প্রথম 164টি লাইন।
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
ما به دنبال به رسمیت شناخته شدن و احترامی هستیم
که به دیگر انسانها در آمریکا داده میشه.
اما بعد تو گفتی میخوای به سازمان جدید
مالکوم بپیوندی.
سعی کردی اونو بکشی.
- هنوزم به من حس داری. - این دروغه.
هر کی هروئین رو کنترل کنه، هارلم رو کنترل میکنه.
باید از من بخری، مثل هر کس دیگهای
توی این شهر.
یه دستیار اجرایی لازم دارم تا کارهام رو هماهنگ کنه.
کی بهتر از تو؟
میخواستم یه کم باهات حرف بزنم
درباره مالکوم الشباز.
دولت آمریکا سعی داره منو بترسونه، حتی تو خارج از کشور.
این خوب نیست.
یعنی دارم رو مخشون میرم.
این حمله به کلمبو رو لغو کن.
درباره اینکه میخواست باهام بخوابه دروغ گفتم.
دیگه کاری از دستم برنمیاد.
وقتی بابات میگه "از کلمبو مراقبت کن"،
من از کلمبو مراقبت میکنم!
خدای من!
وقتی اون نبود، من هارلم رو اداره میکردم.
وقتی خواست، از دخترش محافظت کردم،
و برای تشکر، اون لومباردی دیوونه رو فرستاد
تا منو نابود کنه.
جو، تو نمیفهمی. موضوع منم.
بامن کار کن، یه تیکه خوب بهت میدم.
یه تیکه حسابی.
دوست دارم با آقای سیریل دگراس تایسون آشنا بشی.
من مدیر جدید هاریو هستم،
و متأسفم... تو اخراجی.
اول سازمان ملل لعنتی،
حالا خونهت رو منفجر کردن.
بذار ازت محافظت کنم.
برادر کلاید فکر میکنه من از مالکوم متنفرم.
اگه بخوام چیزی بفهمم، باید باهاش همراهی کنم.
شنیدم شایعه شده داری به مالکوم کمک میکنی.
تو بهش گفتی با مالکوم نزدیک بشه،
تا جاسوس باشه.
یه محموله دیگه هست، بزرگتر از قبلی.
بیا، من و تو... بذار خودمون حلش کنیم.
اگه همهچیز خوب پیش بره، تا فردا این موقع،
دوباره هارلم رو کنترل میکنیم.
اگه میخوای جا بزنی، من تنهایی میرم.
بیخیال، ترجیح میدم بمیرم تا بذارم کلمبو مال ما رو بگیره.
فدرالها هر لحظه میرسن اینجا!
همین حالا بهت میگم!
غافلگیرشون کن.
قیافتو کلمبو رو دیدی؟
اگه فروش مواد رو متوقف کنم چی؟
- چه شکلی میشه؟ - زشت.
مواد مخدر ستون کسبوکار توئه.
حداقل این کار رو برام بکن.
من اسلحه حمل نمیکنم.
نمیتونم امنیت این سالن رو تضمین کنم.
مالکوم، بهت قول میدم...
یه روز اون مردی میشم که تو میخواستی باشم.
خانم شباز،
شما شهادت دادید که شنیدید شلیکهایی
به سمت شوهرتون، مالکوم ایکس، شد.
دقیقاً.
خودمو انداختم رو زمین.
همه این کار رو کردن.
سعی کردم بچههامو پناه بدم.
اونا گریه میکردن.
شلیکهای بیشتری شنیدم... جیغ و فریاد.
همهچیز...
رفتم رو صحنه.
سعی کردم احیاش کنم.
میخواستم دوباره نفس بکشه.
ولی نشد.
نتونستم نفسشو برگردونم.
یادمه فریاد زدم،
"چرا؟ چرا؟"
اینو به کی میگفتید، خانم شباز؟
نمیدونم...!
متأسفم.
