أول 128 سطر.
حرف آخری نداری؟
لازم نیست این سوال رو از یک انگل بپرسی
دازای؟
چی کار داری میکنی؟
اجازه نمیدم بکشیش
چی؟
...چه تقلبی باشه، چه واقعی
اون یکی از ما است
متوجهم
من...ریونوسکه آکتاگاوا بودم
...درونِ تو
درونِ تو زاده شدم
«قسمت دوازدهم»
ریونوسکه آکتاگاوا
تو آدم خیلی محجوب و حساسی بودی
تو شک داشتی که مردم ته قلبشون ازت متنفر باشن
بخاطر همین به کسی نیاز داشتی که دوستت داشته باشه
میخوام یک چیزی بنویسم
چی؟
یک رمان. یک رمانِ واقعی
پس بنویسش
...ولی میدونم کسی نمیخوادش
ولی میدونم نمیتونم اثری مثل آثار شیگا بنویسم
تو فکر میکنی همهچیز باید بینقص باشه، نه؟
چون مردم همچین چیزی میخوان
تو خیلی مهربونی
تو فکر میکنی نمیتونی به توقعات مردم خیانت کنی
میترسم ازم ناامید بشن
تو یک دوستی میخواستی که همه چیزِت رو دوست داشته باشه
و بخاطر همین، من رو درون خودت به وجود اوردی
من کسی بودم که میتونستی رو علاقم به خودت حساب باز کنی
تو تمام دنیای من بودی
بخاطر همین میخواستم از عزتِ نفس قوی اما شکنندهِٔ تو حفاظت کنم
مهم نبود چند سال میگذشت و تو کجا بودی
همیشه مینوشتی از نوشتن فرار نمیکردی
نه، شاید این درست نیست
من حس میکردم تو نمیتونستی فرار کنی
به نظر من، رمانها و ادبیات تو رو زندانی کردن
چی کار کنم؟
من چی هستم؟
چه بلایی سرم میاد؟
تو میدونستی نوشتن داره از پا درت میاره، ولی انتخابی جز نوشتن نداشتی
شاید سرنوشتت از قبل انتخاب شده بود
من چی کار کنم؟
من نمیتونم همون ریونوسکه آکتاگاوای سابقی که مردم میخواستن بشم
چرا اینطوری هستی؟
چرا هنوز هم میخوای به مردم چیزی که میخوان رو بدی؟
چون مطمئنم این تنها چیزیه که دارم
چون من پوچم
حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که مردم دیدِ خوبی به من داشته باشن
تو پوچ نیستی
...تو
حق با توئه. تو همیشه پشتِ من بودی
چون من اینطوری خلقت کردم
ببخشید که مجبورت کردم چنین زندگی بیهودهای داشته باشی
داری این کار رو میکنی تا من هم دیدِ خوبی بهت داشته باشم؟
عادت بدی شده برام
تو همیشه پشتِ من بودی
پس لطفاً این دم آخری آرزوی من رو محقق کن
چی؟
میشه همین که خوابم، من رو به آرومی خفه کنی تا بمیرم؟
...و در نهایت، تو
چرکنویسی که به جا گذاشته بودی ...یک دیالوگ بود
یک دیالوگ بین خودت و خودِ دیگرت کسی که منکرِ تمام آثارت شد
خلقم کردی، ولی اجازه ندادی از مرگت جلوگیری کنم
تنها دوستِ من، اربابی ...که من رو خلق کرد
تو همه چیزِ من بودی
از رمانهایی که زندانیت کردن و آزادت نمیزاشتن متنفرم
«دیالوگی در تاریکی»
از این نفرینی که اسمش ادبیاته متنفرم، چون محدودت کرد
من صرفاً موجودی زاده ذهن ریونوسکه آکتاگاوا بودم
قرار بود بعدِ مرگش ناپدید بشم
ولی بعد اونا اومدن
من کجا هستم؟
تو بودی که صدامون کرد؟
چی؟
تو ما رو خبر کردی بیایم اینجا
چی داری میگی؟
تو کی هستی؟
ما انگل هستیم اینطوری صدامون میکنن
انگل
ما کل ادبیات رو مبتلا میکنیم
تمام ادبیات رو نابود میکنیم
دلیلِ وجودمون همینه
نابودی ادبیات؟
چرا این کار رو میکنید؟
ادبیات، احساسات انسانها رو برمیانگیزه
ولی وقتی ضعف ناشی از ...احساسات برانگیخته بشه
مردم، مختلفالعقیده میشن و از همدیگه دوری میکنند
میشه گفت ادبیات آدما رو احمق میکنه
چیزی که ما رو خلق کرد از احمق شدن انسانها میترسید
ما انگلها از نفرت، حسادت و خشم نسبت به ادبیات، شکل گرفتیم
!احساسات انسانها
پس شما مجموعهای از احساسات هستید؟
نفرتِ شدید تو نسبت به ادبیات، ما رو به اینجا کشوند
احساساتی مثل احساساتِ تو ما رو قویتر میکنه
پس میخواین من رو جذبِ خودتون کنید؟
در عوض آرزوی تو رو محقق میکنیم
آرزو؟
تو ادبیات رو نفرین کردی
پس یک کتابی هست که دلت میخواد نابودش کنی، درسته؟
نابودش کن پس
از گذشته و آیندهِ این جهان حذفش کن
گذشته و آینده؟
واقعاً همچین چیزی ممکنه؟
انگلها ادبیات رو نابود میکنند
نفرتِ نسبت به ادبیات نابودش میکنه
یک داستان باور نکردنیه
ولی از اونجایی که ...یک موجود خیالی هستم
با رفتن اربابم باید ناپدید میشدم
پس حالا به این اندک امید دل میبندم
انتخاب کن. پاسخ بده
میخوای کدوم داستان رو نابود و نفرین کنی؟
...من
من میخوام تمام داستانهای ریونوسکه آکتاگاوا رو نابود کنم
پس آثارِ ارباب خودت رو انتخاب میکنی؟
اینقدر از نویسنده بدبختی که برای فرار از واقعیت تو رو خلق کرد متنفری ؟
تنفر؟ اتفاقاً برعکسش
ریونوسکه آکتاگاوا محبوبترین دوست منه
من هنوزم به این اعتقادم پایبندم
پس چرا؟
!دقیقاً بخاطر همین
بدبختیش از وقتی شروع شد که با ادبیات رو به رو شد و کتاب نوشت
هر بار که مینوشت زجر میکشید هر بار که مینوشت بخشی از وجودش از بین میرفت
اگه هیچ کتابی نمینوشت، زندگی شادتری داشت
،اگه هیچ کتابی نمینوشت مرگ رو انتخاب نمیکرد
پس من این حقیقت، که کتابی نوشته رو نابود میکنم
تا بتونم ریونوسکه آکتاگاوا رو نجات بدم
No comments yet. Be the first to leave one.