প্রথম 200টি লাইন।
جَنگ تو راهـه، شدو
و اگه وفاداریـه پسرم رو نداشته باشم، ,
چطور میتونم انتظار پشتیبانی از کسی دیگهرو داشته باشم؟
قرار بود بری به سمتِ لِیکساید.
دیگه پیشنهاداتت رو انجام نمیدم.
دیگه کاری باهم نداریم.
تو داخل مسیری
از هیچی به همهچی هستی.
میتونم کمکت کنم. این فرصتو از دست نده.
لِیکساید چی میشه؟
تو اونجا یه آپارتمان داری.
مشکلی ندارم.
شیکاگو لطفاً. یک طرفه.
یکی و دارم.
- داره به سمتـه لیکساید ویسکونسین میره.
سلام آقا! دوستم،که اینجاست،آلیسون...
شب عالی ای داشته باشی.
آنماری هینزلمن.
تو کسی هستی که سواری میخواست؟
وقتی رودبزرگ اولیننفرها رو متولد کرد
اونا خاستارِ اینهمکیووک بودن پرنده رعدوبرق،
که مراقب مردممون باشه.
اینهمکیووک از خورشید بزرگ استقبال کرد که به ما گرما بده.
باران رو فراخوند تا محصولات زراعی رشد کنن
و با میسیکینوبیک جنگید،
مار بزرگـه شاخدار
«قلمروی ویسکونسین» «سال 1690»
اینهمکیووک... ازمون محافظت کن.
اینهمکیووک.
- شانسمون از دست رفت. بهمن تو راهـه،یدونه قدرتمندش
- خدای آب و هوا. من این پیشکش و تقدیم شما میکنم، شخص تاریک.
در برابر طوفان از ما مراقبت کن.
آذرخش میگردد، برخورد میکند، و پُتک در آسمان به پرواز درمیآید.
پلیس، چَد... همچین چیزی
همین الان منو رسوند.
کلید داخل قفل شکسته.
نصفش داخلـه جیبـه هودیمه.
جیب سمت چپی.
بزگرد
برام سوال بود که کی پیدات میشه.
اسم من مایکِ درضمن.
مایک اِینسل.
اینجا منتظر بمون.
دفعهی بعد که در قفل شد
قبل ورودِ غیرقانونی دَر بزن.
اسمتو بهم نگفتی راستی.
"مدیر املاک" صدام کن.
شَدو موون.
منتظر رسیدنتون بودیم.
خیلی به شما نیاز داریم.
بنظر نمیرسه که درحال نجات چیزی باشم.
این درحال کامل شدنه.
جالبه خانوم.
آخرین بار کی یه سیستم و بهروز کردی؟
آه !
فکرمیکنی داری چکار میکنی؟
قوانینرو که میدونی.
خیلیخب. وایسا.
لمسی... نباشه.
تمامـه این بازیایی که انجا میدیم... هیچکدوم کارساز نیستن.
دست روی من بلند نمیکنی.
قبلاً هیچوقت اینکارو نکرده بودی.
نمیتونم لمست کنم؟
من صاحب بزرگترین شرکتـه فناوری اطلاعاتِ دنیام.
همه خواستار چیزی ازمن هستن.
همه چیزی که من میدم رو میخوان.
انگار من خدام.
خب من اومدم اینجا که یکم تعادل و برقرار کنم.
چونکه فکرمیکردم با بقیه فرق داری.
هیچکس شبیه من نیست.
اوه، میدونم.
تو خاصی.
راستاش رو بخوای، همینطوره.
چونکه من تصمیم گرفتم که زمانام رو باتو بگذرونم.
نه!
چونکه من یک الههام.
تو یه طبل توخالی هستی
یک رقاصی
و اینجام صحنه توعه، خریده شده توسط
ویلیام هانتیگنتون ساندرز.
ولی میتونی بیل صدام کنی.
روحتم خبر نداره من کیام
دقیقاً میدونم کی هستی.
ولی نشونت میدم.
این چیزی بود که میخواستی؟
من بیلکیسام.
مادر تمامـه زیباییها.
معذرت میخوام.
من نقشـه آسمون هستم!
من به خورشید روشنایی میدم!
تو...
...هیچی نیستی.
شَدوی عزیزتر از جونم.
ما باید با مغز و قلبت حرف بزنیم.
توجه کن. ضروریـه، زوریا پولونوچنایا.
درضمن، یادت نره که سکهرو بیاری.
محض رضایـه خدا، مایک
قبل اینکه یخ بزنی سوار ماشین شو!
تو آبوهوایی مثل اینجا
تو پنج دقیقه با
یه لباسـه نامناسب بیرونی،
و خب، بعدش تنها سواریای که نیازت میشه
رفتن به گوشهای از اِو کلیر هست. «شهری سرد در غربِمرکزیِ آمریکا»
داشتم میرفتم به شهر تا یک ژاکت بخرم.
خوشگلیت چیزِ خوبیه.
