أول 200 سطر.
عشق پاک دیگری از روی دیوار پرید (ش
چیزی که باعث رنجم میشه...
اینه که حس میکنم چیزی که هر زنی رو غرق در خوشبختی میکنه...
داشتن عشق فوقالعاده توئه.
عشق سخاوتمندانه، خوب... و پرشور تو.
و اون چیزهای قشنگی که بهم میگی.
همه اینها بهم اضطراب میده و من رو به ناامیدی میکشونه.
هرچی بیشتر به این فکر میکنم که خودم رو کاملاً تسلیم تو کنم،
بیشتر وحشت دارم از اینکه چه بلایی سر من میاد...
اگه این عشق سوزان تو خاموش بشه.
میدونم که دوستت خواهم داشت
از دری که نیمهباز گذاشتم وارد خواهی شد.
یک ساعته که به چیز دیگهای فکر نمیکنم.
تو که زیر نور باغچه داری میای.
قبل از اینکه برسی...
همین الان اینجایی و صدای تپش قلبت رو توی خیابونها میشنوم.
میتپه...
میتپه چون داری میای به دیدن من.
میدونم حضور من عصبیت میکنه.
میدونم خودت رو بیشتر آراسته کردی تا من رو ببینی.
میدونم که میدونی. همه اون چیزی که بودی رو میدونم.
و از تنها گنجینهات... دیگه چیزی نمیدونم.
بهم زنگ زدی.
دو سال با هم بودن و دو ماه ندیدن همدیگه.
وقتی صدات رو میشنوم دنیا آروم میشه.
صدات از پشت تلفن آروم میاد.
و من کاملاً پناه میگیرم...
با لحن مهربانی دروغینی که صدات به خودش میگیره.
با وحشت به سمتت میدوم و میدونم که ازم پذیرایی میکنی
محکم و صمیمی.
و اینکه کمکم ثابت خواهی کرد که تو لنگرگاه امنی هستی...
و من قایق دیوانهام.
میدونم...
اما این تحقیر رو تحمل میکنم تا بتونم چشمات رو ببینم و فکر کنم...
مرد من. مرد من.
مرد گمشدهی من و همیشه... برای همیشه مرد من.
اما من ضعیفت خواهم کرد.
و در پایان شب، تسلیم خواهی شد و به یک آدم هیچکاره تبدیل میشی.
رژ لبم رو تمدید میکنم...
کفشهای پاشنهبلندم رو میپوشم و در حالی که دارم فکر میکنم میرم...
بخواب، مرد من.
بخواب، پسر کوچولوی من. این پسر کوچولوی منه.
و تنها به دنیایی برمیگردم که همه چیز در اون میچرخه...
مثل یک کارناوال از دلقکها...
و ناراحت و بیکار یه جا میمونم.
خواهی رسید و وارد خواهی شد.
و واقعگرایی در هم خواهد شکست.
وقتی وارد میشی، همه چیز تغییر میکنه.
من عاشق این مرد نیستم...
یا هستم؟
یا نه؟
یا آره؟
آیا من عاشق هستم؟
خانه متفاوت خواهد شد.
صندلیها حرکت خواهند کرد.
میزها خواهند چرخید، چرخید و چرخید...
و کنترل تنهاییام را از دست خواهم داد.
فقط در تنهایی در امانم.
اما تو میای... و من میرقصم.
هزار ترفند بلدی تا من رو به درون پرتگاه بندازی.
تو یک علامت سوالی.
پنجرهای باز به سوی هوا.
هوا
سلام!
خوبی؟
بهم بگو.
چی بگم؟
نمیدونم... کلماتی بگو.
تغییر کردی. تو هم همینطور...
بچرخ اینطرف.
چقدر جالب... یادم رفته بود که موهات اینجوریه...
عجیبه، نه؟
سه ماه ندیدن همدیگه فاصله ایجاد میکنه.
همینطوره.
آرومتری؟
البته!
تنش کمتر شده.
جدایی خیلی دردناک بود.
منم همینطور، من...
من بیشتر... آرومترم، بیشتر.
مسئولیت کمتر، کمتر... محدودیت زمانی کمتر.
آزادترم، هستم... آرومتر.
آره... من خیلی برات زحمت درست میکردم.
نه، موضوع این نیست، نه.
تو کامل بودی.
تو بینقصی.
ربطی به خودِ آدم نداره. میفهمی؟ خیلی بیشتر به...
ساختار رابطه مربوط میشه، میفهمی؟ موقعیت، ساختار...
خود ساختار رابطه متشنج بود، ...
- خودِ ساختار متشنج بود. - البته. ما الان عالی هستیم!
- همینطوره! ما عالی هستیم! عالی!
من دیگه ازش جدا شدم. من کجام؟
هنوز جدا نشدم؟ من کجام؟
اینو نگاه کن
هر دو بیگناه.
اون رو خاموش کن.
نمیدونم.
فکر میکنم ما... برای هر دومون خوب بود که خواستیم جدا بشیم.
ما در حال ویرانی از هم جدا نشدیم.
ما جدا شدیم چون حیاتی بود.
دقیقاً
البته، یکی از چیزهایی که به من آرامش میده اینه که من...
میدونم جدا شدن از من برات خوبه. فکر کنم من...
که با نوعی مهربانی شکنجهات میکردم،
مهربانی بیمارگونه نسبت به تو.
بذار سعی کنم بهتر برات توضیح بدم. فکر کنم...
