أول 200 سطر.
بسه دیگه، تمومش کن
هر سال سعی میکنی و هر سال هم شکست میخوری
نواک، قاپیدن این عصا از دستهای مقدس کار یه آدم احمقه
و ما همیشه از این چرخه ابدی محافظت میکنیم
دیگه باید تا حالا اینو فهمیده باشی
فقط واسه این کار، باید هر سال شانس بیاری
ولی واسه گرفتنش، من فقط کافیه یه بار خوششانس باشم
اینو پارسال تو به من دادی یا من به تو دادم؟
یادم نمیآد
هوی، کجایی؟ الو، پایپر
هی، اون دستگاه تیوویِ منه. نمیتونی ببریش
نه، نمیبرمش. دارم اجازه میگیرم
مطمئنی مال توئه؟ چون همه لیست برنامههای من روشه
اصلاً هر چی، فقط بردار ببر
من که دیگه وقتی واسه چیزی دیدن ندارم، جز باباسفنجی
راستی خواهرزادههای خوشگلم کجان؟
بابا داره میبرتشون مارینلند
واقعاً؟ اوه، چه عالی. دمش گرم
نه، اصلاً هم عالی نیست. من باید میبردمشون مارینلند
مثلاً من مادرشونم
خب، چرا نبردی؟
چون یه جوری باید یخِ شوهرم رو باز کنم
راست میگی. سرنخی پیدا کردی؟
نه، ولی امیدوارم با پیشگویی جادویی بتونم یه چیزی پیدا کنم
اما فعلاً که خبری نیست
قراره چهکار کنه؟
قراره یه جورایی بهم علامت بده، میدونی که
اینکه یه سری پچپچهای جادویی درباره چیزی که باهاش طرفیم بشنوم
یه کم بعید به نظر میرسه
خب، آدم مجبوره با هر چی که داره بسازه
میگم، شاید اگه یه کم استراحت کنی
نه، استراحت لازم ندارم
باید بفهمم با کی طرفیم تا آماده باشیم
باشه، پس منم باید بهت کمک کنم
نه، نه، اصلاً. نمیخوام تو رو دوباره بکشونم توی این قضایا
دلم میخوام بری خونه جدیدت و از زندگی جدیدت لذت ببری
آره، ولی پایپر، من... / اما و اگر نداریم
ببین، همین حرفا رو به پیج هم زدم
این باری نیست که تو بخوای به دوش بکشی، وظیفه منه
آره، ولی تنهایی که نمیتونی انجامش بدی
نه، راست میگی، نمیتونم
و وقتی اون نبردی که تکلیف همهچیز رو روشن میکنه شروع بشه، صدات میکنم
حالا هم، اینو بذار تو ماشینت
پایپر، صبر کن
اومدم
سلام. کادوی خونهنویی
اوه بیلی، چقدر تو گلی، مرسی
اوه، تیپت رو ببین، تو شهر واسه خودت باکلاس شدی. باورت میشه؟
راستش نه، باورم نمیشه. خیلی معرکهست
همش از روی عادت درِ دستشویی رو میزنم
آره، ولی حتماً خیلی دوستش داری
هنوز اونقدری اینجا نبودم که عاشقش بشم، ولی میشم
هرچند که دلم واسه خواهرهام و خواهرزادههام تنگ میشه
آره، ولی واسه دیوها که تنگ نمیشه
اونا پیدام میکنن، بهم اعتماد کن
راستی، جستوجو در چه حاله؟
اوه، فعلاً که خبری نیست
مغزم یه خورده قفل کرده بود، واسه همین خواستم یه مدتی بیخیالش بشم
پایهای بریم سینما؟
میدونی چیه، خیلی دوست دارم ولی فکر کنم بهتره همینجا بمونم
میدونی، جا بیفتم، وسیلههامو باز کنم، شاید هم با همسایهها آشنا بشم
فقط میخوام به تنها بودن عادت کنم
آره، میفهمم چی میگی
باشه. هی، تو چیزی درباره پیشگویی جادویی میدونی؟
شوخی میکنی؟ کلی! چطور؟
خب، پایپر داره سعی میکنه انجامش بده ولی هنوز موفق نشده
