প্রথম 200টি লাইন।
قسمت پنجم از فصل اول " بـورجـيــايـي عـاشـق "
تــرجــمــه و زيــرنـويــس تــوســط :::: F O A D . R & N I M A . N ::::
"لوكريزا"
من چيکار کردم؟
خدا منو ميبخشه؟
خدا شايد تو رو ببخشه پدر .اما من هرگز
"لوكريزا"
"لوكريزا"
"لوكريزا"
.خر و پف نکردي
.اما گريه کردي
... تمام شب رو
.بايد تموم بشه
.و خون ازت رفته .. خدارو شکر
.يه دختر باکره .. تو بايد تو خانواده ت بي نظير باشي
."آونها گفتن يه "بورجيا
... من گفتم ارزش من انقدر کمه؟
... اونها گفتن دختر پاپ
.من گفتم ننگ آوره
.جهيزيه ت شايسته يه شاهزاده خانم بود
"لوكريزا بورجيا" "سفورزا"
شکار مياي؟
.نه؟ خوب خوبه
.پس بايد به سختي همو ببينيم
.البته به جز مواقعي که کار نظامي پيش مياد
... و من خلاصه
.و مرتبش ميکنم
.راحتم بذار
کابوسها هيچوقت سرايت هم ميکنن جناب صدراعظم؟
.مسئوليت سنگين يه کابوسه والاحضرت
مسئوليت نقشه ها و خرده دسيسه ها ... و دادخواستهايي
.که من با تمام تلاش از محضر شما دور نگه مي دارم
... من به پشتوانيت
... واسه شادي و رفاه دخترم
.تو قلعه پسر عموت جيوواني "سفورزا" نياز دارم
شما فکر ميکنيد ازش سوء استفاده شده؟
.کابوسهامون به ما اينطور ميگن
.اون مثه موم تو دستهاي لطيف دخترتون خواهد بود .والاحضرت
.بله .. اون اسم خانواده "سفورزا" رو به ارث برده
."ثروت "سفورزا ... نه هيچکدوم از توانايي هاشون رو
و تمايل "سفورزا" براي توطئه؟
.بله .اونم به ارث برده
.اما توطئه حريف هوش "بورجيايي" نيست
... همونطور که تمام رُم ميدونن
.پس من پشتواني بيشترت رو ميخوام
... که اون و پسر عموي ديگه ت
پادشاه ميلان تو حمايتشون
.از مقام پاپي ما ثابت قدم بمونن
... ما اقبال خودمون رو با
.نام "سفورزا" يکي کرديم
... نتيجه
... اعتمادي که خيانت بياره
.شديد تر خواهد بود
.آيا با من به عنوان صدراعظم صحبت ميکنيد والاحضرت؟
."نه .. به عنوان يه "سفورزا
... چشمهام
.ميتوني باورشون کني کاردينال
.ازت ميخوام که شخصا اعتراف کني
.اما بايد اعتراف کنم که چيزي براي اعتراف ندارم
پس چرا؟
... براي اينکه بايد ميديدمتون
.منم بايد ميديدمت
اما نميتونستي يه جاي جذاب تر انتخاي کني؟
.يه جدل تو عروسي خواهرتون بود
.قول يه تسويه حساب
ميخواستم بهتون التماس کنم که از .بزرگ کردن مادرتون دست برداريد
تو شايد منو کم بشناسي ... اما اونايي که منو ميشناسن ميدونن
.که من اين چيزا يادم ميمونه
نگران امنيت سلامتيه شوهرتي؟
.واسه شما
اون يه وحشيه .. يه کندوتيري يه سرباز کارآزموده از جنگهاي زياد
سر و کار شما با کليساست .نه شمشير
... اگه شما آسيبي مي ديديد
.من هيچوقت نمي تونستم خودم رو ببخشم
.شايد نميتونسم به زندگي ادامه بدم
.واسه کسي که به سختي ميشناسيش خيلي نگراني
.بله
.اين معماست
.يا يه راز
... وقتي خوابم چهره تون جلوي چشمامه
... وقتي بيدارم
... وقتي مي بندمشون
فکر ميکردم چشمهام گولم زدن .اما الان گوشهامن
.هيچکدوم
... لبهاتون رو به لبهام نزديک کنيد کاردينال
.ميخواستم نفستون رو حس کنم
.و من ميخواستم ببوسمت
.اما به خاطر اين مانع بينمون
.خدا ناظره
... همونطور که کتاب مقدس بهمون ميگه
.اون يه خداي حسوده
.شايد هميشه يه مانع بينمون باشه
... اما اگه به من قول بديد که خودتون رو به خطر نندازيد
.بوسه قلبم مال شما خواهد بود
.پس من قول ميدم
... خودم رو به خطر نندازم
اما شما تقاضاي نجات کردي "اورسلا بوندئو"
... خدا راجع به سرنوشتم تصميم ميگيره
.و سرنوشتيه که من مي پذيرم
اما الان بايد قبل از اينکه روحم .از اين لبها پر بکشه برم
... تو پدرمو دوست داشتي
.پسرم اون احمقي که منم
.شايد هنوزم دوسش دارم
مداوا ميشه؟
.نه
... ميتونه تحمل بشه
.در آغوش کشيده بشه و رنج کشيده بشه
داري رنج ميکشي پسرم؟
... مادر.. يه زني رو ملاقات کردم
.که شوهرداره
... و اون باعث ميشه رنج بکشي
.شايد خودشم رنج ميکشه
.درسته
... اما من اگه بتونم از مانعش نجاتش بدم
مال تو ميشه؟
واسه تحمل يه زندگي .همون کاري که تو کردي مادر
... ميتوني از کليسا بيرون بياي
.و پدرتو دلگير کني
.اگه شهامتش رو داري
.مادر من از هيچي نميترسم
چطوري منو پيدا کردين؟
.جاسوسهاي خودمو دارم
و بهتون گفتن ...