همهچیز تار بود.
مالکوم رو یادمه...
چهرهش...
زیبا بود...
...مثل وقتی که خوابیده بود،
مثل همیشه که کنارم میخوابید.
یه مرد با اسلحه اونجا بود، ولی...
ولی یادم نمیاد.
نمیتونستم ببینم، نمیتونستم فکر کنم.
زندگیم تموم شده بود.
زندگیم تمومه .
اون روز چند نفر با اسلحه تو سالن آدوبون دیدید؟
سه نفر.
لطفاً اونا رو به هیئت منصفه نشون بدید.
دادگاه ثبت میکنه که شاهد
متهمان رو شناسایی کرده.
و اون مردی که نزدیک شما رو صحنه بود،
اونی که اسلحه داشت و گفتید میشناختیدش...
من هیچوقت بهش اعتماد نداشتم.
میخواست وانمود کنه اسلحه مال مالکومه.
ولی مالکوم هیچوقت اسلحه نداشت.
سؤال دیگهای ندارم، قربان.
بسیار خب. میتونید برید.
تو کشتیش.
تو شوهرمو کشتی.
- خانم شباز. - اونا این کارو کردن!
اونا شوهرمو کشتن!
خانم شباز.
تو کشتیش! اونا این کارو کردن!
اونا کشتنش!
مأمور، لطفاً خانم شباز رو از دادگاه ببرید.
اونا شوهرمو کشتن! اونا کشتنش!
چرا کشتیدش؟!
اینجا چیزی برای دیدن نیست، بامپی.
روزای قمارم تمومه.
ایناهاش!
بامپی! هی.
این روزا کلی آدم شیک و پیک داری اینجا.
سفیدپوستا از مرکز شهر.
دوست دارن لباسای خاص بپوشن.
میبینم.
باید بهت بگم، میدونی،
وقتی اول گفتی میخوای فروش مواد رو متوقف کنی،
فکر کردم احمقانهترین ایدهایه که شنیدم.
ولی این... این دیوونگیه.
نگرانی که جو کلمبو دیروز از زندان آزاد شده؟
شاید.
فکرشم میکردم.
حالا چیکار کنیم؟
باید صبر کنیم ببینیم
کلمبو چه حرکتی میزنه.
سیزده ماه زندان
آدمو حسابی عصبی میکنه.
ولی اگه دردسر نمیخوای،
باید تو خط من باشی.
حق با توئه، حق با توئه.
ما دوستیم، مگه نه؟
اون میز اونجا رو میبینی؟
برمیگردم به اون میز،
و کمرتو لعنتی میشکنم.
- موفق باشی. - شاید لازمش داشته باشم.
هی، سامی، یه بطری جانی بلک برای دوستم اینجا،
آقای جیکاته. - این چیزیه که میگم!
این چیزیه که میگم!
بیا بریم. بیا بریم. یالا.
بیا بریم! بیا بریم!
نمیفهمم چی به بتی گذشته.
نمیدونم چرا اون حرفا رو گفت.
خب، میدونه یه زمانی از مالکوم متنفر بودم.
اون مال خیلی وقت پیشه.
چه فرقی داره، الیس؟
من ازش محافظت نکردم.
نتوستم جلوی اونو بگیرم.
هر کاری از دستت برمیومد کردی.
الیس، گوش کن.
یه معامله بهم پیشنهاد دادن.
پونزده سال اگه اعتراف کنم.
پونزده سال برای کاری که نکردی؟
وکیلا میخوان قبول کنم.
فکر کنم حس میکنن اوضاع برام خوب پیش نمیره.
بیستوچهار ساعت وقت دارم تصمیم بگیرم.
جرئت نکن اون معامله رو قبول کنی، عمر.
این عدالت نیست،
نه برای تو و نه برای مالکوم.
من با مالکوم دور دنیا گشتم.
No comments yet. Be the first to leave one.