أول 200 سطر.
بابا و مامانت تروریستان؟ چون عزیزم، تو محشری!
جیم، جیم. بپرس وقتی افتاد دردش اومد؟
اِ، ببخشید؟ وقتی از بهشت افتادی پایین.
دردت اومد؟ آخه من فرشته رو از صد فرسخی میشناسم.
من فرشته نیستم. من یه جادوگرم.
اما به خواهرام نگو که بهت گفتم.
اوه، چقدر خوشحالم که شما هنوز اینجایید.
به چی زل زدی؟
تقریبا یک ساعته که دارن گرم میگیرن.
سلام.
اصلا نمیتونم نگاه کنم.
میدونم. از مجردی بدم میاد.
گارسون رد میشه!
تحویل ویژه!
هی، اسکای. هی، اسکای.
سلام.
اِم، فکر کنم اشتباهی شده. من اینو سفارش ندادم.
میدونم. یه خواستگار پنهان داری.
اون برای تو سفارش داده.
اون کیه؟ هیچ ایدهای ندارم.
من فقط دارم دستورات متصدی بار رو اجرا میکنم.
و ظاهراً تمام شب داشته پرو رو دید میزده.
اسکای، میتونی یه لطفی در حقم بکنی؟
بهش بگو ممنونم و از لطفش خوشحالم، اما من با کس دیگهای در ارتباطم.
حتماً. ممنون.
چه تغییر رفتاری!
آره والله. یعنی داری به جدی شدن رابطه با اندی فکر میکنی؟
تازگیا به خیلی چیزا فکر کردم.
نوشیدنی رو نمیخواست؟ متاسفم، نه.
از لطفش خوشحاله، فقط داره با کس دیگهای ملاقات میکنه.
آره، حتماً همینطوره.
تو چی؟ شاید دوست داشته باشی یه وقتی با من یه نوشیدنی بخوری؟
اوه، خب، واقعاً لطف داری.
اما من اجازه ندارم با مشتریها قرار بذارم.
اسکای. یه سفارش آمادهست.
پس باید برم.
سلام، اسکای.
این دیگه چ...؟ هیس.
تو الان توی دنیای منی، اسکای.
توی این لباس زیبا به نظر میرسی.
میدونستم که میشی.
نمیفهمم.
این خواب توئه اما فانتزی منه.
من کجا هستم؟
تو داری خواب میبینی. من دارم ملاقاتت میکنم.
تو تو خواب منی؟ آره.
اما من میتونم مال خودم کنم.
تو میتونی راه بری.
تو رویاها، من میتونم هر کاری بکنم.
میتونم تو رویاهات برقصم.
میتونم رویاهاتو تغییر بدم.
هی.
و میتونم تو رویاهات بکشمت.
نه، خواهش میکنم.
میدونستی اگه تو رویاهات بمیری، تو زندگی واقعی هم میمیری؟
خواهش میکنم، بهم صدمه نزن!
نه، اسکای، تو منو رد کردی.
و حالا باید تاوانشو بدی.
خواهش میکنم، هر کاری میکنم!
خوابهای خوش.
چی داریم اینجا؟
اسمش اسکای راسل، اوایل بیست سالگیشه. گارسون رستوران کوئیک بود.
همه استخونای بدنش خرد شده.
پزشک قانونی گفته انگار از یه ساختمون ۲۰ طبقه افتاده پایین.
اما ما داخل یه آپارتمانیم.
در طبقه همکف.
و جسدش جابهجا نشده.
ادامه بده. و فشار بده، فشار بده، فشار بده.
همینطور ادامه بده. و فشار بده.
من تسلیمم. دو هفته گذشت و هیچی جز اعصابم قویتر نشد.
پایپر، مشکل اینجاست. تو جزئیات ریز رو نخوندی.
ببین، همینجا نوشته ۱۹.۹۵ دلار برای ویدئو.
و ۲۰ هزار دلار برای جراح پلاستیک!
آره، خب، جواب داده.
اون خواستنیترین زن تو آمریکاست، همون چیزی که هر مردی میخواد.
معلومه که مردا اونو میخوان. مردا هیچ فرقی با زنا ندارن.
ما همه چیزی رو میخوایم که نمیتونیم داشته باشیم.
