أول 200 سطر.
منو نگاه کن. یه فاجعه مدم، یه "نه" بزرگ برای هرچی تیپه.
وای خدای من، قدرتاتو از دست دادی؟ چیزی رو که هیچوقت نداشتی، نمیتونی از دست بدی.
متنفرم وقتی بازیهای اثیری میکنه.
مارکو. پولو.
اون پایین چیکار میکردی؟ تمرین میکردم.
سعی میکردم تو حالت اثیری از تلهکینزی استفاده کنم.
تمرینات جادوگری. از کی تا حالا؟
از وقتی درباره بلتازور تحقیق کردم.
تراید نمیتونست یه اهریمن بدتر از این برامون بفرسته.
یا یکی با پوست بدتر.
دوست ندارم با این یارو تنها گیر بیفتم.
آره خب، زیاد دووم نمیآوردی. هیچ کدوممون.
برای همینه که دارم سعی میکنم به خود اثیریم یاد بدم چطور بجنگه.
با کول قرار دارم. جوری میگی انگار چیز بدیه.
قرار ناهاره.
خب که چی؟ خب، نشونه خوبی نیست.
ناهار یه تقلید ارزون از شامه.
برای همینه که منوی خاص خودشو داره.
و، خودت میدونی، هفته پیش همدیگه رو بوسیدیم. تا الان باید به شام
و نور شمع میرسیدیم. خب، شاید...
باورم نمیشه هنوز اون دندونت رو درست نکردی.
آره خب، یه ساعت دیگه قرار دندونپزشکی دارم.
خوبه. دوست ندارم ببینم انقدر حالت بده.
منم همینطور.
همونجا وایسا، لطفاً.
باشه، بیا جلو.
اونطرف. همینه.
بفرما.
الو؟ هی، تو تازگیها طلسمی...
...از نوع "یه نشونه به من بده" ننداختی؟ نه، چرا؟
نمیدونم، فقط انگار یکی داره نشونه میریزه...
...درست جلوی روم. واقعاً.
باشه، پرو، باید اون نشونهها رو نادیده بگیری و بری پیش دندونپزشک.
آره، میدونم.
صبر کن.
الو، پرو؟
بهت زنگ میزنم.
ببخشید.
شما از خدمات اجتماعی هستید، درسته؟ نه، چرا؟
اون یارو از واحدش اون بالا بیرون نمیاد.
و ما قرار بود امروز تخریب رو شروع کنیم.
هنوز یکی اینجا زندگی میکنه؟ خب، اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت.
بندهخدا میگه چهار ساله از خونه بیرون نیومده.
الو؟
در رو ببند، برو.
من فقط میخوام حرف بزنم.
لطفاً برو.
نه. نزدیکتر نیا.
آسیب دیدی؟ سرم.
داره میترکه.
درد، داری میذاری بیاد تو. چه دردی؟
درد همه. از شهر، از خیابونا.
حسش میکنم. همشو حس میکنم.
اذیتت نمیکنم.
داری منو اذیت میکنی.
دلسوزیت، مثل تیغ توی وجودمه.
لطفاً، میتونم... اوه، دندونت. دندونت رو حس میکنم.
تمام دردت. نمیتونم تحمل کنم.
چرا وقتی گفتم نرفتی؟
باورم نمیشه منو به عنوان "یه دوست" معرفی کردی.
باشه، مشکل اجتماعی بود. اون زن رو سالها ندیده بودم. متاسفم.
بالهامو به خاطر تو از دست دادم.
میدونی، من خودمو جلوی اهریمنهایی که داشتن میومدن پرت کردم.
تو بهشت رو میخواستی، من واقعاً بردمت اونجا.
من بیشتر از یه دوستم.
میدونم، اما اگه به عنوان نامزدم معرفیت میکردم...
...میپرسید چطور آشنا شدیم،
کی ازدواج میکنیم، حلقهام کجاست.