و فکر میکنه این کلید پیدا کردن لئوئه
واسه همین گفتم شاید بتونی کمکش کنی؟
آره حتماً، حتماً میتونم کمکش کنم
الان؟
آره، باشه. عالیه
خیلی خب، دمت گرم، واقعاً ممنونت میشه
ممنون. آره
مرسی بابت گلدون. فعلاً
هر وقت خواستی بیا پیشم
پیج، ترسوندیم
خب، خودت گفتی هر وقت خواستم بیام
آره، منظورم مثل یه آدم عادی بود. مثلاً اول در بزنی
اوه، پیج، اینجوری نکن دیگه
اینجوری بهتر شد؟ / خیلی. ممنون
خب، مشکلم اینه، خب؟
قضیه جادو کلاً اعصابمو ریخته به هم
ریخته به هم؟ چطوری؟
تمام اون راز بزرگ رو بهش گفتم
فکر میکردم اینجوری بهم نزدیکتر میشیم
ولی انگار داره بیشتر از هم دورمون میکنه
خب، احتمالاً بنده خدا فقط هول کرده، میدونی که
آره، مطمئنم همینطوره
مدام یه سری سوال ازم میپرسه
سوالای منطقیای هم هستن
مثلاً میگه چرا از قدرتهامون استفاده نمیکنیم
که صلح جهانی بیاریم یا به فقر و قحطی پایان بدیم؟
اصلاً حالیش نیست که به این سادگیها هم نیست
خب، فقط باید باهاش صبور باشی
و شاید بهتر باشه از دید جادویی واسش توضیح ندی
سعی کن از کلماتی استفاده کنی که خودش میفهمه
سادهاش کن
فکر کنم همین کارو بکنم. ممنون
میتونم غیب شم؟ / آره، بفرما
بالاخره آزاد شدم
حالا چی؟
سلام، میخواستم برای مهمونی خونهنویی اعلام حضور کنم؟
وقتشه
من کجام؟ / مدرسه جادو
الان دست دیوهاست
تو یه سال خیلی چیزا عوض شده، نواک
مراسم کیه؟ / امشب
اما بعد از چند دهه تلاش، فکر کنم این دفعه بالاخره بتونی
کنترل عصا رو از چنگ زودیاکها دربیاری
باید هم بتونم
دیگه خسته شدم از اینکه تمام سال قدرتم رو واسه همین یه فرصت جمع کنم
داری «خروس» رو تعقیب میکنی؟ / نه
لو پان
تو قرار بود زودیاک رو قبل از اینکه عصا رو تحویل بده تعقیب کنی
نه یه خدمتکار پست و حقیر رو
اما اون خدمتکار مسئول جاییه که تحویل عصا توش انجام میشه
فقط اون میدونه باغ مقدس کجاست
خروس اولین کسیه که میرسه
و وقتی رسید، ما منتظرش هستیم
بیلی، تو اینجا چیکار میکنی؟
اوه، داشتم بهت کمک میکردم. فیبی منو فرستاد
رفتم خونه جدیدش ولی اون میخواست تنها باشه
منم داشتم همهجا سرک میکشیدم و پاهامو میذاشتم رو همهچی
میخواستم با هم وقت بگذرونیم ولی اون منو فرستاد اینجا
اوه، چه روده درازیای
مگه خودت دیو واسه کشتن نداری؟
آره، ولی یه جورایی از وسواس فکری خودم خسته شدم
واسه همین گفتم بیام تو وسواس تو شریک بشم
میدونی که، آدم بدبخت دنبال رفیق میگرده
خب، داری چیکار میکنی؟
دارم ریشه «پایاتا» رو میسایم. میدونی، فکر نکنم به اندازه کافی ریخته باشی
پیشگوییها خیلی حساس و لجبازن
اگه میخوای سیگنالهای کیهانی رو بگیری، باید مقدارش دقیقِ دقیق باشه
میبینم که داری تو این کار حسابی وارد میشی
خب، معلمهای خوبی داشتم
بسیار خب، بذار ببینیم علامتی رو از قلم انداختی یا نه
برو عقب
پیدا شد
مطمئنی درسته؟
آره، ردِ علامت رو تا همینجا دنبال کردم
