Prvních 200 řádků.
آنچه گذشت :
من رويِ ويلچر مي نشستم و به مدتِ چهار سال معلول بودم .
اين جزيره ، منو تغيير داد و دوباره ساخت .
خيلي ازت ممنونم ، جان .
تو کُليه منو دزديدي .
تو به يه پدر نياز داشتي و من يه کُليه مي خواستم ...
اتفاقي بوده که افتاده . ديگه تمومش کن .
من اهميت نميدم که جک چي گفته .
اونا گرفتنش و بايد اونو برگردونيم . من بهش بدهکارم .
-چطوري به اين جزيره اومدي ؟ - اونا ، منو با زيردريايي آوردن .
پس افرادت ، هر وقت که بخوان مي تونن از جزيره خارج بشن ؟
تو نمي دوني که يه کمي مواد منفجره ، چقدر مي تونه مفيد باشه .
جک ...
اسم ؟
جان لاک .
وضعيتِ تاهل ، آقايِ لاک ؟
مجردم .
دوست دختر ، داري ؟
نه .
پدر و مادرت ، زنده ان ؟
من تويِ يک پرورشگاه بزرگ شدم . هرگز والدينم رو نشناختم .
تا حالا دنبال والديِن اصليت ، گشتي ؟
فکر نمي کنم ارتباطي به کارم داشته باشه .
البته که ارتباط داره ، آقايِ لاک . چونکه اگر دولت بخواد ...
بيمه ناتواني رو پرداخت کنه ...
من بايد متوجه بشم که آيا شرايطِ شما بهبود پيدا مي کنه يا نه .
اشتهايِ شما چطوره ؟
خوبه .
شما از ادامه پرداختِ هزينه درمان هم منصرف شُديد .
براي اينکه ديگه نرفتم .
فقط وقتم رو تلف کردم .
پرداختِ بيمه ، به صورتِ موقتي به حالتِ تعليق در مياد .
به محضِ اينکه دوره درمان رو ادامه بديد ، مي تونيد پولتون رو دريافت کنيد .
شما فکر مي کنيد که ناتوانيِ من ، موقتيه ؟
خوب ، افسردگي مي تونه موقتي باشه .
و از وقتي که دوره درماني رو متوقف کردي ...
فکر کنم بهتر شدي .
فکر کنم هميني باشه که شما ميگيد .
نفرِ بعدي .
داره چکار مي کنه ؟
خوب گرفتي .
جک .
اون ، نفريه که به من و ساوير کمک کرد تا فرار کنيم .
-چي شده ؟ -فکر کنم که بايد ...
-هي ، چي شده ؟ - دانيل .
جان ، روسو رفته .
اوضاع ، خيلي پيچيده تر از اونيه که فکر مي کرديم .
GDRZ ويرايش و تنظيم توسط : رضا _By Reza : [email protected]_ (¯`•¸·´¯) :-)
پس تو داري ميگي ...
خيلي راحت به مردم شليک کنيم ، و مطمئن باشيم که بهترين رَوِشه ؟
ما اومديم که جک رو نجات بديم و بايد هم اين کار رو بکنيم .
ولي ظاهراًشرايط عوض شده . ممکنه اون نخواد نجات پيدا کنه .
اون ، خودش نيست . اون ، جکي که مي شناسم نيست .
بايد يه بلايي سرش آورده باشن .
وقتي اونا ما رو گرفتن ، بيهوشمون کردن .
به نظر نمياد که بيهوش باشه ، کيت .
اونا دزديدنش و زندانيش کردن . نبايد يادش رفته باشه .
مي دونم ، ولي تا وقتي که مطمئن نشديم ، نبايد زندگيمون رو به خطر بندازيم .
-من تنهاش نميذارم ، سعيد . -راهِ ديگه اي نداريم .
اون ، خودِ جکه .
وقتي که اولين بار ديدمش ، داشت زندگيش رو ...
براي خارج کردنِ مردم از لاشه هواپيما به خطر مي انداخت .
