প্রথম 200টি লাইন।
. اي آمار پرهستار آين
. دنيا تغيير کرده
،هان ماتون نه نن
. از داخل آب احساسش ميکنم
،هان ماتون نه خاي
. از روي زمين احساسش ميکنم
. اِ هان نوستون نِد ويليت
. از هوا بوياش را استشمام ميکنم
... بيشتر چيزهايي که زماني وجود داشتند
. از دست رفتهاند ...
زيرا اکنون هيچکسي زنده نيست . که اين دگرگوني را به ياد آورد
« ارباب حلقهها »
. ماجرا با ساختن حلقههاي کبير آغاز شد
:سه حلقه به اِلفها داده شد
که از تمام مخلوقات خردمندتر . زيباتر و ناميرا بودند
:هفت حلقه به فرمانروايان دورف تعلق گرفت
که معدنچيان بزرگ و صنعتگران . تالارهاي کوهستان بودند
... و نُه
... نُه حلقه به نژاد انسانها که ...
بيشتر از ديگران خواستار قدرت ... . بودند، اعطا شد
زيرا در اين حلقهها قدرت و اراده براي . حکومت بر هر نژادي، الحاق شده بود
. اما همهي آنها فريب خورده بودند
. زيرا حلقه ديگري ساخته شده بود
،در سرزمين موردور ... در ميان آتشهاي کوه هلاکت
فرمانرواي تاريکي، سائرون، به طور ... ... مخفيانه يک حلقه فرمانروا
. براي کنترل سايرين، ساخت ...
... و در اين حلقه بيرحمي، خباثت
و ارادهاش را براي حکومت بر ... . تمامي حيات، جاري ساخت
... حلقهاي است از براي حکم راندن
... تک به تک
خطههاي آزاده سرزمين ميانه براي ... . اقتدار حلقه به تصرف در آمدن
. اما بودند کساني که مقاومت کردند
آخرين اتحاد بين انسانها و اِلفها در . مقابل سپاهيان موردور قدم پيش گذاشتند
و در دامنههاي کوه هلاکت، براي آزادي . سرزمين ميانه جنگيدند
آمديم قدرت و افتخار به چنگ آوريم
! مستقر بشيد
! پيکانها رو رها کنيد
. پيروزي نزديک بود
... اما اقتدار حلقه
. نابودنشدني بود ...
... در اين هنگام بود
... که تمام اميدها محو گشت ...
،هنگامي که ايسيلدور، پسر پادشاه ... . شمشير پدرش را برداشت
سائرون، دشمن مردمان آزادهي . سرزمين ميانه، مغلوب شد
... حلقه به ايسيلدور رسيد
که تنها يک فرصت داشت تا اهريمن ... . را براي أبد نابود کند
... اما قلب انسانها
. به راحتي فاسد ميشود ...
. و حلقهي قدرت از خود اراده دارد
... حلقه به ايسيلدور خيانت کرد
. که موجب مرگ او گرديد ...
... و چيزهايي که نبايد فراموش ميشدند
. از ياد رفتند ...
... تاريخ، افسانه شد
. و افسانه، اسطوره گشت...
... و طي 2500 سال
. هيچکس خبري از حلقه نداشت ...
... تا اينکه بر حسب شانس
. حلقه حامل جديدي را گرفتار خويش کرد ...
... عزيز من
... حلقه به دست موجودي به نام گالوم رسيد
که آن را به اعماق نقبهاي ... . کوههاي مه آلود بُرد
. و آنجا ... توسط حلقه تحليل رفت
. اومده پيشه من
. مال منه . عشق منه . مال خودمه
. عززيزز ... منه
! گالوم
حلقه براي گالوم يک زندگي طولاني و . غيرطبيعي را به ارمغان آورد
. که طي 500 سال ذهن او را مسموم کرد
... و در تاريکي غار گالوم
. به انتظار نشست ...
. ظلمت دوباره به جنگلهاي دنيا رخنه کرد
... شايعاتي از يک سايه در شرق گسترش يافت
. نجواهايي از يک ترس مبهم ...
... و حلقه قدرت دريافت
. که اينک وقتش فرا رسيده است ...
. حلقه گالوم را ترک کرد
. اما اتفاقي افتاد که حلقه انتظارش را نداشت
حلقه توسط غير محتملترين آدمي که تصور . آن ممکن است، برداشته شد
اين ديگه چيه ؟
. يک هابيت
. بيلبو بگينز از شاير
. يک حلقه
! گم شد
! گم شد
! عزيزم گم شد
... زيرا به زودي زماني ميرسد
. که هابيتها سرنوشت همه را تعيين ميکنند ...
... بيست و دومين روزِ از ماه سپتامبرِ
... سال 1400 ...
. طبق تاريخشمار شاير ...
،بگ اند، کوچه بگشات، هابيتون ... فاردينگ غرب
... شاير ...
. سرزمين ميانه ...
. سومين دورهي دنيا
« ياران حلقه »
... آنجا و بازگشت دوباره
،داستان يک هابيت
. نوشتهي بيلبو بگينز
... خب حالا
از کجا شروع کنم ؟ ...
... آهان يادم اومد
... در باب"
". هابيتها ...
... هابيتها در چهار فاردينگِ شاير به مدت"
،صدها سال زندگي و کشاورزي ميکنند ...
