أول 200 سطر.
مترجـمـان: جــواد و مـحـمـد M0hammad & LORD
در سال 1442 بعد از ميلاد مسيح
سلطان ترک هزار پسربچه ترانسيلوانيايي را به بردگي گرفت
تا ارتش خود را شکل دهد
اين کودکان با بيرحمي کتک ميخوردند
تمرين ميکردند تا بدون وجدان آدم بکشند
تا طلب خون تمام کساني که با ترکها جنگ ميکردند، را داشته باشند
در ميان اين پسرها
،يک پسر به جنگجويي تبديل شد ... آنقدر وحشتناک بود
که تمام ارتش وحشت ميکردند که اسمش را به زبان بياورند
"ولاد ايمپيلر" پسر اژدها
بخاطر کارهاي وحشتناکي که کرده بود عذاب وجدان گرفت
ولاد گذشته خود که همراه با کشتن بود را به خاک سپرد
و به ترانسيلوانيا برگشت تا صلح به پا کند
زير دستانش او را شاهزاده خطاب ميکردند من او را پدر خطاب ميکنم
اما دنيا او را با اين نام ميشناسند
"دراکــــــــــــولا"
همونجا که پيداش کرده بودم ولش کردم
نظر تو چيه، ولاد؟
واسم بيارش
اين متعلق به يه ديدهبان ـه
"يکي از افراد "حمزه بي
يه ترک تنها اينجا چيکار ميکرده؟
ديدهبان هاي ترک هيچوقت تنها سفر نميکنن
اگه يکي اينجاس پس حتما افراد بيشتري هستن
... و ديدهباني هر چيزي رو که ميکردند ازش شکست خوردن
اين به سمت پايين ميره
از اون بالا مياد
کوهستان دندان شکسته
بزودي شب ميشه
اونا دنبال جان پناه هستن
"ديميترو" ميخوام که به قلعه برگردي
به محافظا هشدار بدي و نگهبانا رو دوبرابر کني
چي؟ من تو رو تنها نميزارم
ترک ها به سرزمين من اومدن بدون اينکه اعلام کنن ، اين علامت جنگ ـه
اگه پيداشون کني چيکار ميکني؟
بهترين کاري که يه شاهزاده ميتونه انجام بده مذاکره
نيکولاي ، آندره همراه من بياين
چيزي ديدي؟
مثل بوي گند پاي توئه
اونا داخل هستن
از کجا ميدوني؟
خفاشها در طول روز بيرون نميان
يه چيزي مزاحم اونا شده
بياين
چيه سرورم؟
.کف غار پر شده از استخوان خُرد شدهست سربازاي ترک اينکارو نکردن
اون چيه؟
بايد بريم همين الان
قصر دراکولا
برخورد با اون موجود اتفاقي نبوده ارباب
چهار روزه که برادران راهبهام با يه خواب يکسان بيدار ميشن
هيچوقت فکر نميکردم ... که امکان پذير باشه
اگه که خودم اون شب همون رويا رو نميديدم
تمام موجودات به اين مکان مقدس نظر دوختن
عرفاي رومي ظهور يه شيطانصفت بزرگ رو پيشگويي کرده بود
يه خون آشام
که به زبان يوناني ميشه "پاي"
بمعناي خونخوار
،اون هيولا يه زماني انسان فاني بود ... کسي که شيطان را
،از اعماق جهنم احضار کرد تا با او بر سر قدرت سياهش معامله کنه
،اهريمن اون مرد رو فريب داد او رو به خواستهاش رسوند
ولي بهاش اين بود که تا ابد محکوم به بودن در تاريکي غار باشه
جايي که اونجا باقي ميمونه تا وقتي که يکي ديگه رو پيدا کنه که اونو آزاد کنه
الان ميدونين که چهره واقعيش رو ديدين
مردم ترانسيلوانيا بخاطر بازگشت ترکها توي ترس زندگي ميکنن
بهم قول بده که از اين راز محافظت ميکني برادر
بابا
دلم برات تنگ شده بود
منم همينطور
سرباز بزرگ من
چي ، يه بغل بدون بوس؟
قراره دعوا کنيم؟
هر موقع که ميخواي فرار ميکني؟
دلم برات تنگ شده بود
يه چيزي تو رو نگران کرده اون چيه؟
فقط اوج زيبايي شگفت انگيز توئه که منو نگران کرده
که کل دنيا خجالت زده کرده
اينگرس، به پدرت توجه نکن چاپلوسي يه وسيله واسه حواسپرتي از واقعيت ـه
همه ترفندهام رو ميدونه
تو يه دروغگوي افتضاحي
که يکي از محبوبترين ويژگي هاي تو ـه
واسه خوابيدن به موقع اومدي
فردا ميشه بريم سواري بابا؟
البته که ميشه
مسلما نميتوني
چرا نه؟
چون فردا روز سپاسگذاري از خداست
البته
عيد پاک ـه
پيش خودم چه فکري کردم آخه
خب چي بهت حمله کرد؟
گرگها؟
فکر کنم
تنها چيزي که ميدونم اينه که امروز دوتا از بهترين مردانم رو از دست دادم
يه چيزي ديگهاي هم هست
من همسن اينگرس بودم که منو فرستادن تا پيش ترکها زندگي کنم
تا براشون بجنگم
اميدوارم که ديگه همچين چيزي رو نبينم
تو الان تو خونهات هستي
سالهاي زيادي پيش ما نبودي
من فقط صلح ميخوام همين
دوستان ترانسيلوانيايي من ... در عيد پاک مينوشيم به سلامتي
