أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
سالها پیش، بلایی بزرگ سر برآورد.
از اعماق دریای خاکستر.
هیولایی عظیم که هر چه سر راهش بود، نابود میکرد.
نامش نرگال بود.
در گذر زمان، جنگجویان بسیاری به مصاف این نیروی اهریمنی رفتند.
نیرویی که پادشاه خاکستر نام داشت. اما همگی شکست خوردند.
مردم خیلی وقت پیش از مبارزه با این تهدید دست کشیده بودند.
ایدهی مقاومت، به خاطرهای دور تبدیل شده بود.
اما آنگاه، جنگجویی تازه در شرف تولد بود.
سافایر! آه، سافایر!
آه، خواهش میکنم!
سافایر، تو رو خدا. سافایر!
حالت خوبه؟
سافایر، صبر کن.
دستت.
- خوبم... - آخ، آخ.
...زیرکو.
چی شد؟
همه چی نابود شده. دیگه چیزی نمونده.
آه. مادر، تویی؟
مادر! میارمت بیرون!
بیشتر به خودت آسیب نزن.
حتماً آوار راه رو بسته.
مادر، دارم میام!
میارمت بیرون! طاقت بیار!
سافایر، فایدهای نداره.
چی؟
نه مادر! منظورت چیه؟ من میتونم نرگال رو شکست بدم!
من از اون هیولا قویترم!
برای همیشه به این جنایت پایان میدم!
لعنتی! در رو باز میکنم! باز شو! نجاتتون میدم!
تو و پدر و همهی اهالی پادشاهی رو نجات میدم!
از همه محافظت میکنم، از تکتکشون! پس باز شو!
یالا! مادر!
در رو باز کن مادر! کمکم کن! بازش کن!
جنگیدن با این دنیا بیمعنیه.
چرا نمیفهمی؟
باید با حقیقت روبرو بشی، سافایر. ما شکست خوردیم.
اما مادر، چرا باید...
نه، هنوز نه. من میمونم و میجنگم.
اون نرگال رو نابود میکنم، به هر قیمتی که شده!
سافایر،
کاری از دستت برنمیاد.
تموم شده. بپذیرش.
تنها راه زنده موندن ما فرار از دست کساییه که از ما قویترن.
بذار این دنیا نابود بشه و بپوسه،
اما آخرین آرزوی من...
نه، من...
مادر، نه! خواهش میکنم!
-در رو باز کن! نمیتونی! -متأسفم،
-مادر، نمیتونی! -اما باید از اینجا برم.
بس کن! ولم کن!
ولم کن!
نرگال.
اوه؟
سافایر!
آه! تا مغز استخوان خیس شدم. خب، بریم سراغش.
اونجا داری چیکار میکنی، زیرکو؟
دارم یه چیز ویژه برات میسازم.
ویژه؟
چیزی که باید بهت روحیه بده.
میدونی که حال و حوصلهی هیچ کاری رو ندارم.
تازه، مادر همیشه میگفت از کارهای بیهوده دوری کنم.
خب، باید از ملکه عذرخواهی کنم،
چون این سلاح جدید توئه، سافایر.
سلاحی که به زنده موندنمون کمک میکنه.
میتونی باهاش چیزها رو بگیری، حمل کنی و حتی آدما رو بغل کنی.
اگه میخوایم تو این دنیا دووم بیاریم،
باید شروع به کار کنیم و نونمون رو در بیاریم.
این یکی فرق داره.
اوه، نه.
جنگیدن با این دنیا بیمعنیه.
چرا نمیفهمی؟
این چه سر و صداییه؟
سافایر! مراقب باش!
هان؟
آه، سافایر!
آه، خداروشکر که خوبی.
زیرکو.
حالا بیایید دعا کنیم.
باشد که فرشتهی امید راهنمایمان باشد.
باشد که فرشتهی امید راهنمایمان باشد.
بفرمایید. ممنون.
نه، من ممنونم.
امیدوارم لذت ببرید.
یه قرص نون لطفاً.
بفرمایید.
امکانش هست امروز نون رو ارزونتر بدید؟
-اه... -آخه کار کم شده،
و به زور خرج خودمو درمیارم.
اه، خب، من...
میشه کمی غذا بهمون بدید؟
ای بابا، یالا.
من چیکار میتونم بکنم؟
اوم، حالت خوبه؟
عجب بویی داره.
آه! این بو! بینظیره!
اه، خب... ببین، دونهای ۵۰ سکه میفروشم. میخوای؟
میدونستم. من که پولی ندارم.
حس میکردم. اوه. خب، نمیتونم بذارم از گرسنگی بمیرید
اوه.
معلومه مدتهاست چیزی نخوردید.
با اینکه اینجا جاشون امنه،
شاید دفعه بعد بتونی غذاهای اضافه رو براشون ببری.
ببخشید مامان. مطمئن نبودم بتونم همچین تصمیمی بگیرم.
خیلی وقته نتونستم یه غذای گرم بخورم.
واقعاً ممنونم.
اوه، خواهش میکنم.
