প্রথম 200টি লাইন।
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
تابستون ۲۰۲۳. اوکراین. استان خارکیف.
از زمان ضدحملهی سال ۲۰۲۲، جبهه دیگه آروم گرفته بود،
اما درگیریهای شدیدی توی خطوط مقدم ادامه داشت.
یکی از این نقاط بحرانی، یه پست دیدهبانی بود
توی یه مزرعهی دورافتاده که دست یه واحد روسی به اسم «بلک مامبا» بود،
که توسط یکی از فرماندههای سابق واگنر اداره میشد.
یه روز نیروهای اوکراینی دیدن که
یه ماشین غیرنظامی داره از منطقهی خاکستری رد میشه.
تا ماشین ایستاد،
اشغالگرا با سلاحهای کالیبر بالا بهش شلیک کردن.
یه زن و شوهر داخل ماشین بودن.
مرد به خاطر ترکشها به شدت زخمی شد و خونریزی شدیدی پیدا کرد.
زن تا پهپاد رو دید، ازش التماس کمک کرد
بدون اینکه بفهمن متعلق به کدوم طرفه.
فرماندههای واحد اوکراینی، با نامهای مستعار «سید» و «سووا»،
تصمیم گرفتن عملیات نجات رو با کمک پهپادها شروع کنن.
موقع تلاش برای هدایت کردن اون زن به یه جای امن،
یه تیم آتش دشمن به ماشین نزدیک شد
و به سمت هر دو غیرنظامی اوکراینی شلیک کرد.
با وجود یه سری شرایط حتی پیچیدهتر،
سربازهای اوکراینی به تمام تلاشهاشون برای نجات این زوج ادامه دادن.
با گذشت زمان، این عملیات به یکی از منحصربهفردترینها در تاریخ تبدیل میشه.
نقش سربازها رو در این تصویر،
نیروهای ویژه فعال و کهنهسربازهای اوکراینی بازی میکنن.
بر اساس داستان واقعی.
منطقه خاکستری. برستوف. استان خارکیف. اوکراین
تحرک در منطقه خاکستری،
یه سدان خاکستری.
غیرنظامیه یا نظامی؟
هنوز معلوم نیست.
آمارشو دربیار.
سووا. غیرنظامیان! چکش کن! باید یه نگاهی بهش بندازی.
بوران، من وودا هستم. یه سدان خاکستری. مال شماست؟
- نگاه کن. - دارم میفهمم کیه.
این دیگه چه کوفتیه؟
سووا به سید، بگوشم.
سید به سووا، مفهومه.
یه ماشین غیرنظامی رو میبینیم که داره به سمت مزرعه میره.
یه جوری از تمام موانع مینگذاری شدهمون رد شدن.
پرنده رو بفرست بالا. چک کن ببین کی توشه.
پرنده تو هواست.
دارم میام.
بقیه واحدها از ماشین خبری ندارن.
با یه «شارک» دارم میپامشون.
ماشین پلاک اوکراینه.
شاید چندتا غیرنظامی باشن که راه رو گم کردن، شایدم خرابکار باشن.
خیلی با اعتماد به نفس دارن توی یه جادهی مینگذاری شده حرکت میکنن.
به نظر میاد غیرنظامیهایی باشن که راه رو گم کردن.
یه ماشین غیرنظامی میبینم. یه زوجن. یه مرد و یه زن.
ظاهراً که غیرنظامی به نظر میان.
شاید پوشش باشه.
باید بفهمیم چه خبره.
دارن به سمت مزرعه میرن. زیر نظر دارمشون.
اون «بلک مامبای» لعنتی کنترل اون مزرعه رو دستش داره.
اگه خودی باشن، باید جلوشون رو بگیریم وگرنه روسها جلوشون رو میگیرن.
وایسادن.
فهمیدم «سید». به پاییدن ادامه بده.
«سید» به «سووا»، اونا خودیان.
انگار راه رو گم کردن و گیج و منگن.
خمپاره! دارن از مزرعه شلیک میکنن. بیا اینجا، سریعتر!
اگه نیاریمشون بیرون، همهشون کشته میشن!
میاریمشون! پهپاد، باتریها!
سید، الان نمیتونیم کسی رو بفرستیم بیرون.
یکم زمان لازم داریم، یه کاریش میکنیم.
مفهومه!
...اما یکم بعداً در موردش حرف میزنیم
چون خبرهای مهمی داریم. دربارهی بچهها. درسته، بچهها.
امروز به لطف مذاکرات در قطر،
یه گروه دیگه از بچههایی که توسط روسها دزدیده شده بودن
به مناطق اشغالی رسیدن.
و حالا سازمانهای بینالمللی میتونن اونا رو به خونه برگردونن.
-خبر فوقالعادهایه. - یورا!
اطلاعات بیشتر در وبسایت شبکه ۲۴.
پیداش کردن. یولیا رو.
یولیا برگشته. این بار دیگه حتمیه.
کی زنگ زد؟
مدیر پرورشگاه
گفت نمایندههای قطری اونو برگردوندن به مناطق اشغالی.
اگه حقیقت نداشته باشه چی؟
بفرمایید.
گوش کن! اگه این اطلاعات درست باشه، چکش میکنیم.
اگه نه، با آژانسهای بینالمللی تماس میگیریم.
باشه؟
همه چی مرتبه.
یوری و آنا؟
- بله. - سلام.
- سلام. - لطفاً دنبال من بیاین.
- روز بخیر. - سلام.
- سلام. - بفرمایید.
اول از همه، ممنون که برای کمک با ما تماس گرفتید.
ما همیشه از کمک و حمایت از بچهها خوشحال میشیم.
