أول 200 سطر.
فقط کلیدا رو توش بذار، استن!
باشه!
از دستش دادی، وانی!
آه، خب...
نگران نباش رالف. خودم حسابشو میرسم.
صبح بخیر، رالف.
باید یاد بگیری آروم باشی، فرد.
فقط گفتم بهتره مطمئن شم این احمقا خودشونو نکشتن.
نکش!
خب، ولش کن پس.
رالف: کارت عالیه، رفیق.
مرد: بذار من انجامش بدم. مرد ۲: خب خودت انجام بده پس.
این زنهای لعنتی.
مرد: هی، وینسی.
صبح بخیر. هرزه!
خوشحال به نظر میای، وینس. لوتو بردی؟
گاو!
وینسنت. سلام پدر.
اوه، وینسنت، انگار روز قشنگیه.
آره.
رالف؟
رالف: سلام، وینسی.
خب، رفیق، این دفعه حسابی کاریمو ساخت.
آه، باز زنه، ها؟
زن سابقش، همونطور که خودش سریع اشاره میکنه.
ببین امروز صبح تو صندوق پستم چی پیدا کردم.
اوه، فقط بهم بگو، رفیق.
به دن مرد قول دادم تا ناهار اینو درست کنم.
یه نامهست از اون حسابدار شیاد شهرش.
میدونستم یه نقشهای داشتن.
یه جور میانگینگیری درآمد و اون کوفت و زهر مار خارج از کشور.
نمیدونم. من فقط باهاش موافقت کردم.
حالا وقتشه تاوان بدن.
و سالها مالیات عقبافتاده بدهکارن.
عالیه، رفیق. حقش بود.
هیچ حقی نداره.
من دارم. چطور مگه؟
نمیدونم چطور این کارو کردن.
من فقط هر چی جلوم گذاشتن امضا کردم.
منظورم اینه، زن من بود. بهش اعتماد داشتم.
حیف که اون در مورد تو همچین حسی نداشت.
فکر کردم همینطوره، وقتی اصرار داشتن همه شرکتها به اسم من باشه.
برای همین، روی کاغذ، انگار من همه این پول لعنتی رو درآوردم.
خب، معلومه که تو درنیاوردی. نه، رفیق.
اون پولا رو گرفت، من باید مالیاتشو بدم.
حالا اداره مالیات لعنتی افتاده دنبال من.
وای، وینسی.
منظورم اینه که، اون از طلاق که ضرر نکرد.
منظورم اینه، وقتی رفت عملاً همه چی رو با خودش برد.
آره، ولی خب از اول هم مال خودش بود، مگه نه؟
خب، آره، ولی یه شراکت بود.
اون سرمایه رو داشت. من تخصص حرفهای رو فراهم کردم.
آره، خب، حداقل سینما رو برات گذاشت.
آره، خوش به حالم. بیشتر دردسره تا سود.
خب چرا نمیفروشیش؟ سینمامو بفروشم؟
این تنها کوفتیه که تو این دنیا برام مونده.
اگه این قبض مالیات بخوره گردنم، حتی همینو هم نخواهم داشت.
شوخی نمیکنم، رفیق. اگه اوضاع همینطور پیش بره، به آخر سال نمیرسم.
خوش اومدی به باشگاه. تو که حالت خوبه.
اوه، کار زیاد دارم. ولی، میدونی...
رفیق، باید شروع کنی دستمزد معمول بگیری.
دیگه نذار مردم حسابشونو بندازن عقب.
میدونی که ما تنها کسایی نیستیم که داریم سختی میکشیم.
چطوره؟ اوه، تموم شد، رفیق.
کاربراتور یه کم ضعیف کار میکرد. چقدر بهت بدم؟
اوه، نگرانش نباش، فقط پنج دقیقه طول کشید.
ازم دور شو! ازم دور شو!
شما دو تا نمیتونید دست از سر همدیگه بردارید؟
یه جفت سوسول!
بعداً براتون گوجهفرنگی میارم.
آره، رفیق.