فکر کنم...
وجدانم راحته که هرگز بدت رو نخواستم.
تو رو به عنوان... موضوع عشق خودم میدونستم،
و با بیقراری فکر میکردم: لعنتی، این...
این زن داره با مهربانی من شکنجه میشه.
دارم مانعش میشم که...
که اون روی سخت زندگی رو بشناسه...
نمیتونم به نقش بازی کردن مثل یک مادر براش ادامه بدم.
علاوه بر این، یه چیزی هست که میخوام به خاطرش من رو ببخشی.
و اون اینه... میخوام ازت عذرخواهی کنم بابت یه چیز، میخوام...
میخوام من رو ببخشی بابت اینکه... خ... خوب بودم.
اون میخواد من رو دیوانه کنه.
او من رو به شهربازی دیوانگی خودش میبره...
به ترن هوایی روانپریشی خودش...
من رو به تار عنکبوت و سیرک میبره...
من رو میخوندونه و شگفتزدهام میکنه.
بهم میگه که مدافع دنیای هماهنگیه. و اینکه من مثل آفتم...
ویرانی. پستفطرت!
میگی خوب بودی؟ و به خاطر خوب بودن طلب بخشش میکنی؟
ببین چه دیوانگیایه!
وقتی با من خوب بودی، در واقع داشتی بد میکردی.
بعد وقتی بد شدی، از روی مهربانی محض بود.
یعنی الان...
با طلب بخشش برای خوب بودن، پس مهربانی همان بدکاری است
بینقص به نظر میرسی، اینطور نیست؟
تو کمال میخوای!
پس تو رو نمیبخشم.
فکر کنم همیشه یه آدم پست بودی. همیشه.
پستفطرت وقتی خوب بودی. و وقتی بد بودی.
همیشه بد بودی.
یک بار تو زندگیت راستش رو بگو، بگو!
وقتی با من ازدواج کرده بودی با زنهای دیگه میخوابیدی؟ بگو!
من دیگه زنت نیستم. الان میتونی بهم بگی، بگو!
توی تمام این سالها با کی خوابیدی؟
خب، من...
توی سائوپائولو با یه توریست کانادایی خوابیدم...
که انگلیسی حرف میزد اما به فرانسوی ارضا میشد.
بعدش با زنی با یه اسم عجیب به نام مارینِید بودم.
مارینید من رو سوار کرد و برد به یه متل...
در حاشیه جاده دوترا.
اسم متل بود... «پلنگ صورتی».
بعدش در پایان دو شب، با دو زن بودم، یک ترنس...
ترنس؟
آره... تازه توی اتاق متوجه شدم،
و بعدش...
کی؟
دخترعموت جاسیرا مست توی حموم، تو خونه میریام،
شب کریسمس.
چه قشنگ!
- و بعدش؟ - بعدش، نه...
بعدش فقط حدود ۲۷ زن دیگه کم و بیش.
- چند تا؟ - بیست و هفت تا!
عالیه!
و من داشتم از عذاب وجدان شکنجه میشدم.
- هیچکدامشان را نمیشناختی. - آه! ممنون!
خب، لازم نیست اونجوری قیافه بگیری، اونطوری نشو.
ممنون!
لعنتی، دارم باهات صادق میشم، دارم حقیقت رو بهت میگم.
خیلی ممنون!
من رفتم.
نمیدونم برای چی اومدم اینجا.
هر بار همدیگه رو میبینیم، به هم صدمه میزنیم.
بهت نزدیک میشم، حالم بد میشه.
ماهها رو با حس گناه سپری کردم.
و تو... ۲۷ تا زن.
من یه احمقم!
و تو ملامتم میکردی، با این فکر که با ازدواج با من خودت رو نابود کردی.
هیچوقت متهمت نکردم.
من آزادم. مست... آزاد.
خورشید اون بیرون طلوع کرده... من آزادم.
میخوام بهش بگم که دارم میرم.
که عشق تموم شده.
ببین... عشق تموم شده.
و تو... ۲۷ زن.
اون ۲۷ زن کی هستن؟
حتی ۲۷ زن توی ریودوژانیرو وجود نداره.
من هیچوقت از دوست داشتنت دست برنداشتم.
ببین، اون زنها، اون فقط یه تمرین آزادی بود که انجام دادم.
چون وقتی عاشق یه مرد دیگه شدی، بین ما انگار فرود اومد...
یک صاعقه، یک صاعقه الکتریکی، یک گیتار برقی!
من در نوعی نفرت نسبت به تو زندانی شدم،
که داشت من رو به سمت مرگ میبرد.
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که خودم رو از دستت نجات بدم.
- از دست من؟ - آره... نجات خودم از دست تو.
شبی که به خونه رسیدم، تو روی تخت دراز کشیده بودی، برهنه،
بعد از اینکه تمام بارها رو دنبالت گشتم.
من مثل یک زن بودم و تو مثل یک... مرد بد.
روی تخت دراز کشیده بودی، پاهات رو باز کردی و گفتی:
«عاشق کس دیگهای هستم.»
تبدیل به یک زن غولپیکر شده بودی، مثل یک تابلوی تبلیغاتی.
یادم میاد از...
از بین پاهات بیرون میزد... یک راز بیرون میزد...
من مدام اسپرمِ یکی دیگه رو تصور میکردم که بیرون میاد و یک رودخونه میسازه.
یک دریاچه، که داشتم توش غرق میشدم.
No comments yet. Be the first to leave one.