدونم؟
یه اتفاقی افتاده...
- بپا - ممنون
- پاس بده دیگه! - احمد!
توپو پاس بدین به هم. دعوا نکین
به بچه دبیرستانیا میاد آخه؟
«من خانومِ عشقـم»
- خوشگله خدایی - خیلی
دوستان، خواهش میکنم این مجله رو بذارین کنار
استاد بورجو رو به گریه انداخت
چی؟
استاد کمال، اینجا بودین؟
- چی تو مجله هست؟ - چیزه...
وقتی تابستون کار میکردیم، البته شما نبودین...
- بیلی داشت مجله رو نگاه میکرد - سوزان، ساکت شو
چیزی نیست، کمال
مثل اینکه عکس روی مجله دوست دختر قدیمیتون بوده
همینطوره
بله، ما هم نفهمیدیم چیکار کنیم
گفتیم دنیای آقا کمال خیلی بزرگه
گفتم اینجاها نمیمونن
یعنی گفتیم تو این دنیایِ کوچیک ما چیکار داره آخه؟
فقط بخاطر اینکه چیزی نمیدونستیم
بورجو رو نمیشناسید. شلوغش کرد دیگه
یعنی برای تو همهچی کوچیک بهنظر میرسه، نه؟
یه مدرسۀ مسخره، به اجبار اینجا موندی
توش هم یه دختر معلم خام پیدا کردی
استاد کمال! کمال!
بفرمایین، اینجا خالیه
بیا
پسرم. به اینجا برس
چی میخوای، استاد؟
از مالِ شما میخورم. استاد
الساعه
میبینی نه؟
بورجو خانوم نیستن
خانوم محترم دیگه با ما هم غذا نمیخوره
نفهمیدم
مدام دارن بیقانونی میکنن، مدام از دندۀ چپ بلند میشه
مجبوریم، باید جریمهش کنیم. اینطوری نمیشه
دقیقاً چرا؟
ول کن استاد. سرِ تو رو هم درد نیارم
معاون جدید رو بذارم، این کارا رو میسپرم دست اون
این «بیلور» خوبه ها...
بیعرضهست
نمیشه روش حساب کرد
نمیشه من سِمت معاونت رو قبول کنم؟
گفتی نمیخوام
فکر کردم. میشه. الأن میخوام
والا بهنظرم خودشه
اصلاً به ذهنم نمیرسید، میدونی
اعتراف کن
کُشته مردۀ سیستمی که درست کردیم، شدین
میخواین بخشی از این موفقیت باشین
بهخدا خیلی خوشحالم
پسرم...
استاد یه چیز دیگه بخواه. پرگوشت و پرملات باشه!
آفرین
چرا تشویق نمیکنین؟
- کیرتوش. ببین وضعیتـو - رو نشانها عنـه
- ببین مدرسه رو به چه روزی انداخته - نگو و نپرس
بخاطر این پروژه که قراره دانشآموزان رو برای رویایِ ورود به دانشگاه آماده کنه
استادمون رو هم تشویق میکنیم
آفرین
تبریک استاد
استاد، اینطور دسته دسته کردنِ بچهها درسته آخه؟
اینطوری موفیقتِ زندگی رو اشتباه براشون ترسیم میکینم
باعث میشیم خودشون رو بیارزش حس کنن
بازم دارین حرفای گنده مُنده میزنین، استاد بورجو؟
با چه جایگاهی این حرفو میزنی؟
تا جایی که میدونم با میل خودتون، از سِمت معاونت...
استعفا دادین؟
نه؟
باشه
دیگه معاون نیستم، ولی این باعث نمیشه که...
به عنوان معلم مسولیتهام عوض شه
کتاب «جنایت و مکافات» رو خوندین، استاد؟
البته که خوندم. چطور؟
خب مثلاً من نخوندمش
شما هم برای من مثل کتاب نخوندهاین
همه دروغ گفتن به همدیگه که خوندن
در واقع یه کتاب خسته کنندس
خداروشکر که معاون جدیدمون، آقا کمال...
مثل شما نیست
خوبه!
استاد کمال، معاون شده؟
اگه مشکلی نیست
کرم؟
کجا رفت پسر؟
پسس!
چیه...
کرم، کرم! بس کن!
وایسا!
کسی نه چیزی دید، نه شنید
افتاد؟
یالا برو
«سرویس مردانه»
یعنی در نهایت یه اتاقم برای اینکه ما دوتا تنها باشیم، بهمون دادن
انگار تقدیر داره یه چیزی بهمون میگه
تقدیر؟ خب پیشنهاد دادن منم قبول کردم
فقط به خاطر اینکه درسام سبک بشه
باشه...
انگار آبتون با بورجو تو یه جوب نرفته
انگار دارین از هم فرار میکنین
حرفش نشده اومد!
خوش اومدی عزیزم بفرما
واقعاً ؟
واقعاً تصمیم گرفتی بخشی از این کار بشی؟
که درونش باشی، نه؟
همم
اوه، جوونا
بازم سهتاتون کنار همین، ها؟
صبح متعالیتون بخیر، عثمان خان
بخیره استاد، بخیر شه
چیه الأن؟ کلابِ «گمشدن» ـنتونـه؟
چرا کارایی که گفتم رو نمیکنین؟
- انگار یکم عقلش کمه! - آره، انگار
متوجه نشدم
استاد، شما ایشیک رو اخراج کردین، دیگه کار ما تمومه
درسته
قسر در رفتین
یادم بندازین شمارم یه مدت بندازم بیرون
فندقخوار
دیگه نوکریشو نمیکنم،
ولی نباید یه کار اشتباه بکنیم
از مدرسه اخراج نمیشیم
باید تا زمانی که یه راهحل برای ایشیک پیدا نکردیم، اینورا باشیم
حله
No comments yet. Be the first to leave one.