گوجهفرنگیها.
میشه لطفا توجه کنید؟ آقای کولستون. آقای کوئرک.
باشه.
خانمها و آقایان، مهمانان گرامی.
پدر دلانی، مشاور راجرز. راحت باش، عشقم.
همانطور که همه شما به خوبی میدانید.
جشن آتشنشانان و جشن بانوان کمکی سنت پاتریک.
معمولا در زمانهای متفاوتی برگزار میشوند.
دلیلش رو هم داره.
زن: اما امسال تصمیم گرفتیم این دو رو با هم ادغام کنیم.
رالف: اونا فکر کردن آتشنشانا زیادی خوش میگذروندن.
زن: خب...
پدر دلانی و کمیته بانوانش.
مسئول سازماندهی پذیرایی خواهند بود.
آیا نان و ماهی هم شامل میشه، پدر؟
آقای ویلیامز.
در صورتی که بعید است شما واقعاً چیزی ارزشمند برای اضافه کردن داشته باشید.
لطفاً دست خود را بالا ببرید و فقط حرف نزنید؟
آقای کولستون.
شما و سازمان آتشنشانی.
مسئول تولید و فروش بلیط خواهید بود.
اوه، ببخشید، فیث. فکر کنم رالف چیزی برای اضافه کردن داره.
بازنده. احمق.
امروز مثل همیشه تو اوج نبودی، رفیق.
اوه.
حالا، همه میدونن کی چیکارهست؟
خب، ما که قطعاً میدونیم کی همهش حرف میزنه.
آقای هاپگود، شما و آقای ویلیامز فقط مطمئن بشین
که ماشین آتشنشانی قدیمی برای امشب روبهراهه.
نگران نباش، فِیث.
شما پسرا شیطونید.
بهتره برم و گاوها رو بدوشم.
اون گوسالههای بازیگوش که بهم دادی، خوب دارن پیش میرن، اِستن.
اِستَن: خوبه، خوبه.
امشب برنامه داری؟ اوه، ساعت ۸، رفیق.
خب، شب خوبی داشته باشی. آره.
شاید صبح اوضاع بهتر بشه.
آره، امیدوارم.
صبح بخیر، شرلی.
سلام، اِمیلی.
یکشنبه میبینمت.
وُنی: این یارو جدیده.
اون فقط کیسه پُست رو پرت میکنه رو ایوان،
بدون اینکه اصلاً احترامی برای محتویاتش قائل باشه.
بیا جک. اینم ۶ دلار و ۷۵ سنت، ممنون.
بفرمایید. حواسم هست. شاید بتونم موقع تند رفتن گیرش بندازم.
۳ به علاوه ۷، میشه ۱۰. ممنون، عزیزم.
میخوای اونو پُست کنی، پَدر؟ حتماً، عزیزم.
راستی، ایوان گلوریا مورفی بهم یه نامه نوشت
از پاریس درباره سفرش.
و داره از لوردس برام آب متبرک میفرسته.
خدا روحش رو قرین رحمت کنه، برای آرتروزم.
فکر میکنی میتونی حواست بهش باشه؟
ایوان: البته، پَدر.
یک دقیقه دیگه پیشتم، وینسی.
اوه، عجلهای نیست، وونی.
سلام جک. هی وینسی.
پَدر. وینسنت.
جک: فکر کنم مثل همیشه تو رقص (مجلس رقص) ما رو خجالتزده میکنی، پَدر.
دِلِینی: اوه، ول کن جک. این تنها رقصی هست که این روزا دارم.
جک: دیدم دیروز بنر رو زدن. باید یه کم آدم بکشونه اینجا.
هی، وینسی؟ آره.
پول رو میزه، وونی.
وینسی: حلش کردم، رالف. حلش کردم.
رالف: چی رو حل کردی؟ جواب رو.
سوال چیه؟
میدونی، مشکل مالیاتیم. نگاه کن اینو.
دولت تازه این لایحه رو تصویب کرده.
سیاست. میدونی که من رأی نمیدم.