انگار پیدا کردن غذا سخت شده.
هفت سال پیش از وطنمون رانده شدیم.
از اون موقع، کاری پیدا نکردیم،
برای همین از این شهر به اون شهر سرگردانیم،
و هر چی دم دستمون بیاد میخوریم.
داستانی که زیاد شنیدیم.
-با این حال، خیلی تلخه. - هوم.
یه پیرزن و یه دختر جوون، تنهای تنها.
حتماً روزای سختی داشتید.
خیلی خوشمزهست! معرکهست! اسمش چیه؟
استیک موش طلایی با استخوان.
یکی از غذاهای محلی اینجا، تو سرزمین طلاست.
پس این همون استیک موش طلاییه. همم. جا برای بیشتر هم دارم!
-میشه یه کم دیگه بهم بدید؟ - کاش میتونستم،
اما اگه بیشتر میخوای، باید پول بدی.
-روزگار برای ما هم سخته. - اوه، راست میگی.
البته.
ما حاضریم هر کاری بکنیم. میشه براتون کار کنیم؟
ما به اندازه کافی نیرو داریم.
جایی رو دور و بر اینجا میشناسید که کارگر بخواد؟
از تجربهام میگم، وقتی غریبهها میخوان سریع پول در بیارن،
اول از همه میرن سراغ معدنها.
ولی کاری نیست که توصیهاش کنم.
نمیتونم تا ابد یه گوشه بشینم و غصه بخورم.
من انجامش میدم.
میتونی منو ببری اونجا؟
چی؟ الان؟
اوه، اوم...
نگو میخوای با این قیافه بر اونجا.
باشه. براشون یه حمام آماده میکنی؟
من سافایرم. از دیدنت خوشحالم.
- اسم من پاینه. - پاین؟ چه اسم بامزهای.
را... واقعاً اینطور فکر میکنی؟
اصالتاً اهل سرزمین نقرهام، ولی...
داستان طولانی و البته غمانگیزیه،
-ولی به هر حال... - مطمئنم سخت بوده.
اما الان خوشحالم که میبینم حالت بهتره.
به سرزمین طلا خوش اومدی!
ممنون.
ویرانی سرزمین نقره بیسابقه بود،
اما ما از زمان اون فاجعه، تونستیم از آرامش نسبی لذت ببریم.
با این حال، پادشاه خاکستر بیدار شده و نرگالها دوباره فعال شدن.
در نتیجه، سرعت عملیات استخراج معدن ما کند شده.
چه چیز دیگهای میتونی بهمون بگی
درباره منبع انرژی کریستالی که چند روز پیش کشف شد؟
مهر و موم شده و داره بررسی میشه.
مراقب باش که باعث خشم پادشاه خاکستر نشه.
متوجه شدم.
اقتصاد کشور ما همچنان تحت فشاره،
مخصوصاً با این قیمت کریستال که از همیشه بالاتر رفته.
و بازار سیاه هم داره جون میگیره.
معدنچیها و مهاجرها دارن بیقرار میشن.
دیروز دوباره شروع کردن به شعار دادن: "پادشاه خاکستر رو شکست بدید"،
که منجر به یه شورش دیگه شد.
پس به هر قیمتی که شده سرکوبشون کنید.
میگن فرشتهی امید
تنها کسیه که میتونه پادشاه خاکستر رو شکست بده، درسته؟
این یه ایدهی خطرناکه.
هر کسی که در حال پخش ایدههای مضر،
یا شایعات دستگیر بشه، فوراً بازداشت میشه،
و به جرمش در ملاء عام شلاق میخوره.
متوجه شدم.
ما نباید در برابر پادشاه خاکستر مقاومت کنیم.
اگه میخوایم زنده بمونیم، چارهای جز تحمل درد نداریم.
باشد که فرشتهی امید راهنمایمان باشد.
باشد که فرشتهی امید راهنمایمان باشد.
همم.
بریم!
کمکم کردی ثبتنام کنم و همه چی. خیلی ممنونم.
از فردا شروع میکنی. آمادهای؟
آره.
من یه کاری دارم که باید انجام بدم.
چرا شما دوتا بدون من نمیرید؟
هان؟ چه کاری؟
باید صبر کنی و ببینی.
صبر کن زیرکو، این منصفانه نیست.
اوه، چیزی نیست.
ولی اون طرف چیزای جالبتری هست.
هان؟ واقعاً؟
-بریم؟ -همم. آره.
مامان، خیلی بهم افتخار میکردی!
فکر کنم همین الان اولین دوستمو پیدا کردم.
هان؟ چی شده؟
هان؟ واقعاً، چیزی نیست.
یالا. میتونی بهم بگی.
نگاه کن! اونجا دارن یکی از غذاهای معروف موش طلایی رو میپزن!
هان؟! وای!
گفتی "موش طلایی"؟
اوه، نزدیک بود.
من اینجا کلی به خودم میبالم که یه دوست پیدا کردم،
و حتی نمیدونم سافایر چه فکری دربارهم میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.