اگه با اونا دست داد ، مطمئنم که يه دليلِ قانع کننده برايِ کارش داره .
بايد بريم اونجا و ببينيم چه خبره .
پيشنهادت چيه ؟
تا تاريک شدنِ هوا صبر مي کنيم . بعد وقتي که تنهاست ، خودمون رو بهش مي رسونيم ...
و اگه خواست از اينجا بره ، با خودمون مي بريم .
سلام ، جان لاک ؟
متاسفم . به فروشنده نياز ندارم .
من يه تابلو نصب کردم .
نيومدم که بهت چيزي بفروشم ...
گوش کن . اسمِ من پيتر تالبوته .
چند دقيقه فرصت مي خوام تا باهات حرف بزنم .
- در موردِ چي ؟ - در موردِ مادرم .
فکر کنم تويِ دردِسر افتاده .
منو با يه جان لاکِ ديگه اشتباه گرفتي .
چند تا کُليه داري ؟
مادرم ، دو ماه قبل ديدش . اونجور که خودش ميگه تويِ نگاهِ اول عاشقش شد .
اون مَردِ خوش برخورد ، بامزه و جالبي بود .
اسمش آدام استيوارد .
اون بازنشسته يک شرکتِ کامپيوتري در اونتاريوست .
به هر حال ، آدام ويژگيهاي خاصي داشت .
مادرم عاشقش شده بود .
بعد از دو ماه از شناختش ، مادرم موافقت کرد که باهاش ازدواج کنه .
يه موردي وجود داشت ...
يه چيزي به من مي گفت که اون مَرد ، دنبال يه چيزيه . بنابراين بايد ...
متوجه ميشدم .
فکر نمي کنم اين جريان به من مربوط باشه .
چيزي که به تو مربوطه ، آقايِ لاک ...
اينه که تو يکي ازکُليه هات رو به آدام استيوارد هديه کردي ...
با اين تفاوت که قبلاًاسمش آنتوني کوپر بود .
تمامِ چيزهايي که مي خواستم ، در پرونده پزشکيش بدست آوردم ...
و متوجه شدم که اون ، يه کُليه از شما ...
دريافت کرده .
من فکر کردم ، اون بدبختي که کُليه اش رو به اين داده ، چه حالي مي تونه داشته باشه ؟
اين بي رحميه ، درسته ؟
خوب ، من بدونِ اينکه اون مَرد رو ملاقات کنم کُليه ام رو اهدا کردم .
مطمئني ؟
آره . متاسفم . نمي تونم کمکت کنم .
سعيد ، تو جلو رو پوشش بده . من هم هوايِ اطراف و عقب رو دارم .
مستقيماًبه سمتِ درب ميري . -من تنهايي وارد بشم ؟
بهتره که اولين نفر ، تو رو ببينه .
خيلي خوب .
سلام .
- اينجا چکار مي کني ؟ - اومدم تو رو ببرم .
همين الان از اينجا برو بيرون . برو .
-جک . -کيت ، اونا دارن منو مي بينن .
- از اينجا برو بيرون . -تو رو تنها نميذارم .
- البته که ميري . -بخواب رويِ زمين .
بهش صدمه نزن ، صدمه نزن .
عقب وايسا ، دکتر . برو عقب .
-جک . -محکم بگيرش .
جک ، جک .
کي ديگه با شماست ؟
-جک ؟ -به سئوالشون جواب بده ، کيت .
خيلي خوب ، ديگه تکرار نمي کنم ...
کي ديگه با شماست ؟
هيچکس .
هيچکس . فقط دو نفريم .
الکس ؟
جان .
-هيس ، صدات رو بيار پايين . -باشه .
خيلي خوب ، جان . نيازي نيست اسلحه ات رو به سَمتِ من نشونه بگيري .
مي تونم بهت بگم جک کجاست .
من دنبال جک نيستم .
دنبال زيردريايي هستم .
زيردريايي کجاست ؟
نمي فهم منظورت چيه ، جان . کدوم زيردريايي ؟
هموني که باهاش به جزيره رفت و آمد مي کني ...
