প্রথম 200টি লাইন।
استاد.
استاد.
استاد، خواهش میکنم کمک کنید.
آقا.
استاد.
خدایا، مرا ببخش.
لطفاً به ما کمک کنید، استاد.
چی شده، خانم؟
بچهام جنزده شده.
- الان خونهست، با شوهرمه. - بسیار خب.
- بفرمایید، استاد. کمکمون کنید. - باشه. بریم.
نفس بکشید، خانم.
از این طرف، استاد.
- عجله کنید! - باشه، خانم.
آروم باشید.
خدا، جز او خدایی نیست، زنده و پا برجا،
- پاینده هستی است. - آروم باش، بچه.
نه چرت و خوابی
او را فرا میگیرد.
هر چه در آسمانهاست
- و در زمین است، از آن اوست. - عزیزم.
- کیست که جز به اذن او - حالش چطوره، عزیزم؟
- شفاعت کند؟ - فقط همانجا بمان.
و در را ببند!
او میداند آنچه پیش رویشان است
و آنچه پشت سرشان، و به چیزی احاطه ندارند
از دانش او مگر آنچه خود بخواهد.
کرسی او آسمانها و زمین را فرا گرفته،
و حفظ آن دو او را خسته نمیسازد.
و اوست والای بزرگ.
محکم نگهش دار.
بگیرش.
بدنش رو رها کن!
برو بیرون!
رها کن!
الحمدلله.
بدنش رو رها کن.
برو بیرون!
رها کن!
الحمدلله.
الحمدلله.
الحمدلله.
ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.
بابا.
چیزی نیست، عزیزم.
آروم باش.
پسرم.
- یه لیوان آب بده به استاد. - بله، بابا.
ممنونم، استاد.
خواهش میکنم، آقا.
عزیزم!
عزیزم.
لعنتی!
بیا بیرون!
بیا بیرون، ای ترسو!
هی!
همونجا وایسا!
خدایا، منو ببخش.
این هوا فقط میچسبه که آدم خونه بمونه
یه فنجون شکلات داغ هم دستش باشه.
ولی خب بعضی خطرات شغلی مرخصی ندارن.
خبرنگارها اجازه ورود به صحنه رو ندارن.
ستوان آریو ازم خواست که بیام اینجا.
آقای دارو رسیدن.
لطفاً به فرمانده گزارش بدید.
فقط همین راهرو رو برو.
آقای آریو تو آپارتمان هستن.
قرار بود با هم بریم مراسم.
چند بار بهش زنگ زدیم، ولی جواب نداد.
نمیتونیم زود برگردیم خونه.
فرمانده میخوان با شما صحبت کنن.
آریو تو این بارون منو صدا نمیکرد، مگه اینکه موضوع مهمی باشه.
من تو این بارون صدات نمیکردم، مگه اینکه موضوع مهمی باشه.
دیدی؟
خب، قضیه چیه؟
برای این قضیه بهت پوشش انحصاری میدم.
ولی چی؟
فعلاً اینو راز نگه دار.
اون چهارمین قربانی هست که قلبش نیست.
قربانی اول دو ماه پیش پیدا شد.
دومی یک ماه بعد از اون.
و دو تای آخر هم با فاصله یک هفته پیدا شدن.
یکی از اعضای کلیسا؟
برای همین فرماندهم میخواد بی سر و صدا بررسی بشه.
خیلی حساسه.
تمام قربانیها شخصیتهای مذهبی بودن.
- همهشون؟ - یه کشیش، یه راهب،
یه واعظ، و حالا هم یه شبّان.
الان فقط یه استاد کم دارین.
به جز رهبران مذهبی بودن،
سن و پیشینهشون کاملاً متفاوته.
میتونیم یه کنفرانس خبری رسمی با رسانههای دیگه برگزار کنیم.
این فقط برای روزنامه توئه، «صدای مردم آزاد».
شهروندان. «صدای شهروندان آزاد».
آره، همون.
روزنامهای که هر چی دلشون بخواد رو چاپ میکنن. این پیشنهاد منه.
اگه در مورد حقیقت حرف نزنیم، پس خبرنگار شدن چه فایدهای داره؟
اینو به ستون شایعات بگو.
اون روزنامههای شایعهپرداز از اون چیزی که به نظر میان زرنگترن.
اگه مدرک داشته باشن، عملاً یه حقیقته.
فرار مالیاتی؟
پلیس، پلیس رو زده؟ درسته؟
وقتی مدرک دستت باشه، همه چیز حقیقت میشه.