واسه همینه که باید دست از فکر کردن به اینکه مردا چی میخوان برداریم.
و به این فکر کنیم که ما از یه مرد چی میخوایم.
کلی خوشگذرونی، کلی هیجان و بدون هیچ تعهدی. این چیزیه که من میخوام.
میدونم شاید حرفم خیلی باب طبع نباشه، اما من رمانتیک بودن رو میخوام.
بوسههای طولانی و آهسته، حرف زدنهای آخر شب، نور شمع.
من عاشق عشقم. هر چی پرو داره رو توی یه ثانیه قبول میکنم.
اون وقت باید با راز خونوادگی کنار بیای، که دقیقاً عادی نیست، مگه نه؟
گزارش پزشک قانونی رو دیدی؟ اوممم.
اسکای راسل بر اثر خونریزی داخلی شدید فوت کرده.
بدنش عملاً از داخل منفجر شده.
قبلاً چیزی شبیه به این دیدی؟ اوممم.
روی کسایی که خودکشی کردن، اما جسدها معمولاً کنار پیادهرو پیدا میشدن.
هیچ اثری از آسیب خارجی که با هر نوع افتادنی سازگار باشه، وجود نداره.
در واقع، یه خراش هم روش نیست. آره، خب، شاید اشتباه کردیم.
شاید جسدش جابهجا شده. از کجا؟ چطور؟
در ورودی قفل و از داخل بسته بود. هر پنجرهای هم حفاظ داشت.
هیچ کدومشون هم دستکاری نشده بود.
دیشب هیچکس جز خودش تو اون آپارتمان نبود.
این خودکشی نیست، موریس.
و مطمئناً مرگ طبیعی هم نیست، پس فقط یه چیز باقی میمونه.
قتل.
از این که اینو میگیم متنفرم.
بفرمایید، آقای منفورد.
مرغ با برنج و سبزیجات درست همونطور که دوست داری.
مرغ مغزپخت، سبزیجات با روغن کم، و برنج هم خشک دم کشیده.
ممنون.
نوش جان.
هی، چرا داری این کارو میکنی؟
اسکای امروز سر شیفتش نیومد برای همین کمبود نیرو داریم.
اوه.
خب، چیه؟
این طلسم رو پیدا کردم.
چطور یک معشوق جذب کنیم.
نه فیبی، ولش کن. ما هیچ طلسمی نمیندازیم.
بیخیال. قدرتهای ما باید کاربرد بیشتری جز از بین بردن جادوگرهای بد داشته باشن.
من آمادهم با جادومون یه کم تفریح کنیم.
نه. منفعت شخصی نه، یادت نره؟
اگه داریم از قدرتهامون استفاده میکنیم چطور منفعت شخصیه
تا برای یه نفر دیگه خوشبختی بیاریم؟
و در مورد من، کلی کلی خوشبختی.
اون آبکش رو میدی بهم؟ آره.
ببین، من اینجا در مورد ازدواج حرف نمیزنم.
ما سی سالگیمون رو داریم که واسه اون چیزا وحشت کنیم.
این...
این طلسم برای خوش گذرونیه.
قبول دارم، وسوسهانگیزه. فضای آشناییابی میتونه یه کم کلافهکننده باشه.
اما وارد کردن یه مرد به زندگیمون با طلسم؟
اگه اشتباه میکنم، تصحیح کن اما این یه کم از سر ناامیدی نیست؟
نه، چطور خواستن چیزی که میخوای از سر ناامیدیه؟
به نظر من نیست. به نظر من قدرتمندکننده است.
تازه، کتاب سایهها میگه هر وقت خواستیم میتونیم طلسم رو برگردونیم.
پایپر! فیبی!
پرو، اومدی خونه. فکر کردم با اندی قرار داری.
نه، مجبور شد کنسل کنه. شماها چیکار میکنین؟
اوم... پایپر، اشتباه کردم.
طلسم فلفل هندی میخواد نه فلفل سیاه.
من گفتم طلسم؟
م... منظورم دستور غذا بود.
کارمون لو رفت، مگه نه؟
منم میگم آره. چه طلسمی دارین انجام میدین؟
امروز فهمیدم که فیبی شاید به یه چیزی برخورده.