هموني که قبل از اينکه ميکائيل رو بکُشم ...
در موردش بهم گفت .
-پدر ؟ داري با کي حرف ميزني ؟ - الکس ، نيا داخل .
-بهش بگو ساکت باشه . - الکس ، خواهش مي کنم .
بِن ، بيداري ؟
نه .
دارم ميام داخل .
-چي شده ؟ - اوستين و جِراه ...
اومدن اينجا . ما رو پيدا کردن .
اونا الان کجا هستن ؟
اونا رو اسير کرديم و پيشِ خودم بردم .
مي خواي کمکت کنم تا ...
نه . اونا رو ازهم جدا کنيد . مي خوام بدونم چطوري ما رو پيدا کردن .
جوليِت و شِفِرد چي ؟ آخه فردا ...
بذارش به عهده من . فقط برو .
فهميدم .
ريچارد ، صبر کن .
من بيرون منتظر مي مونم .
مي خوام مَردي ازتالاهاسي رو پيشم بياري .
- اونو برايِ چي احتياج داري ؟ - اين کار رو بکن . همين حالا .
باشه .
مَردي ازتالاهاسي چيه ؟
يه جور رمزه ؟
نه ، جان . متاسفانه رمزي نداريم که بگه ...
يه مَرد داخلِ کُمُده و دخترم رو گروگان گرفته .
البته بايد براش يه رمزمي گذاشتيم .
يه ساک همراهِ سعيده . مي خوام اين دختره اونو برام بياره .
باشه .
جان ، ولي بايد بدوني که در حال حاضر دخترم ازمن متنفره ...
فکر نمي کنم که گروگان گرفتنِ من انتخابِ درستي باشه ...
پدر .
ساک رو برات ميارم .
عزيزم ؟ اين يکي چطوره ؟
اوه ، خيلي خوبه . تو چي فکر مي کني ؟
قشنگه ولي بهتره که يه کمي بزرگتر باشه .
آره ...
اگه بزرگتر باشه بهتره .
ميرم اون طرف تا يه نگاهي بندازم .
سلام ، جان .
بايد موضوعِ جالبي باشه ...
که شما دو نفر رو اينجا مي بينم .
فکر کنم نمي تونستي منو دعوت کني ، درسته ؟ يا شايد هم ...
باعثِ سَرخوردگيت ميشم .
- ازکجا مي دونستي که من ... -براي اينکه پسرش اومد پيشم ...
و ازم پرسيد که آيا کليه ام رو به تو دادم .
اون دنبالته ولي هنوزهيچ مدرکي ازتو نداره .
براي همين اومده بود پيشم تا عليه تو شکايت کنم .
بهش چي گفتي ؟
داري اونو گول ميزني ، درسته ؟
داري به خاطرِ پولش باهاش ازدواج مي کني ؟
تو چي مي خواي ، جان ؟
مي خوام تمومش کني .
مي خوام که از ازدواج ، انصراف بدي .
-چرا داري اين کار رو مي کني ؟ -براي اينکه منصفانه نيست .
تو کاري مي کني که مردم فکر کنن که جزئي از خانواده اونا هستي ...
و بعدش با رفتنت ، همه چيز رو خراب مي کني ...
براي همين ، نميذارم ديگه اين کار رو تکرار کني .
بايد از نامزدي انصراف بدي و بري ...
وگرنه حقيقت رو بهش ميگم .
مي خوام بهم بگي .
بگو که بيخيالش ميشي .
خيلي خوب ، جان . تو برنده شدي .
ميشه کمکم کني تا رويِ صندليم بشينم ؟
هيچ حُقه اي در کار نيست . قول ميدم .
يه کمي احترام مي خوام .
افرادِ شما بايد بدونن که احترام گذاشتن يعني چي .
ممنونم .
بگو ببينم ، جان ...
چطوري مي خواي يه زيردريايي رو هدايت کني ؟
منظورم اينه که يه ماشينِ خيلي پيشترفته اس .
کنترلش به اين سادگي ها نيست .
No comments yet. Be the first to leave one.