أول 200 سطر.
تقديم به همه ي دوستداران فيلمهاي باليود
...خورشيد بدون اشعه
...بوي خوش بدون هوا
و شاه بدون وزير اعظم کامل نيست
...با مرگ وزير اعظممون،پيشوا بالاجي ويشوانات
ما رو با يک بحران بزرگ مواجه کرد
کسي هست که در مقام پيشواي جديد بتونه اين مسئوليت رو بپذيره؟
مقام پيشوا براي من افتخار بزرگيه عليحضرت
خيلي خوشحال شدم جناب پاترا
آيا همهي دربار با جناب پاند پراتينيدي مواق هستند؟
...عليحضرت
...در حال حاضر در اين دربار فقط يک شمشير هست
که ميتونه عزت ماراتا و مسئوليت يک پيشوا رو به عهده بگيره
و اون باجيرائو ئه
عذر ميخوام عليحضرت اما اين به مسخره گرفتن درباره
،کجاش مسخرست جناب وزير شما که به تنهايي داريد ميخنديد
هر کسي حق اينو داره که شايستگيش رو ثابت کنه
پسر اگه عمامه ي پدرش رو به سر بزاره صاحب کمال و دانايي پدرش نميشه
حتي يک درخت محکم هم براي اينکه محصول بده نياز به زمان و رشد داره
اما يه خار کوچيک رو ميشه چيد، مگه نه؟
به سرعت چيتا، چشم شاهين و شمشير باجيرائو شک نميکنن
ممکنه هر لحظه فريبت بدن
...من باجيرائو بالاد
...پسر بالاجي ويشوانات، خودم رو شايسته ي مقام پيشوا ميدونم
و براي اون حاضرم هر آزمايشي رو پشت سر بزارم
حتمأ آزمايش خواهي شد باجيرائو
اما اونو من تصميم نميگيرم پاند پراتينيدي تصميم ميگيره
تو اين پر طاووس رو با شمشيرت نه بلکه با تير بايد به دو نيم کني باجيرائو
همراه با سلاح تو بايد از فکرت هم استفاده کني
حالا بزار سرعت چيتا و چشم عقاب رو ببينيم
عليحضرت،قرار بود پر طاووس به دو نيم از هم جدا بشه
و همونطور که همه ديدن پر هنوز سالمه
اما کوتاه تر از قبل
ميتونيد نصف ديگش رو در زير خاک پيدا کنيد
اين اثبات سرعت عمل من
حالا در مورد داناييم بشنويد
...اون خاکِ هندوستانـه و اون پر طاووس
از درخت سلطنت مغولـه که ريشه ي اون در دهليـه
...و اون تير
براي امپراطوري ماراتا
به ريشه ضربه بزني درختاي بزرگ هم ميافتن
طرز فکرت فوق العادست پيشوا
...اي اهالي امپراطوري ماراتا به گوش باشيد
درست کار و وظيفه شناس
...وزير اعظم باجيرائو بالاد
تشريف مياورن
« تـرجمـه از محمد_خ و ميلاد طاهرخاني » .:: Mohammad_Bollywood & Sultan ::.
