The Swan

The Swan

تنزيل الترجمة Farsi Persian

معلومات الإصدار

the swan 2023 hdr 2160p web h265-betty
تعليق من warez
Translated subtitle from English to Persian The Swan 2023 زیرنویس فارسی فیلم

الوسوم

webdl
نشرت في: 2026-01-31
تنزيلات: 17
ضعاف السمع: No

معاينة ترجمة Farsi Persian

أول 152 سطر.

بر اساس داستان کوتاهی از رولد دال

برای تولد ارنی، به او یک تفنگ شکاری هدیه داده بودند

او تفنگ و یک جعبه فشنگ برداشت و راه افتاد تا ببیند چه چیزی را می‌تواند بکشد

بیرونِ خانه ریموند

دو انگشتش را در دهانش گذاشت و سوت بلند و کشداری زد

ریموند بهترین دوست ارنی بود. آن‌ها چهار خانه با هم فاصله داشتند

او تفنگ را بالای سرش گرفت

ریموند گفت: «ایول! کلی باهاش حال می‌کنیم!»

دو پسر راه افتادند. یک صبح شنبه در ماه مِی بود

درختان شاه‌بلوط غرق در گل بودند

و زالزالک‌های وحشی در امتداد پرچین‌ها سفید شده بودند

همان‌طور که ارنی و ریموند در جاده باریک و پرچین‌دار پیش می‌رفتند

به هر پرنده کوچکی که می‌دیدند شلیک می‌کردند

سِهره‌های سینه‌سرخ، گنجشک‌های پرچینی، گلو‌سفیدها، زردپره‌های لیمویی

وقتی به خط راه‌آهن رسیدند، ۱۴ پرنده کوچک داشتند

که از یک تکه نخ آویزان بودند

ارنی در حالی که با بازوی بلندش اشاره می‌کرد، پچ‌پچ کرد: «نگاه کن! اونجا!»

پسر کوچکی آنجا بود که داشت به بالا نگاه می‌کرد

و با دوربین دوچشمی میان شاخه‌های یک درخت قدیمی را می‌پایید

«واتسونه! اون الف‌بچه‌ی نُنُر.»

پیتر واتسون جثه‌ای کوچک و رنجور داشت

صورتی کک‌ومکی و عینکی با عدسی‌های ضخیم

او شاگرد بسیار باهوشی بود

با اینکه فقط ۱۳ سال داشت، در کلاس سال‌بالایی‌ها درس می‌خواند

عاشق موسیقی بود و پیانو را خوب می‌نواخت

در ورزش مهارتی نداشت. آرام و باادب بود

دو پسر بزرگ‌تر، آرام به پسر کوچک نزدیک شدند

او آن‌ها را ندید، چون دوربین جلوی چشمانش بود

و غرق در تماشای چیزی بود که می‌دید

ارنی در حالی که تفنگ را نشانه گرفته بود، فریاد زد: «دست‌ها بالا!»

پیتر واتسون از جا پرید

او از پشت عینکش به آن دو مزاحم خیره شد

ارنی فریاد زد: «زود باش! دست‌ها بالا!»

پیتر واتسون بی‌حرکت ایستاد

و با هر دو دست، دوربین را جلوی خودش نگه داشت

او به ریموند و ارنی نگاه کرد

نمی‌ترسید، اما عقلش می‌رسید که نباید با این دو نفر لودگی کند

او در طول سال‌ها از آزارهای آن‌ها زجر کشیده بود

دست‌ها بالا

این تنها کار عاقلانه بود

ریموند جلو آمد و دوربین را از او قاپید

با تندی پرسید: «داشتی زاغ‌سیاه کی رو چوب می‌زدی؟»

پیتر واتسون احتمالات را بررسی کرد

می‌توانست پشت کند و فرار کند، اما آن‌ها در عرض چند ثانیه می‌گرفتش

می‌توانست برای کمک فریاد بزند، اما کسی صدایش را نمی‌شنید

بنابراین، تنها کاری که می‌توانست بکند، حفظ آرامش بود

و اینکه سعی کند با حرف زدن خودش را از این وضعیت خلاص کند

پیتر گفت: «داشتم یک دارکوب سبز را تماشا می‌کردم.»

«چی؟» «یک دارکوب سبز نر. پیکوس ویریدیس.»

«داشت به تنه اون درخت خشکیده نوک می‌زد و دنبال کرم می‌گشت.»