... يه رويايي بود روي اسب سفيد
.که هر روز صبح بين نماز اول و سوم بيرون ميومد
.پس من ديده شدم
.مثله الانه هردومون
... شوهر اصرار داره که من با کسي ام
اونا قابل اطمينانن؟
.نيازي واسه اطمينان نميبينم
.نه
کاردينال شما چرا جاسوس داريد؟
.يه کاردينال بايد جاسوس داشته باشه
اينکه دنبالتون بودم ناراحتتون ميکنه؟
.نه .. برعکس
چيزهاي زيادي هست که باعث ميشه ... من از شما خوشم بياد کاردينال
.بينشون اين حقيقت که شما يه کاردينالين
ميتونيد توضيح بدين؟
.اگه بتونم لغاتي پيدا کنم
.گردنبند کشيشيتون باعث ميشه اميدوار باشم قلبم در امنيته
... چون من نميتونم احساساتم رو کنترل کنم
... پس حقيقت کاردينال بودنتون خوشحالم ميکنه
... همونطور که نگرانم ميکنه
.فکر ميکردم واسه امروز کاردينال نباشم
.پس قلبم در خطره
."مي خواين به مخاطره بندازيدش کاردينال "بورجيا
... ميخوام بذارمش تو ترس زندگيش
.اما هيچوقت بهش صدمه نميزنم
.مثل يه چيستان به نظر مياد
به چيستانها وارديد کاردينال "بورجيا" ؟
.متاسفانه من بايد تو يکيشون زندگي کنم
.مثل من
اسمت چيه؟
"فرانچسکا"
از ازدواج چي ميدوني "فرانچسکا" ؟
... بانوي من ميدونم
.که نبايد اينطور باشه
... اون از يه اتاقک اعتراف تو فلورانس بدست اومده
و واسه باز کردن نامه ها استفاده نشده بوده؟
.نه ، عاليجناب
.تو چشم يه راهب منديکنت فرو رفته بوده وقتي پيدا شده
و کي توي چشمهاش فرو کرده؟
.هموني که بهش گفتيم تعقيبش کنه
هيچ کار درستيم ميتوني انجام بدي؟
.يه پلک بزن
.بعدش بدون چشم ميشي
و من بودن يه چشم بازم به شما خدمت ميکنم .عاليجناب
.يا بدون دوتا
پس ما گمش کرديم ... و تو هم نميدوني کجا
.ميلان
.تو بايد يه کلاه دلقک بذاري سرت
.دل رو بري" فلورانس رو ترک کرده"
بدون رضايت يا با رضايت ؟
.ما ارتش پاپي .ارتش سفورزا رو داريم
... همپيمانان ما تو روماني تحت فرمانن
.واسه به جهنم فرستادن فلورانس
... ترسم اينه که کاردينال مکاشفه کنه
هفت مهر و موم رو باز ميکنه؟
.نه پدر ... بذار بدون کنايه حرف بزنيم
ترس من اينه ...
... اون بخواد به فرانسه بره
... و با فرانسويها براي تهاجم به ما هم پيمان بشه
... ارتششهاشون صف آرايي کنن
... از جمهوري فلورانس بگذرن
.از قلمرو پادشاه ميلان بگذرن
و پادشاه فرانسه بخواد.... .خلعتون کنه
... لشگر کشي کنه به ناپُلي
... ارتشهاش با 100 سال جنگ با انگليس آبديده شدن
.اينجا حريفي براشون وجود نداره
... پادشاه "لودويکو سفورزا" از ميلان
.اون پسر عموي شوهر خواهرمونه
"جيوواني سفورزا"
... لوکريزا" با "لودويکو سفورزا" ازدواج نکرده برادر"
و اونها "ايل مورو" رو به خاطر هيچي .دعوت نميکنن
.من شنيدم اون پسر عموشو تو قفس زير قلعه ش نگه ميداره
... تو يه لحظه بهمون خيانت ميکرد
... اگه فکر ميکرد قلمرو پادشاهشيش تو خطره
.اونچه که اون ازش ميترسه
.اينه که خواهر زادش تاجش رو به سر بذاره
...خب
No comments yet. Be the first to leave one.