سوالاتی که الان نمیتونم جواب بدم، میتونم؟
فکر کنم اینجوریه که منم دکتر شدم.
لئو، تو که اینجوری بودی.
ببین، من به مردم چی بگم؟
که نامزد یه وایتلایترم؟
گاهی وقتها جادویی بودن یه جورایی جادوی همه چیز رو از بین میبره.
خب، متاسفم که اینجوری حس میکنی. اوه، بیخیال. تو خودت گاهی وقتها اینجوری نیستی؟
هر از گاهی، فقط میخوام حس کنم زندگی تو دنیای واقعی چطوریه.
هی.
شما دو تا با هم چیکار میکنید؟
کول پشت سرم توقف کرد. چه به موقع.
هی، نگاه کن، قرار ناهارمه.
متاسفم که دیر کردم. درگیر یه پرونده شدم. فوقالعاده به نظر میای.
همهش بخشی از نقشه اصلی منه.
فیبی، میخواستم باهات درباره اون نشونهها حرف بزنم.
اون ماموریتی که تلفنی راجع بهش حرف میزدیم.
به کجا رسید؟ به این یاروی بدبخت و غمگین.
که از ترک کردن خونهاش میترسه. که شاید مشکلی نباشه...
...اگه قرار نبود خراب بشه. مددکار اجتماعی اونجا بود؟
نه، ولی بهم گفتن که یه معاون داره میره اونجا که بیرونش کنه.
و جایی هم برای رفتن نداره.
بذار یه زنگ بزنم.
ببینم چیکار میتونم بکنم. آشپزخونه.
ممنونم.
وایسا، وایسا، وایسا. کجا میری؟
ما توافق کردیم که دیگه گزارشهای تراید رو ندیم، نه تا وقتی که نقشهام موفق بشه.
دیگه نمیتونم با تلاشهای ناموفق بیشتری مرتبط باشم.
فیبی. هی.
فقط یه آسپرین میخوام. پرو دندوندرد داره.
آب.
خوبی؟ آره، آره.
فقط قطع شد.
پرو نشونههای منو دنبال کرد
نقشه جواب میده. اگه نشد، اون وقت میتونی منو لو بدی به تراید.
با توجه به همه چیزایی که گفتی
به نظر میاد این گوشهنشین شما یه همدل آیندهس.
یه همدل؟ حالا من بدون دیکشنری!
اونا میراهایی هستن که واقعاً میتونن حس کنن چیزی که بقیه حس میکنن.
این یه هدیه نادره. وقتی میمیرن
اغلب به عنوان همدل به زمین برمیگردن
جایی که توی جامعه به عنوان مشاور، ریشسفید، معلم حل میشن.
اونا از حساسیتشون استفاده میکنن تا میراها رو راهنمایی کنن
دردشون رو تسکین بدن، حتی شفاشون بدن.
نه، فکر نمیکنم این یارو بهش به عنوان یه هدیه نگاه کنه.
یه پارچه اعصابه.
باید میدیدی چطور به دندون درد من واکنش نشون داد.
خب، ممکنه داره هدیهش رو رد میکنه.
به جای اینکه احساساتی که حس میکنه رو بپذیره، باهاشون میجنگه.
خب، برای من که انگار یه بیگناهه.
حیفه که یه همدل آینده و همه خوبیایی که میکنه رو از دست بدیم.
کمتر به دنیای بعد از مرگش اهمیت میدم تا دنیای الانش.
میدونم چه حسی داره که یه قدرتی بگیری که اصلاً نمیفهمیش.
چیزی که نمیفهمم اینه که کی نشونههایی رو که تو دنبال کردی، فرستاد؟
گفتنش سخته. میتونن اونا باشن... میتونن...
کول
یه آشنا توی اداره مسکن دارم که اون گوشهنشین شما رو جابجا میکنه
اگه خودش داوطلبانه بره.