لطفاً بهم بگید چقدر طول میکشه.
معمولاً خیلی سریع انجام میشه،
اما کاغذبازیهای زیادی هست
و یه سری پروتکلها که نمیتونیم دورشون بزنیم.
واسه همین ممکنه پیچیده به نظر بیاد.
ببینید، من شماره تلفن کسایی که دخترمون رو نگه داشتن دارم.
ما نمیتونیم خارج از چارچوب و پروتکل عمل کنیم.
ببینید، من شماره تلفنشون رو دارم!
تلفن هم که دارم!
همین الان میتونیم به اون آدما زنگ بزنیم!
شما یه سازمان جهانی هستید! ما باید دخترمون رو نجات بدیم.
نمیفهمید؟
بیا، این دفترچه رو بگیر.
این یه دستورالعمله که تمام کارهای بعدیمون رو توضیح داده.
شاید بتونیم رسمی بریم اونجا، به عنوان پدر و مادرش، و پسش بگیریم؟
ما همه چیز رو درک میکنیم.
و باور کن ما هم به اندازه شما مشتاق این موضوع هستیم.
اما یه پروتکلی وجود داره.
برو توی خونه، منم الان میام.
برو، برو.
شماره ناشناس
من یوری هستم، پدرِ یولیا.
ما میخوایم دخترمون رو پس بگیریم.
چطوری باید این کار رو بکنم و برای این کار به چی نیاز دارم؟
سلام، یوری.
خوب به حرفام گوش کن.
خیلی، خیلی سادهست.
۲۰ هزار تا نقد میگیری و یه آدرس بهت داده میشه
توی منطقه خاکستری، جایی که میتونی بچهت رو تحویل بگیری.
از اونجا به بعد دیگه مسئولیتش با خودته.
درسته. مدارک دختره هم ردیفه.
میخوام مطمئن شم حال دخترم خوبه.
بذار باهاش حرف بزنم، میخوام صداش رو بشنوم.
یولیا، یولیا!
بابا؟ بابایی!
خواهش میکنم منو از اینجا ببر بیرون.
دیگه طاقت ندارم.
خواهش میکنم منو از اینجا نجات بده.
عزیزم، چیزی نیست. صدامو میشنوی؟
ببین، من و مامانت واقعاً دوستت داریم.
از اونجا میاریمت بیرون. صدامو میشنوی؟
حرفم رو باور داری؟
آره.
هیچجا خونهی آدم نمیشه
آره.
منم باهات میآم!
آنیا، جای بحث نداره. هیچجا نمیری.
نه یورا، اتفاقاً جای بحث داره و منم دارم میآم.
بدون تو برام خیلی راحتتره. خطرش هم کمتره.
پس من چی؟
به منم فکر کردی؟
نقشه عالیه، ولی بیا بیخیال قهرمانبازی بشیم.
با هم انجامش میدیم.
چطوری وارد منطقه خاکستری بشیم؟
ورود غیرنظامیها به منطقه خاکستری ممنوعه!
کی تونسته از منطقه خاکستری خارج بشه؟
کتاب خاطرات خودنوشت اثر اسخید
کییف. پودیل. مجتمع ام ۱۳
کسی اونجا هست؟
روز بخیر.
- سلام. - با کی اومدی؟
با «اسکید» کار دارم.
یه لحظه.
سلام. اسمم یوریه.
- اسکید. - از آشنایی باهات خوشبختم.
بهم گفتن که میتونی کمکم کنی.
چطوری پیدام کردی؟
رفتی مراسم امضای کتاب؟
دوستای مشترک داریم.
چطور میتونم کمکت کنم؟
ببین، قضیه اینه که...
یه هدف توی منطقه خاکستریه.
باید برم دخترم رو از اونجا بردارم.
ولی برای رسیدن به اون نقطه، باید از ایست بازرسیهای خودمون رد بشم.
به غیرنظامیها اجازه عبور نمیدن.
واقعاً میخوای این کار رو بکنی؟
اگه جای من بودی چیکار میکردی؟
فقط یه قانون وجود داره.
اگه با ماشین میری اونجا،
و اگه شروع کردن به تیراندازی سمتت،
گازش رو تا ته بچسبون!
اگه متوقف شدی،
تا جایی که میتونی ازش دور شو.
چون ماشین یه هدفه.
ممنون. حواسمون هست.
«ما؟»
دیوونه شدی؟
تنهایی، از پسش برمیای. اما با اون...
متوجهم.
ممنونم!
بشین، کمکت میکنم.
یه راهی رو بهت نشون میدم که مینگذاری نشده.
ازش واسه آوردن مهمات استفاده میکنن.
اینجا از جاده بزن بیرون و توی تقاطع برو سمت چپ.
- فهمیدی؟ - آره، سمت چپ.
سمت چپ.
اگه بری سمت راست، میخوری به پست دشمن.
از مسیرها اسکرینشات میگیرم، تو هم ببرشون.
اگه دیدنت، تسلیم شو. قهرمانبازی درنیار.
این تمام نصیحتیه که میتونم بهت بکنم.
خونوادهت رو نجات بده، رفیق.
- ممنونم. - موفق باشی.
گوشیهاتون رو پاکسازی کنید، یا اصلاً بهتره عوضشون کنید.
و سیمکارتهای جدید بخرید.
اگه گیرتون انداختن،
دیگه نمیتونن به عزیزانتون آسیبی بزنن.
یه جعبه کمکهای اولیه بگیرید. اصلاً چندتا بگیرید، که همیشه دمدستتون باشه.
تا وقتی دخترت رو ندیدی، پول رو بهشون نده.
No comments yet. Be the first to leave one.