दिलवाले दुल्हनिया ले जायेंगे
أول 200 سطر.
،اينجا لندنه بزرگترين شهر دنيا
22ساله که دارم اينجا زندگي ميکنم
هر روز صبح از همين خيابون ميگذرم
و هر روز اين خيابون اسمم رو از من مي پرسه
مي پرسه که چودري بالدو سينگ، تو کي هستي؟ از کجا اومدي؟ چرا اومدي ؟
هه...خب من بهش چه جوابي بدم؟ ...بعد از گذروندن نصفي از عمرم
اين سرزمين هنوز هم برام غريبه است ..و من براي اون، به اين جهت
اينجا کسي من رو نميشناسه به جز اين کبوترا براي اينکه اينا هم دقيقا مثل منن
اينا هم انگار دياري ندارن . هرجا دونه ببينن به همون سمت ميرن
شکمشون که سير شد پرواز ميکنن و ميرن
من کي پرواز ميکنم؟ چه ميدونم حتما بال هام چيده شدن
من تو قيد و بند ماديات شدم ولي يک روز حتما ميرم
به ديار خودم. به پنجابم
وقتي که پرنده ي فاخته شروع به ترانه خوندن ميکنه" "وخاطرات سرزمينم ناگهان برام زنده ميشه
"باز زمان تاب خوردن در زير شاخه ها از راه رسيده"
برگرد به خونه ات غريبه که" "که سرزمينت داره صدات ميزنه
"باز زمان تاب خوردن در زير شاخه ها از راه رسيده"
برگرد به خونه ات غريبه که" "که سرزمينت داره صدات ميزنه
" اين خاک غريب تو را نميفهمه "
" بيا به زمين بوسه بزن و زندگي را جاري کن "
" تو رويا داري اما ما هم خانواده مون رو داريم "
" تو فراموش کاري اما ما دلتنگ توييم "
برگرد به خونه ات غريبه که" "که سرزمينت داره صدات ميزنه
برگرد به خونه ات غريبه که" "که سرزمينت داره صدات ميزنه
"الهه زنده و پاينده باد"
بله لاجو؟ من صحيح و سالم رسيدم خيلي خب.خوبه-
امروز زيادي داري ميخندي خانم چوتکي !موضوع چيه؟ ..مامان! بيست ساله هرروز -
بابا همين يه خيابون رو طي ميکنه از يه جا فقط رد ميشه
تا به مقصدش برسه با اين حال باز هرروز بهش زنگ ميزني ..
ازش مي پرسي, ' صحيح و سالم رسيديد؟ تو هيچ وقت نمي توني درک کني -
فقط همين قدر بفهم که اين کار عادت شده برام
خانم لوسي راست ميگن که اگر عادت ها به مرور زمان تغيير نکنن به اجبار تبديل ميشه
باز حرف هاي سوفيانه ات رو شروع کردي؟ تو فقط 12 سالته
مثل 12 ساله ها صحبت کن، چه دليلي داره انقدر پيچيده و قلمبه سلمبه حرف کني؟
...اوووه مامان...بچه و بزرگ نداريم که
عمر انسان همون قدره که اون احساس ميکنه
باشه! من باختم.باختم، حالا برو مدرسه مغز معلمت رو بخور!باشه؟ - باشه مامان
تو چرا هرروز اين بادوم زميني ها رو فراموش ميکني ببري هان؟
خب چيکار کنم؟ ديگه عادت شده برام
ميخواي بري يانه؟ خداحافط مامان -
سيمرن
انگار براي اولين بار در اين 17 و 18 سال اتفاق افتاده
غريبه اي که تا حال نديدمش به روياهام قدم گذاشته
!نخونينش...اين دفترچه خاطراتمه خب که چي؟؟-
فقط من ميتونم بخونمش چه نوشته هاي شيرين و بامزه اي بود-
بذار يک ذره ديگه بخونمش اصلا امکان نداره، اين خاطرات شخصيمه-
حالا چرا از من قايمش ميکني ؟ ببين...وقتي يک دختر بزرگ ميشه-
مادرش ميشه دوستش بده به من ديگه-
راجع به اين دفترچه خاطرات به کسي که حرفي نميزنيد؟ هرگز-
قول ميديد؟ بله قول ميدم-
خب پس من ميخونم شما گوش بديد باشه-
انگار اولين باره که در اين 17 و 18 سال اتفاق افتاده
غريبه اي که تا حالا نديدمش و ناشناسه به روياهام قدم گذاشته
روي پنجره ي چشمام مثل يک سايه موج ميزنه
کسي که دروازه ي دلم رو به صدا درمياره
چشماي سياه و عميقش از من حالم رو مي پرسه
وقتي به دستام نگاه ميکنم چهره اش رو ميبينم
نفس هاي گرم و ابريشمي اش گونه هام رو نوازش ميده
عطر دست هاي خوشبوش هنوز هم روي موهام باقي مونده
بله.انگار براي اولين بار اتفاق افتاده در اين 17 و 18 سال
کسي که نميشناسمش و نديدمش به روياهاي من قدم گذاشته
سيمي تو واقعا خيلي خوب شعر ميگي
پسره هم خيلي سر زنده و شاداب به نطر مياد اون کيه؟
مامان !هنوز نديدمش .اون ناشناسه
واا!يعني کسي نيست؟ من هم داشتم تعجب ميکردم همچين پسري اين روزا پيدا نميشه
تو هم که چقدر ديوونه اي، نه ديديش و نه ميشناسيش هيچي نشده شروع کردي به خيال بافي
نه مامان اين رويا نيست