به این ماشینِ خوشگلِ قدیمی یه نگاه بنداز.
ماشینـه قدیمی؟
هرسالـه، یه اوراقی برمیداریم
میندازیم داخل دریاچه
و بعدش، بچهها تاریخ و زمانی
که از پس شکستنـه یخهای بهاری بربیادرو حدس میزنن.
و بعدش، برنده دیگرو با مدرسه تقسیم میکنه.
واقعاً خوش میگذره.
عاشقش میشی.
حالا، لِیکساید بخاطر ماهیگیریاش شناخته میشه
ولی شیرینیهایـه عالیای درست میکنن
که باعث معروفیتِ شهرمون شده.
هر یک گاز خوشمزه مثلـه یه آغوشِ گرم میمونه
ولی میدونی چی واقعاً این مکان رو خاص کرده؟
مردمش.
اینجا هرکسی واقعاً به همسایهاش اهمیّت میده.
این موضوع درمورد همهی کارهامون صدق میکنه.
این روحیه سینه به سینهی ما
توسطِ اولین شهروندان و موقفـه شهرمون، لِستر همیلتون منتقل شده
و وقتی اون مُرد، بختاش رو بجا گذاشت
تا شهروندانش به رونق یافتن ادامه بدن.
تنها چیزی که عوضاش میخواست این بود
که به رسومات موردعلاقهی قدیمیاش احترام بزاریم.
پس هرساله، ما یک فستیوالـه یخی برگزار میکنیم
تا سخاوتاش رو جشن بگیریم
و یک تشکر ویژه از شهر جادوییمون
و از میراثـه نوردیک انجام بدیم.
فکرمیکنم ازینجا خوشت بیاد.
نمیشه مقاومت کرد.
قزلآلا مستقیم میپره تو ماهیتابهات
به محضـه اینکه خواستی یدونه ازین جیگرا گیرت میاد.
میدونستی داری مخ این پیرمرد بیچارهرو میخوری، آنماری؟
لی هنینگز هستم صاحبخونه.
مایک اِینسل.
چکار میتونیم برات انجام بدیم، آقای اِینسل؟
تو باید به این رفیقمون چیزی گرمتر از
یه سوییشرت بدی.
مسئله جدیای نیست.
مطمئن نیستم چقدر اینجا میمونم.
اون مستأجرِ جدیدِ خیابونـه گرمن هستش.
گرمن؟ هه.
برامون سوال بود که چهزمانی کسی میاد اینجا.
خوش اومدی.
آلیسون، میتونی به آقای اِینسل
کاپشنهامون رو نشون بدی لطفاً؟
و ما بعد کریسمس
حراجیـه ژاکت عالیای داشتیم.
ممنون.
هِی، تورو یادمه
دیشب، بیرونـه اتوبوس
من و دوستم، عوضی بازی درآوردیم. معذرت میخوام.
طوری نیست.
روز بدی داشتم. باعث شد بخندم.
آم، باشه.
خب، کاپشنا اینجان
و، آم، اینا یه عده ژاکتـه حراجی هستن
هرچند، خودمشخصاً، از مدل کریسمسهاش دوری میکنم.
فوق ضایعان.
درسته. خیلیخب.
بزار ببینیم این چه شکلیـه.
خیلیخب.
نظرت چیه؟
حرف نداره.
منظورم اینه که...خیلی خوب بهت میاد.
خب، به اندازه کافی برام خوبـه.
اینو میبرم.
درسته، این ژاکتها. چیزی از پوست گوزن شمالی ندارید؟
آره، چرا داریم.
چی میگی اگه به آقای اینسل
یک بلیط از ماشینهای قدیمی بدیم آلیسون؟
میخواستم اتفاقاً همینو بپرسم.
خیلیخب.
فقط نیازهستش، که زمان و تاریخش رو انتخاب کنید.
چهزمانی فکرمیکنی که میره داخل یخ؟
بیستوسومِ مارچ.
هفت بعداز ظهر تا هشت.
خیلیخب. بیشتر مردم بیشتر از یهروز رو انتخاب میکنن.
ولی حدس میزنم که این استراتژیته.
دقیقاً
خیلیخب، باید مردی که
براساس غرایظاش پیش میرهرو تحسین کنم.
موفق باشید. پنج دلار میشه.
حالا...
کدوم یکی از دندونهات...
قراره از دست بره، ها؟
این یکی که اینجاست؟ هو!
واو.
حالا این خیلیام بد نبود درست نمیگم؟
نه، هِی، یهچیزی بهت میگم
دوبرابر بهت پول میدم، که پریـه دندون خوشحال میشه
اگه من این دندون آسیاب رو برای تحقیقاتام نگه دارم.
آره!
چه زمانی سربازهامون
روحهای محافظمون رو داخل جنگ بردن؟
وقتی گادفرید به اون کار و کاسبیـه فرانسوی گند زد.
No comments yet. Be the first to leave one.