هر دو تو یه وضعیم، یه جور احساس داریم.
ما فقط دنبال حقیقتیم.
تیم پزشکی قانونی شما اینا رو بررسی کرده؟
بهشون گفتم یکم فاصله بگیرن تا حرف بزنیم.
چی شده؟
هیچی.
خوبی؟
نمیبریش اداره؟
میتونه شاهدت باشه.
عوضی.
مطمئناً هست.
اینجا یه الگو هست.
هدف بعدی ممکنه یه استاد باشه.
فکر کنم باید اعلامش کنی.
نه.
فرماندهم میخواد اوضاع آروم باشه.
جنزده شده بودن مگه؟
قلب رو طوری درآوردن انگار که هیچی نیست.
نه، این کار یه انسانه،
نه کار جن.
چند تا پرونده داشتی که پای جن وسط باشه؟
اگه دنبال جنگیری باشی،
بیشتر شبیه جنگیرها میشی تا پلیس.
خفه شو.
این مردم؟ براشون هیچ اهمیتی نداره.
فقط دنبال تولید محتوا هستن.
خبرنگارا؟ فقط نگران فروش روزنامههاشونن.
مثل خودم چند سال پیش.
فقط دنبال فروش بیشتر روزنامه بودم.
هر روز منتظر میموندم
تا ببینم کدوم جنایت از قبلی کثیفتره،
چیزی که مردم رو دوباره به سمتش بکشونه.
چی شده، دارو؟
هیچی، قربان.
قاتل روبانی بالاخره دستگیر شد
بارها آرزو کردم
که کاش اون روز جور دیگهای عمل کرده بودم.
کاش به پلیسها یا آریو گفته بودم
که قاتل رو تو صحنه دیدم،
اون بچهها شاید هنوز زنده بودن.
کاش کسی یا قدرتی اون بالا مواظبمون بود.
ولی راستش، همه چیز مسخره به نظر میاد.
مردم بالاخره دیر یا زود بد ذات میشن.
پاکونجارا.
استاد.
حتی اگه وقت کمی باقی مونده،
بیاحتیاطی نکن، فرزندم.
ولی قبل از کامل شدن ماه کامل سرخ، اون قلبها لازمه.
میدونم، فرزندم.
ولی هر بار که از قدرتت استفاده میکنی،
زمان کمتری برات میمونه.
همه این کارا رو واسه من کردی؟
یا واسه نجات خودت که مریض و پیری؟
معلومه که میخوام تو رو به این دنیا برگردونم.
دروغ نگو، فرزندم.
بدون ماسکت،
هردومون میدونیم که به هم نیاز داریم.
این دفعه شکست نمیخورم.
شیطانهایی که تو جنگل بامبو گذاشتی مُردن.
کیراتایی که اونا رو کُشت، تو تیمارستانه.
باید خودت بگیریش.
انجام میدم، استاد.
یادت باشه، پاکونجارا.
چیزی که بهت یاد میدم همیشه تاوانی داره.
چشم، استاد.
برو خونه، بچهجان. مامانت نگرانته.
بله، قربان؟
دارو.
فردا برو بیمارستان روانیِ "ذهن سالم".
با نینگروم مصاحبه کن.
اون مظنون به قتل یک خانوادهست.
از پلیس مجوز گرفتم.
صبر کنید، قربان.
نمیخواین بدونین چرا این وقت شب منو کشوندن اینجا؟
فکر میکنی این مجوزو از کجا گرفتم؟
فرمانده آریو زودتر بهم زنگ زد.
این رو با پرونده قاتل زنجیرهای معاوضه کردیم.
صبر کنید، آقا.
چرا تیمارستان؟
چون عقلش رو از دست داده و اونجا تحت درمانه.
دیگه سؤالی نکن.
فردا هشت صبح اونجا باش و سراغ دکتر مارکوم رو بگیر.
کارتو درست انجام بده و اونجا باش.
برو، وگرنه اخراجی.
شوخی بامزهای بود.
ما داریم با یه بیمار روانی مصاحبه میکنیم.
هر سؤالی ممکنه یه جواب متفاوت داشته باشه.
بخش ۱
آقا.
آقا، کمکم کنید!
یه نفر توی اتاقم هست.
آقا!
کجا؟ کجاست؟
هی، من هی به خاطر توهماتت میام اینجا.
اونجاست، آقا. نزدیک در.
یه بیمار دیگه دیدم، یه زن با صورت پر از زخم.
هی، پارجو.
No comments yet. Be the first to leave one.