،از ناديده گرفتن خيلي راضي هستن ... و اينکه بواسطه
. دنياي آدمهاي بزرگ، ناديده گرفته بشن ...
از اينها گذشته، سرزمين ميانه پُر از ... مخلوقات عجيب بيشماري شده
... هابيتها را کم اهميت ميانگاشتند ...
... نه جنگجويان بزرگ شهيري بودند
و نه اين که در جرگه خردمندان ... ". به شمار ميرفتن
. فرودو ! يکي دَم دره
... در واقع، بعضيها اظهار داشتند"
. که تنها علاقهي واقعي هابيتها به غذا است ...
... اظهار نظر بسيار غير منصفانهاياست
زيرا ما مهارت عميق و پيشرفتهاي" ... در درست کردن آبجو و
. دود کردن علف چپق نيز داريم ..."
... اما جايي که به راستي قلبهايمان قرار دارد"
... در صلح و آرامش ...
. و زمينهاي زراعتي خوب است ...
چرا که تمام هابيتها به چيزهايي که" . ميرويند عشق ميورزند
،و، بله، به احتمال قوي از ديد ديگران" . راه و رسم ما جالب به نظر ميآمد
،اما امروز از بين تمام روزها
خانه را برايم به ارمغان آورد؛
جشن گرفتن يک زندگي ساده ". چيز بدي نيست
تولدت مبارک بيلبو بگينز
! فرودو، دَر
. کلهشق اين پسر کجاست ؟
! فرودو
از دَري گشود رهش آغاز
من روان با اون کنم آواز
ميرود راه پيوسته تا آن سو
از دَري گشود رهش آغاز
ميرود او تا کجا تا کو
من روان با اون کنم آواز - . دير کردي -
،يک جادوگر هيچوقت دير نميکنه، فرودو بگينز
. حتي زود هم نمياد . دقيقاً هر وقت بخواد مياد
! از ديدنت خيلي خوشحالم، گندالف
خيال کردي تولدِ عمو بيلبو رو از دست ميدم ؟
خب، حال اون حقه باز پير چطوره ؟
شنيدم که قراره يک مهماني باشکوه . از نوع خاص باشه
. خودت که بيلبو رو ميشناسي . همهجا يک غوغا برپا کرده
. خب، اين بايد خوشحالش کنه
. نصف شاير دعوت شدن
. اما در هر صورت بقيهشان پيداشون ميشه
... و همچنان زندگي در شاير ادامه پيدا ميکند
. تا حد زيادي مثل ايام گذشته بود
،پُر از آمده و رفتهاي خاص خود
. که به کُندي تغييري پيش ميآمد
. البته اگر اصلاً پيش ميآمد
چون چيزها در شاير همانطور که بودن ... باقي ميمانن
. و از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشن ...
هميشه يک بگينز بوده که اينجا ... در زير تپه زندگي کند
. در بگ اند ...
. و هميشه هم زندگي خواهد کرد
،حقيقتش رو بگم
. اخيراً بيلبو يک خورده غيرعادي شده
. منظورم اينه که بيشتر از معمول
. خودش رو توي اتاق مطالعهاش حبس کرده
ساعتها وقتش رو وقف مطالعه نقشههاي قديمي . ميکنه، وقتي فکر ميکنه بهش نگاه نميکنم
کجا رفته ؟
. خيالاتي در سر داره
. بسيار خب . رازهات رو نگه دار - چي ؟ -
. آخه من ميدونم که باهاشون يک کارهاي داري
! عجب
قبل از اين که جنابعالي پيدات بشه، همه . به بگينزها نظر خيلي خوبي داشتن
واقعاً ؟
هيچوقت ماجراجويي نداشتيم يا . کارهاي غيرمنتظره ازمان سر نميزد
،اگه داري به واقعه اژدها اشاره ميکني . من خيلي کم درش دخالتي داشتم
تمام کاري که من کردم اين بود که يک سيخونک . کوچولو به عموت زدم که از دَر بره بيرون
هر کاري که کردي، رسماً بهت انگِ . برهمزنندهي آرامش زدن
اوه، جدي ؟
! گندالف ! گندالف ! گندالف
! آتيشبازي، گندالف
! گندالف
! گندالف - ! آتيشبازي، گندالف ! آتيشبازي -
! گندالف ! گندالف
گندالف ؟
. خوشحالم که برگشتي - . منم خوشحالم، پسر جان -
. منم خوشحالم
زيرنويس از ميثم ططري
. هُش، هُش
ورود ممنوع جز امور مهماني
! نه، ممنون
ما بيشتر از اين ملاقاتکننده، خيرخواه ! يا اقوام دور نميخوايم
دوستان خيلي قديمي چطور ؟
گندالف ؟
. بيلبو بگينز - ! گندالف عزيز من -
. از ديدنت خوشحالم
! صد و يازده سال کي باورش ميشه ؟
. يک روز هم پير نشدي
! زودباش، بفرما داخل
. خوش آمدي، خوش آمدي
. اه، بفرما
چاي ؟ يا شايد هم يک چيز قويتر ؟
. چندتا بطري وينيارد قديمي برام مانده . مال سال 1296
. سال خيلي خوبي بود . تقريباً هم سن و سال خودمه
. پدرم انبارشون کرده بود نظرت چيه يکي باز کنيم، ها ؟
. فقط چاي، ممنون
No comments yet. Be the first to leave one.