چیزی که واقعاً منطقیه.
حالا نگرانم.
همه طلسمها تو این کتاب یه دلیلی دارن، مگه نه؟
فکر میکنم این طلسم میتونه یه فرصت بیضرر باشه برای اینکه قدرتهامون رو امتحان کنیم.
میدونی، واقعاً بتونیم کنترلشون کنیم.
یعنی، وگرنه چرا باید میگفت میتونیم هر وقت خواستیم برگردونیمش؟
تمام چیزی که میخوام یه آدم خاص تو زندگیمه.
و این طلسم دقیقاً همینو فراهم میکنه.
من میتونم ترجمه کنم.
شوخی میکنی. امیدوار بودیم بهمون ملحق شی.
نه، من به اندازه کافی تو زندگیم پیچیدگی دارم. شما دو تا تنها هستین.
میدونی کجا پیدامون کنی.
مراقب باش چی آرزو میکنی.
خب، تو اول میخوای بگی؟ نه. تو اول بگو.
باشه.
هی، این منصفانه نیست!
تو یه مرد مجرد، باهوش، و با استعداد میخوای.
شاغل. اوه، ببخشید، «شاغل».
«مردی که عاشق یکشنبهها دیر بیدار شدنه، دوچرخهسواری موقع غروب،
بغل کردن کنار یه آتیش گرم،
و گپهای شبانه.»
«مردی که عشق رو به اندازه تو دوست داره.»
وای، تو چه رمانتیکی. آره.
نوبت توئه.
تو یه آدم جذاب و کمحرف میخوای.
که تو رو موقعی پیدا کنه که سوار بر یه هارلی تو شهر میگردی
ساعت ۳ صبح.
«مردی که از شمعهای معطر، روغنهای بدن و ملافههای ایتالیایی قدردانی میکنه.»
«اون یعنی گرسنگی و شهوت و خطر
و با اینکه تو همه اینا رو میدونی، با اینکه میدونی
اون هرگز دوستات رو ملاقات نمیکنه یا یه غذای تعطیلات رو با خانوادهات نمیخوره
باز هم نمیتونی ازش دوری کنی.»
و اون بازیافت میکنه. اون بازیافت میکنه؟
آره. و فکر میکنم نیازی به گفتن نیست که هر دومون یه مرد میخوایم
که خب... شاغله.
تو واقعاً دیوونهای.
این همون طلسمیه که باید بگیم؟ آره.
خوش شانسیم. اگه مرد بودیم و دنبال زن میگشتیم
طلسم نیاز داشت که یه تیکه کیک عسلی رو بذاریم
چند روز تو یه زیربغل عرقکرده.
اوه! باشه. فکر کنم میتونیم اینو بگیم. باشه.
تو را احضار میکنم. تو را احضار میکنم. تو را احضار میکنم. تو را احضار میکنم.
من ملکه هستم، تو زنبوری. من ملکه هستم، تو زنبوری.
هر طور که من خواهم، همان شود. هر طور که من خواهم، همان شود.
تو را احضار میکنم. تو را احضار میکنم. تو را احضار میکنم. تو را احضار میکنم.
من ملکه هستم، تو زنبوری. من ملکه هستم، تو زنبوری.
هر طور که من خواهم، همان شود. هر طور که من خواهم، همان شود.
فکر میکنی جواب داد؟ نمیدونم.
طلسمهای بزرگ معمولاً به هر سه تامون نیاز دارن.
اوه.
برای منه؟ برای منه؟
این کیه؟ ببخشید، من شما رو میشناسم؟
آره، ما تو کواک همدیگه رو دیدیم.
خب، ما در واقع همدیگه رو ملاقات نکردیم.
من برات یه لیوان شاردونی فرستادم و تو پس فرستادیش.
با این حال، میدونی، من داشتم فکر میکردم
شاید بخوای یه وقت با هم بریم بیرون؟
اوم، ببین، همونطور که به گارسون گفتم من در دسترس نیستم.
چطور شماره و اسمم رو گیر آوردی؟
الو؟
کیه؟
اون پسره از کواک که برام یه نوشیدنی فرستاده بود.
No comments yet. Be the first to leave one.