آره، ولی میدونی که امسال انتخابات داریم، درسته؟
آره، میدونم. فقط برام مهم نیست.
آره، خب، اینجا نوشته که این یکی یه رقابت خیلی پایاپای خواهد بود.
آره، ولی چرا باید رأی بدی؟
یه سیاستمدار ممکنه سر کار بیاد.
میتونی فقط گوش کنی؟
اونا فکر میکنن اینقدر نزدیک خواهد بود
که به این برمیگرده که کی میتونه اکثریت آرای همجنسگراها رو بگیره.
همجنسگرا؟
آره، لوسها، اونایی که واسه تیم مقابل بازی میکنن، همجنسبازا.
عجب، نه؟
فکر نمیکردم این همه ازشون باشن.
ظاهراً انقدر هستن که بتونن آرا رو تغییر بدن.
برای همینه که هر دو طرف دارن خودشونو بهشون میمالن.
همهاش در مورد اینه که بهشون همون حقوق زوجهای متأهل عادی رو بدن.
خب این چه ربطی به ما داره؟
خب، حزب مخالف...
هی، بیلی!
خب، حزب مخالف قول داده قوانین مالیاتی رو عوض کنه،
اگه انتخاب بشن، درسته؟
پس دولت فقط از اونا جلو افتاد.
نه تنها قانون رو تصویب کردن، بلکه اون رو عطف به ماسبق هم کردن.
اوه.
میشه یه بار دیگه اینو به انگلیسی برام توضیح بدی؟
خب، یعنی زوجهای همجنسگرا میتونن همه تخفیفهای زوجهای عادی رو بگیرن،
و میتونن تا پنج سال قبل رو ادعا کنن.
اگه میشه برگردم به یه سوال قبلی، این چه ربطی به ما داره؟
رفیق، اگه من بتونم همون معافیتهای مالیاتی رو برای پنج سال گذشته بگیرم،
اینقدر مالیات رو میتونستم حذف کنم که از خنده روده بر میشدم.
هی، تو حتی میتونستی منو به عنوان نانخور اعلام کنی.
هردومون سود میکردیم.
ولی چطور میتونیم این کار رو بکنیم؟ خب، سادهست.
فقط همجنسگرا میشیم.
نه!
نه، نه، نه، نه!
چند بار باید بهت بگم؟ ما فقط میگیم که هستیم.
هیچ تماس فیزیکیای نیست.
هی، هیوئی. سلام.
هیوئی.
نه.
چته، رالف؟
منظورم اینه که این شانس بزرگ ماست تا واقعاً اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم.
میتونیم درآمدهامون رو تقسیم کنیم، مزایای همسر رو ادعا کنیم.
هی، شاید حتی بتونیم یه صندوق خانوادگی هم راه بندازیم.
داری به من گوش نمیدی، وینسی. نمیخوام کسی فکر کنه من همجنسبازم.
شلنگ دست شماست، بچهها! باشه، رفیق!
نه، همجنسباز نه، رفیق. زوج همجنس.
این چیزیه که این روزا بهش میگن. زوجهای همجنس.
برام مهم نیست چی صداش میزنن. من نمیخوام یکی از اونا باشم!
وینسی: بابا، ما فقط وانمود میکنیم. مشکلت چیه؟
رالف: من فقط باهاش راحت نیستم.
یعنی، من شخصاً مشکلی باهاشون ندارم. موفق باشن.
ولی نمیخوام نزدیکم باشن، چه برسه به اینکه برم و بگم من یکیشونم.
یه کلمهای برای تو هست، رالف: «همجنسگرا ستیز».
آره؟
خب، یه کلمهای هم واسه خودت دارم، رفیق. عقل از سرت پریده!
اصلا میدونی واکنش اینجا چی میشه؟
اگه مردم فکر کنن ما دو تا قرتی هستیم؟
زوج همجنس، رالف.
مثلاً بیگ رد رو در نظر بگیر. ما رو از خنده از شهر بیرون میکرد.
No comments yet. Be the first to leave one.