ده سال صلح و شکوفايي از زماني که شاهزادمون پيشمون برگشته
دوست قديمي من به اميد بيست سال ديگه
حمزه بي" خوش اومدي" انتظار نداشتيم به اين زودي ببينيمت
سلطان محمد دوم به تو و پسرت سلام و درود فرستاده
ممنونم خراجش رو آماده کردم
متاسفانه بايد دربارهي چيز ديگهاي بغير از خراج صحبت کنيم
ترکها اينجا هيچ دشمني ندارن
فکر ميکني گم شدن يه گردان ديدهبانمون رو متوجه نشديم؟
من اونا رو نکشتم
هنوزم در وجود تو زندگي ميکنه، شاه ايمپلر
زنداني شده در يه غار تاريک و مخفي
اما منو شما ميدونيم که اون اونجاست
خراجِ سلطان بگير و از اينجا برو
يه چيز ديگه هم هست
سلطان هزار پسر بچه ميخواد که به به ارتشش ملحق بشه
نه هرگز
اين رسم رو سالها کنار گذاشته بود
اگه يه سرباز از بچگي انتخاب بشه
و طوري تربيت بشه که زندگي ديگهاي رو نشناسه
بدون سوال آدم ميکشه و بدون شکايت ميميره
هرکسي که بچهي پونزده سال يا بيشتر داره در مجارستان ميجنگه
و افراد بين ده تا چهارده سال هم براي محاصره "وينا" آماده ميشن
سلطان ازتون انتظار داره که ازش اطاعت کنيد
بعد از همه اينا، مگه اين پدرت نبود که تورو بدون جنگ تحويلمون داد
شل و وله، ولي بدرد ميخوره
خواهش ميکنم اينکارو نکن
ميدوني من کي هستم؟
منظورت اينه که کي بودي؟
تو هيچ ارتشي و هيچ انتخابي نداري شاهزاده
از دستورات پيروي کن يا عواقبش رو تحمل کن
بايد انجام بشه
دلاوري ، خشم ، حتي عشق هيچکدومشون با يه شاهزاده قابل مقايسه نيست
تموم چيزي که مهمه وظيفهاش نسبت به مردمشه
اين چيزيه که بهش ميگن گروگان گيري سلطنتي؟
پدرم منو به سلطان داد تا وفاداريش رو نشون بده
اونجا ميترسيدي؟ وقتي که با اونا بودي؟
من ميخواستم که پدرم رو سربلند کنم
ميخواي منو به سلطان بدي؟
اين مربوط به خيلي وقت پيشه
هيچي نيست که بخواي نگرانش باشي
فهميدي؟
خوبه
اگه درمقابل اونا وايسادم در مقابل کشتن هر صد نفر يه نفر رو نجات دادم
بهم گفتي که يه زماني تو و مهمد واسه هم مثل برادر بودين
چرا ازش درخواست نميکني؟ احتمالش نيست که ترحم نشون بده؟
چيزي مثل اينو ديدي؟
يزودي همهي دنيا ترک ميشه
شاه ايمپلر
دوست قديمي من
دلم براي روزهاي باهم بودنمون تنگ شده
دلم فقط واسه قهوه خوردنمون تنگ شده
درسته که قصر پدرم براي پسربچه کوچيک که از خونه دور شده، جاي خشني بوده
اما خيلي زود تو مثل ما حرف زدي مثل ما دعا کردي و مثل ما جنگيدي
،حالا که حرفش پيش اومد من هزارتا پسر بچه ازت ميخوام
چرا اونا رو نميبينم؟
... مهمد برادرم
... هر چيز ديگهاي بخواي بهت ميدم
من به سرباز نياز دارم، برادر
پس منو بگير
من بهتر از هزارتا پسر ام خودتم اينو خوب ميدوني
پادشاهها اگه بفهمن نگران ميشن
پس پيشنهاد منو قبول کن
وقتي بچه بوديم چقدر دوست داشتم که در کنار هم بجنگيم
اما الان من سلطان به سرباز نياز دارم من هزارتا پسر رو خواهم داشت
و يکي ديگه
پسر تو هم در خونهي من بزرگ خواهد شد
همونطور که تو در خونهي پدرم بزرگ شدي
تو ميتوني تاج و تختت رو حفظ کني
اما ژنرال اسماعيل ميمونه تا ببينه که دستورات من بخوبي انجام ميگيره
اينکار رو نکن
يه پسر چيه؟
اگه نيروي مردانگي داشته باشي ميتوني کلي بچه داشته باشي
بهم قول دادي هيچوقت اين اتفاق پيش نمياد
مرينا گوش کن
وقتي ازم درخواست ازدواج کردي يادته چي گفتم؟
تو گفتي نه
ميدونستم که با پسر ملکه چه اتفاقي ميوفته
گفتي اوضاع فرق ميکننه گفتي اگه دوستت دارم بايد بهت اعتماد کنم
من دوست دارم
پس اعتماد کن - !بجاش وارد جنگ بشيم -
ايمپيلر کبير نميتونه زنش رو راضي کنه
فقط بايد بگي خداحافظ همش همينه
... نميذارم که تو تو به خانودهام قول دادي
بس کن، بهم دست نزن
نميذارم اينکارو بکنه
من ميرم
منم ميرم
ميتونم اينکار رو بکنم
بهم افتخار ميکني، مگه نه؟
البته که بهت افتخار ميکنم
تو عاقلانه تصميم گرفتي
راستش رو بگم که ما يکم نااميد شديم
ازت انتظار مقاومت بيشتري داشتم
بدو پيش مامانت
چي؟
الان
مهمد همه ترانسيلوانياييها رو بخاطر اينکارت مجازات ميکنه
No comments yet. Be the first to leave one.