...اين داستان متعلق به آن زمان از تاريخ است
که پادشاه شاهو ماهاراج رگهاي امپراطوري ماراتا رو در دست داشت
و وزير اعظم او باجيرائو بالاد بود
شمشيرش به اندازه ي تابش نور سريع بود و همتش به اندازه ي کوه هيماليا استوار بود
...سربلندي خاندانش در صورتش و در چشمانش فقط يک رويا بود
که پرچم ماراتا رو در آسمان دهلي به احتزاز در بياره
...با دلاوري، سياست و مهارتهاي جنگي بي همتايش
در ده سال، باجيرائو نيمي از هندوستان رو تصرف کرد
...از نيظم در جنوب تا سلطنت مغول در شمال
شجاعت اون بر سر زبانها بود
ما بايد روياي پادشاه شيواجي رو برآورده کنيم
مغولا رو شکست بديم و هندستان رو تبديل به ايالت هندوها کنيم
...برخلاف دشمنمون ما جواهرات و ثروت نداريم
اما کلي خون براي فدا کردن داريم
ما هر نفسمون رو مديون امپراطوري ماراتا هستيم
...ما در مقابل طوفان رعد و برقيم
و در مقابل رعد و برق دريايي از آتش هستيم
حالا ديگه زنجير بردگي در کار نخواهد بود فقط پرچم پيروزي افراشته خواهد شد
اين قول باجيرائو بالاده
باجيرائو داشت با شمشيرش نقشه ي هندوستان رو عوض ميکرد
...و در پونا يک عمارت با شکوه
براي افتخارات او ساخته شد. شانيوار وادا
کاشي، وسط دعا کجا داري ميري؟
بانو اومده
کدوم بانو؟
دوست عزيز بچگيم، من الان اونو ميارم و ميام
زود برگرد
باشه، الان ميام
کاشي هيچوقت عوض نميشه
بانو ،تو کي اومدي؟
چرا اينجا وايسادي براي مراسم دعا ميومدي
گفتم همينجا منتظر بمونم
بعد از يه مدت طولاني ديدمت کاشي تو خوشحالي؟
بانو، کي اين اتفاق افتاد؟
چه اتفاقي براي شوهرت افتاد؟
کشتنش
کي کشتش؟
پيشوا
چي داري ميگي بانو
داري پيشوا رو متهم به قتلش ميکني
...اونو به اتهام جاسوسي
پيشوا هيچوقت چنين بي عدالتياي نميکنه
تو اين چيه؟
عدالت پيشواست
خاکستر شوهر منه
امروز در عمارت تو مراسم دعاي تطهير انجام ميشه
و اونجا خونهي من آتيش گرفته
من براي شوهرم حسرت ميخورم کاشي
يه روز تو هم براي شوهرت حسرت خواهي خورد
عاليجناب، يه سرباز از بوندلکاند اومده
با يه پيام از طرف شاه چاترسال
اون ميخواد شما رو ببينه
شاه ميخواد که من با دخترش ازدواج کنم؟
...نوشته سربازان محمد بانگاش قلعهي اون رو محاصره کردن
اون از ما کمک ميخواد
توکوجي ما به جنگ خودمون برسيم يا به اونا کمک کنيم؟
ما بايد به سيرونجا برسيم
بهش بگو برگرده
اون سرباز براي ديدين جناب پيشوا اصرار ميکنه
توکوجي، مرخصيد
بله
اگه از اين دره بريم سريع ميرسيم
صبر کن، تو نميتوني پيشوا رو ببيني
جلوشو بگيريد، هيچکس نميتونه داخل بشه
پاند، ايشون رو با احترام بفرستيد بره
بوندلکاند در خطره
هزاران عروس و دختر در مقابل مرگ قرار دارن
ما کمک به شما احتياج داريم
وقتي بوندلکاند همچين سلاحي داره کمک ما رو ميخواد چيکار؟
اين امکان نداره، شما بريد
ممکنه براي اين گستاخي جونت رو از دست بدي
برام مهم نيست
...وقتي از بوندلکاند بيرون اومدم قسم خوردم که
اگه برگردم همراه پيشوا باجيرائو برميگردم وگرنه برنميگردم
فکر ميکردم شما خداييد و ازتون کمک خواستم اما شما انسان هم نيستيد
اسمت چيه؟
مستاني
من از تفکرت و شجاعتت و روش کمک خواستنت خوشم اومد
خيمهها رو ببند پاند