ولی باید بگم، من بیشتر تو فکر یه معبد بودایی بودم
نه یه خشکشوییِ فوری
خب، شاید بهتر باشه بیخیالش بشیم
نه، ما رو کشوندن اینجا
بیخیال پایپر. اون علامت بیدلیل ما رو نیاورده اینجا
گوش کن، مثلاً قرار بود من عاقل و بالغِ جمع باشم، پس تمومش کن
کمکی از دستم برمیآد؟
اومدین لباسهاتون رو ببرین؟
نه، راستش داشتیم تابلوی دمِ درتون رو تحسین میکردیم
چرخه ابدی
اون نماد زنجیره مقدس حیاته
قبلاً دیدینش؟
واسه همین اینجاییم
که اینطور. پس به نشانهها علاقه دارین، درسته؟
آره. خرداد، مهر، مرداد
مطمئنی منظورت میمون، خروس یا ببر نیست، مثل این دوستت؟
چی؟ زودیاک چینی، درسته؟
شما به فراخوان من جواب دادین، اونم دقیقاً سر وقت
نه، فکر کنم یه سوتفاهمی شده
چون من فقط دنبال نجات دادن شوهرم هستم
و حالا اینجایین تا به نجات همه ما کمک کنین
ولی باید عجله کنین وگرنه همهچیز از دست میره
اوه، اون چی بود؟
بیخیالش شو جنکینز، اینجا محله چینیهاست
نذار عصا رو ببره
نوبت توئه
تا حالا سابقه نداشته؛ مرگِ یکی از اعضای زودیاک
حالا وظیفه شماست که از عصا محافظت کنین
ببینید آقا، واقعاً قصد جسارت ندارم
ولی من فقط میخوام شوهرم رو نجات بدم، نه یه تیکه چوب رو
این چوب نیست. این عصای عرفانی بوداست
و باید در سال نو به زودیاک بعدی تحویل داده بشه
وگرنه چرخه ابدی به پایان میرسه
خیلی خب، قبل از اینکه اینجا کلاسِ درس راه بندازین
قضیه اون خشکشویی بیرون
و این جای سرسبز و عجیبِ داخل چیه؟
این باغ مقدس قرنهاست که
به عنوان پناهگاهی برای مراسم تحویل عصا استفاده میشه
این باعث افتخار خانواده من بوده که جایی برای برپاییاش فراهم کنن
هر سال
پس از شانسِ منه که امسال یه دیو میخواد بدزددش؟
فقط امسال نیست
اون سالهاست وقتی عصا مثل الان آسیبپذیر میشه، تلاش میکنه
برای همین بود که درخواست کمک فرستادم و شما هم اومدین
نه، واقعاً، جدی میگم، من دنبال یه چیزِ کاملاً متفاوت بودم
تو باید متولد سال «بوفالو» باشی
ببخشید؟ / فکر کنم داره درباره نشانِ تو حرف میزنه
یه لحظه صبر کن. اون میشه ببر و من یه بوفالوی بوگندو؟
اگه زودیاکها رو بشناسی، میدونی که ما انتخاب نمیکنیم تو کدوم سال به دنیا بیایم
هر کدوم با ویژگیهای خاصی روی ما تاثیر میذارن تا چرخه ابدی زنده بمونه
اما اگه دیوی قبل از تحویلِ عصا اونو بدزده، چرخه تموم میشه
اون وقت دیگه زودیاکها تاثیرگذار نیستن، بلکه شر جای اونا رو میگیره
فکر نکنم این همون دنیایی باشه که شوهرت بخواد توش نجات پیدا کنه، درسته؟
خیلی خب، میخواین ما چیکار کنیم؟
از عصا محافظت کنین تا به زودیاک جدید تحویل داده بشه
اما باید ذهنتون رو پاک کنین
تا با شخصیتتون بیدلیل روی اطرافیان اثر نذارین
ببخشید، من فقط دارم کلی وسواس و فکرهای بیخود رو تصور میکنم
بامزه بود. واقعاً بامزه بود
باید قبل از اینکه برگردن، اینجا رو ترک کنین
No comments yet. Be the first to leave one.