قبول دارم که شايد با اون آشنا نشده باشم، نديده باشمش
ولي اون وجود داره يک جايي بايد باشه
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
" مياد و من رو آزار ميده "
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
" مياد و من رو آزار ميده "
"فقط بهش بگو براي يکبار هم شده با من روبرو شود"
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
" مياد و من رو آزار ميده "
"فقط بهش بگو براي يکبار هم شده با من روبرو شود"
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
... اون چه شکليه ؟ کيه؟ " "کي خبر داره کجاست ؟
... اون چه شکليه ؟ کيه؟ " "کي خبر داره کجاست ؟
.. کسي که لبهاي من بهش بله ميگن"
" اون کسي که ميشناسمش؟ يا که غريبه است؟"
" اون حقيقت داره يا فقط افسانه است؟"
"اون به من نگاه ميکنه؛ از دوردستهاي خيلي دور"
"به اون بگيد که خوابهاي من رو ندزده "
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
" مياد و من رو آزار ميده "
"فقط بهش بگو براي يکبار هم شده با من روبرو شود"
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
" چيزي مثل جادو رو من اثر گذاشته"
" چيزي مثل جادو رو من اثر گذاشته"
" من چيکار بايد کنم ؟قلبم بي طاقته"
قلبم ميگه اين يه نوع جنونه براي تو" "پس چرا اون خودش رو از من قايم ميکنه؟
"او به من طراوت ميبخشه و برام گل مياره"
"بهش بگيد بره ماه رو برام بياره"
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
" مياد و من رو آزار ميده "
" کسي که به روياهاي من قدم ميذاره"
" مياد و من رو آزار ميده "
"فقط بهش بگو براي يکبار هم شده با من روبرو بشه"
:ترجمه تخصصي توسط باليووديها مترجم: سحر / ناظر و ويراستار: سامان کياني
راج! اين خوشگذروني ها و مهموني ها اجازه نميدن بخوابي
پس چطوري صبح زود بيدار شي؟ !براي فارغ التحصيلي دير ميرسم! عجله کن
تعطيلاته مگه؟ حرکت کن
چيه راج؟ براي فارغ التحصيليت هم دير کردي؟
..اي بابا چيکار کنم؟ ديشب
هي... اين يارو چشه؟ زيادي آبجو خورده انگار؟
نه نه...شنيدم که يکي رد شده ... رئيس تصميم گرفته که
اسمش رو به صورت عمومي و جلوي همه اعلام کنه
هي؟ موفق باشي
اون کسي نيست جز راج مالهوترا
بهت افتخار ميکنم، پسرم من بهت خيلي افتخار ميکنم
تو امروز باعث افتخار "دهارم وير مالهوترا" شدي
بابا به نظرم شما درست نشنيديد
ميدونستم... ميدونستم بالاخره يه روز باعث سربلندي من ميشي
من فقط نه بلکه تمام خاندانمون به تو افتخار مي کنن ببين چطوري به تو نگاه ميکنن و لبخند ميزنن
جد بزرگ تو ديوان بريجنات هيچ وقت مدرسه نرفت
و پسرش پدر بزرگ من ديوان دوارکانات هم نتونست بره
اين هم پدر من پدر بزرگ تو
ديوان پوشکارنات هم رفت ولي رفوزه شد
و من پدر تو منم که نتونستم به دانشگاه برم
نداشتن تحصيلات و رد شدن در خانواده ما يک رسم شده ... من وافعا خوشحالم که
تو اين رسم رو در خاندان ما زنده نگه داشتي و حتي دو قدم هم پيش رفتي
.ما در وطنمون هندوستان موفق نشديم !تو به لندن اومدي و مشروط شدنت رو به همه نشون دادي
بابا شما واقعا خوشحاليد؟ خوشحال نه غرق در شاديم-
کلا خوندن و نوشتن چيز به درد نخوريه ..مغزت رو با کتابايي پر کني که
جيبت رو پر نکنه بله -
به من نگاه کن. يه روستايي فراري ام .. يکي از اهالي بهاتيندا
اومدم لندن و ميليونر شدم شما بهترينيد - خيلي ممنونم -
بنابراين هر اتفاقي که ميوفته يه حکمتي داره .از فردا بيا شرکت پيش خودم
شرکت!!!اونم از فردا صبح؟ - بله- اگه دوست داري از همين امروز بيا-
من الان شرکت نميتونم بيام چرا نميتوني بيايي؟؟ -
بابا جون شما مرد با تجربه اي هستيد
منم واسه رد شدن کلي زحمت کشيدم و خسته شدم
يه استراحت کوچولو لازم دارم.ميدونيد که مثل تعطيلات طولانيه دور اروپا
تعطيلات طولاني دور اروپا؟ چقدر؟ .يک ماه يا يک ماه و نيم -
ميشه اينو برام نگه داري؟ و برگردي
احمق عوضي. من تورو بزرگ کردم که همچين روزي رو ببينم؟ - نهههه باباجوون-
نه اون رو پرت نکن!