ما به بوندلکاند ميريم
قربان به عليحضرت چه جوابي بديم؟
...عليحضرت از شنيدن اين موضوع خوشحال ميشه
که يک هندو داره به يه هندوي ديگه کمک ميکنه
راستي راه بوندلکاند چقدر دوره؟
5روز
ما دو روزه اين راه رو طي ميکنيم غير ممکنه
بزار دشمن اينطوري فکر کنه
معروفيت باجيرائو به خاطر سرعتشه خانم مستاني
بريم
آخرين هشدار
تا فردا صبح بهتون مهلت ميديم خودتون رو تسليم کنيد وگرنه ايندفعه حتما غرق در خون ميشيد از طرف محمد بانگاش
اميدي به کمک پيشوا ندارم
حالا فقط دو تا راه داريم
تسليم شدن يا شهيد شدن
شهيد شدن
روحاني بيگم اينجا چه خبره؟
جناب پادشاه، اگر يکي از افراد دشمن هم ...به اينطرف قلعه قدم بزاره
همهي زنها براي حفظ پاکيشون خودشون رو تسليم اين آتش ميکنن
جناب پادشاه
دارم نور مشعل ميبينم که از طرف شرق دارن ميان
انگار مستاني داره با کمک مياد
سردار، اونجا رو ببنيد از پشت تپهها يه لشکر داره مياد
توپها رو بچرخونيد
بهمون حقه زدن
اينجا هيچ لشکري نيست، اينا گلهي گاون
موفق شديم بهشون کلک بزنيم
همهي توپهاشون خالي شده
مستاني، حالا از راه تونل مخفي بايد داخل بشي
و وقتي رسيد بهم علامت بده
ما آمادهي حمله خواهيم بود
مستاني
ارتش ماراتا اينجاست
...بوندلکار هيچوقت اين لطف تو رو فراموش نميکنه اين وظيفهي من بود نه لطف پدر جان
حالا بريد و اعلام جنگ کنيد منم به پيشوا علامت ميدم
حمله
پيروزي بر جناب پيشوا مبارک باد
به شما و مستاني هم همينطور اون چطوره؟
عاليه، و شکرگذار شماست
در عوض اين لطف شما ما هر چيزي که بهتون بديم بازم کمه
نه جناب شاه، ما به خاطر بدست آوردن چيزي بهتون کمک نکرديم
اما اگه ميخوايد چيزي بهمون بديد اجازهي رفتن از اينجا رو بديد ما بايد سريعأ به سيرانجا برسيم
اين اجازه رو نميتونم بدم
شما بايد همراه ما در جشن هولي باشيد و بعد بريد
هولي اصلي رو شما انجام داديد خانم
اونم با جناب پيشوا
وقتي اون شما رو به اينجا آورد،شما زخمي بوديد
اما در بيهوشي هم چنان بهش چسبيده بوديد که انگار هر دو يک جسم هستيد
صبح پيروزي مبارکه
من ميخوام با خانم مستاني تنها صحبت کنم
شما ميتونيد بريد
اينجا اتاق منه، نه ميدون جنگ شما پيشوا
بدون اجازهي من کسي از اينجا بيرون نميره
شما نشنيديد، بدون اجازهي من کسي از اينجا بيرون نميره
در ضمن تنها بودن با شما ممکنه خطرناک باشه
چرا؟ يکدفعه ديگه بهم اعتماد نداري؟
به خودم اعتماد ندارم
من يه راجپوتم، ممکنه انتقام حملهي شما رو بگيرم
حق داريد
شما جون منو نجات داديد
شما کشور منو نجات داديد
خانم مستاني جونم رو هم براي شما ميدم
پس بايد اينکار رو در تنهايي انجام بديم
...بايد اينو بپذيريد خانم مستاني
تا حالا هر وقت باجيرائو شمشير کشيده دشمن جونش رو از دست داده
اما شما يه جورايي از اين غضب فرار کرديد
مطمئنم زخمتون به اندازهي کافي عميق بود
اومدم اون زخم رو ببينم نشونم بديد
راجپوتها زخمشون رو به بقيه نشون نميدن
...مردم ميگن که شما در جنگ زخمي شديد
اما من احساس ميکنم که انگار ماه داره هولي بازي ميکنه
بايد جلوي زهر رو با سوزوندن بگيريم
من زخم شما رو ديدم خانم مستاني
حالا ديگه شما راجپوت نيستيد
No comments yet. Be the first to leave one.