این کارت منه. بگو بهم پیج کنه. ممنون. باشه.
پرو، میخوای باهات بیایم؟
نه، این یارو به زور میتونه با یه نفر کنار بیاد، چه برسه به سه نفر.
ولی ممنون.
باشه پس، آماده ناهارین؟
ناهار عالی میشه. اگه ما هم باهاتون بیایم ناراحت میشین؟
یعنی، عالی میشه. دو تا زوج توی شهر، توی دنیای واقعی.
چی از این بهتر؟
دست خودته.
چرا که نه؟
نه.
نه! باید برم بیرون. اشکالی نداره، پدر توماس. آروم باشین.
نه، دارن خرابش میکنن. باید برم اونجا.
وایستا. نه، لطفا.
ولم کنین. باید برم به اون ساختمون.
باید از بیگناهها محافظت کنم. لطفا!
به سمت آپارتمان. از بیگناه محافظت کن.
بریم. بیاین، پدر.
یه کم کمک کنین!
معذرت میخوام، خانم. میدونم که ترسیده.
ولی خودم شخصاً دو هفته پیش یه ابلاغیه تخلیه نهایی بهش دادم.
جناب سروان، لطفا.
کول ترنر، معاون دادستان، پرونده رو میشناسه
و میخواد کمک کنه، ولی فقط اگه بتونم این یارو رو از زندان دور نگه دارم.
سه دقیقه وقت داری.
ممنون.
سلام.
سلام.
دوباره منم، پرو.
یه مسکن خوردم واسه دندونم.
معاون پایین بهم گفت که اسمت وینسه.
فامیلیت چیه؟ بدبختی.
خب، در این صورت میخوای یه همراه داشته باشی؟
خندهدار نیست.
آره. وضعیت تو هم همینطور.
وینس،
میدونی که اون معاون اینجاست تا تو رو به جرم سرپیچی مدنی دستگیر کنه.
میمیرم اگه منو ببرن زندان.
باورت دارم.
واسه همینه که برگشتم تا برات یه خونه جدید پیدا کنم.
ولی باید الان با من بیای. نمیتونم. نمیتونم برم بیرون.
وینس، میدونم چه حسی داره.
میدونم چه حسی داره یه هدیه داشته باشی که نمیتونی کنترلش کنی.
که هیچ وقت هم نخواستی.
و زندگی باهاش سخته، واقعاً سخته.
به من نگو چی سخته.
تو از دردت دوری میکنی. من حسش میکنم.
خب، پس بذار راجع به برکاتش حرف بزنیم.
پاداشهایی که با داشتن اون هدیه میان.
منظورم اینه که، تو حتی نمیتونی شروع کنی به...
حرف، فقط حرف خالیه.
تو اونا رو توی قلبت حس نمیکنی. من میدونم.
تو ترس رو حس میکنی.
و وحشت رو.
چون یه چیزی داره میاد سراغت.
چیزی که میترسی نتونی متوقفش کنی.
اینا برکاتیه که میخوای بابتشون شکرگزار باشم؟
متاسفم. آره، تو متاسفی.
تو متاسفی.
و گیج و ترسیده.
و داره منو زنده زنده غرق میکنه.
معاون. وقت تمومه. در رو باز کن.
نمیبینی؟ این یه هدیه نیست.
این یه نفرینه. من نفرین شدم که همه چیز رو همیشه از همه حس کنم.
نمیتونم از اون در برم بیرون، نه الان، نه هیچ وقت.
دارم میام تو.
هی!
چطور این کارو کردی؟ من فرستاده شدم اینجا تا بهت کمک کنم.
و همین کار رو هم میکنم.
همدل رو رها کن. هدیهش رو آزاد کن.
اجازه بده دردش رها بشه.
چه مرگتونه شماها؟
ببخشید، معاون، اون در برای منم گیر کرد.
اون الان آمادهس.
ولی چطور؟
No comments yet. Be the first to leave one.