حالتون خوبه بابايي نه؟
بابايي شما راست ميگيد من بايد مراقب اوضاع و احوال شرکت باشم
ميدونيد چيه بابا شما خيلي پيرشديد. - بابات پيره. دقيقا
ادامه بده. بله من تصميم گرفتم بيخيال سفر اروپا بشم از فردا صبح ميام شرکت پيش شما
تو اين خونه فقط بابات تصميم ميگيره تواز فردا شرکت نمياي ميري سفر اروپا
نه بابايي. من به اندازه ي کافي خوش گذروندم .سالهاي جووني کردن واسه من تموم شده
هيچ وقت ديگه نميگي دوران جوونيت تموم شده
من تمام عمرم رو با کارکردن گذروندم تا به اون چيزي که خودم نرسيدم، برسونمت
دوران جووني ام کي اومد و رفت خودم متوجه نشدم
اما هيچوقت ناراحت نشدم چون ميدونستم .پسرم به جاي جووني من زندگي ميکنه
...اگر فکر ميکني به اندازه ي کافي خوش گذروندي
اگر فکر ميکني دوران جووني کردن برات تموم شده .باشه مشکلي نيست
.فقط برو و به جاي دوران جووني من زندگي کن بابايي ... شما بهترينيد-
توهم فوق العاده اي خيلي ممنونم باباجون - دوستت دارم-
متشکرم...نامه ي اجيت؟
لاجووو ؟ - بله؟ نامه از دوستمه بگير ببين-
از اجيته
خانم فقط بده بوش کنم
بوي خوش پنجاب رو ميده
بوي زردچوبه هندي توي خمير نون ذرت رو ميده
اون لباساي دامندار بلند .با شلوارکاي کوتاه
دوست عزيزم و دوست داشتني ام بالدو ما اينجا همه خوبيم
از خدا ميخوام که تو، همسرت و بچههات هم خوش و خرم زندگي کنيد
خوشحال ميشي بشنوي که پسرم از رشته ي هنر فارغ التحصيل شده
اون به تجارت کار من مشغوله ...اگه خدا بخواد، الان ديگه وقتشه
که ما دوستي بچگيمون رو به فاميلي تبديل کنيم
بيا به قولي که 20 سال پيش به هم داديم پايبند باشيم
اميدوارم که هرچه سريع تر براي ازدواج سيمران و کولجيت به اينجا بياي
بقيه اش رو بخون
خجالت کشيد...ديدي لاجوو
اين فرهنگ و سنت ماست
دختر من هنوز هم جلوم خجالت ميکشه پس يعني من نباختم
من تو دل لندن هندوستان رو زنده نگه داشتم
براي چي وايستادي نگاه ميکني ؟بدو برو شيريني بيار دهنمون رو شيرين کنيم، عروسي دخترته
چوتکي من امروز خيلي خوشحالم
ميشه من يه چيزي بگم؟ عزيزم يکي نه چهارتا بگو -
بهتر نبود يه بار از سيمرن سوال ميکردي؟ چي داري ميگي؟ -
اون از بچگي ميدونه که نشون کردهي کولجيته
..بله ميدونه ولي 20 سال تو نگران نباش -
..سيمرن تو انقدر خوشبخت ميشه که
تو بايد دعا کني خنده هاش چشم نخوره
من الان براي آجيت نامه مينويسم . خداجون ! بالاخره اين روز اومد
چيکار داري ميکني سيمرن؟
من فراموش کرده بودم مامان .که حتي حق ندارم روياهام رو ببينم
نه دخترم نه رويا ببين حتما ببين
ولي براي روياهات شرط نذار
و تو از کجا ميدوني شايد کولجيت مرد روياهات باشه
نه نه من هيچي نميدونم من برات بليط خريدم
تو بايد با من به اروپا بيايي همين من نميتونم بيام. - خفهههه-
غيرممکنه تينا، بابا با زور ميذاره بيام دانشگاه چه برسه که اجازه بده بيام اروپا
بيام اروپا يک ماه بگردم بابام اجازه نميده
تو يک ساله من رو ميشناسي من اينجا خيلي درگيرم
يه بهانه ي کوچيک نميتوني بياري؟
بهانه ميتونم بيارم ولي دوست ندارم به بابام دروغ بگم - برام مهم نيست
تو بايد بياي دالي و پايل هم دارن ميان
باشه من شب با مادرم صحبت ميکنم. باشه؟ باشه-
اروپا؟ بله -
همراهه دوستات؟ بله -
براي يک ماه؟ بله - خيلي هم عالي -
چوتکي زنگ بزن به دکتر بهش بگو .که سيمران ما حسابي قاطي کرده
مامان حالا يه نگاه به اين بنداز اول تو برو اون مخت رو مداوا کن-
No comments yet. Be the first to leave one.