ارنی در حالی که تفنگش را بالا می‌آورد گفت: «کجاست؟»

«می‌خوام بزنمش!» پیتر گفت: «نه، نمی‌تونی.»

در حالی که به قطارِ پرنده‌هایی که از شانه ریموند آویزان بود نگاه می‌کرد

«تا فریاد زدی پر زد و رفت. دارکوب‌ها خیلی ترسو هستند.»

ریموند در گوش ارنی پچ‌پچ کرد

ارنی دستی به رانش زد: «چه ایده نابی!»

او تفنگش را روی زمین گذاشت و به سمت پسر کوچک هجوم برد

او را روی زمین انداخت

ریموند تکه‌ای نخ بیرون آورد و مقداری از آن را برید

آن‌ها مچ‌های پیتر را محکم به هم بستند

ریموند گفت: «حالا پاهاش.»

پیتر مقاومت کرد و مشتی به شکمش خورد

نفسش بند آمد و بی‌حرکت ماند

پسرهای بزرگ‌تر قوزک پاهایش را با نخ‌های بیشتری بستند

او را مثل یک مرغ پربسته بستند

ارنی تفنگش را برداشت

و شروع کردند به حمل کردن پسر به سمت ریل‌های قطار

پیتر واتسون کاملاً ساکت ماند

هر نقشه‌ای که داشتند، حرف زدن کمکی به او نمی‌کرد

او را از خاکریز پایین کشیدند

و او را درازا بین ریل‌ها خواباندند. همین ریل‌ها

درست همین ریل‌ها

این اتفاق ۲۷ سال پیش برای من افتاد. اسم من پیتر واتسون است

ارنی گفت: «نخِ بیشتر.»

وقتی کارشان تمام شد، پیتر کاملاً بی‌دفاع بود

محکم بین ریل‌ها بسته شده بود

تنها جاهایی که می‌توانست تکان دهد، سر و پاهایش بود

ارنی و ریموند عقب رفتند تا نتیجه کارشان را تماشا کنند

ارنی گفت: «عجب کار تمیزی از آب درآمد.»

پسری که بین ریل‌ها دراز کشیده بود گفت: «این یعنی قتل.»

ارنی گفت: «نه حتماً.»

«بستگی دارد قطار چقدر از زمین فاصله داشته باشد.»

«اگر صاف روی زمین بخوابی، شاید جان سالم به در ببری.»

پسرهای بزرگ‌تر از خاکریز بالا رفتند و پشت چند بوته نشستند

ارنی یک پاکت سیگار بیرون آورد. آن‌ها مشغول سیگار کشیدن شدند

پیتر می‌دانست که آن‌ها قصد ندارند رهایش کنند

این‌ها پسرهایی خطرناک و دیوانه بودند

پسرهایی خطرناک، دیوانه و احمق

پیتر با خود گفت: «باید سعی کنم آرام باشم و فکر کنم.»

او همان‌جا بی‌حرکت دراز کشید و شانس‌هایش را سنجید

بلندترین قسمت سرش، بینی‌اش بود

او تخمین زد که بینی‌اش حدود ده سانتی‌متر بالاتر از ریل‌ها قرار دارد

آیا این زیاد بود؟ گفتنش با این دیزل‌های مدرن سخت بود

سرش روی شن‌های بین دو تراورس قرار داشت

باید سعی می‌کرد کمی زمین را حفر کند

شروع کرد به تکان دادن سرش و کنار زدن شن‌ها

و رفته‌رفته برای خودش گودی کوچکی درست کرد

او حساب کرد که سرش را پنج سانتی‌متر پایین‌تر برده است

همین کافی بود. اما تکلیف پاها چه می‌شد؟

پنجه پاهایش را به سمت داخل جمع کرد تا تقریباً صاف روی زمین بخوابند

سپس منتظر ماند تا قطار بیاید

او با خود فکر کرد که آیا ممکن است زیر قطار خلأ ایجاد شود

و همان‌طور که از روی او می‌گذرد، او را به سمت بالا بمکد. ممکن بود

او باید تمام تمرکزش را جمع می‌کرد

تا تمام بدنش را به زمین فشار دهد

«شُل نشو. سفت و منقبض بمان و خودت را به زمین فشار بده.»

پیتر به آسمان سفید بالای سرش نگاه کرد

جایی که یک تکه ابر کومولوس به آرامی در حرکت بود

هواپیمایی از میان ابر گذشت

یک هواپیمای تک‌باله کوچک با بدنه‌ای قرمز

فکر کرد یک «پایپر کاب» قدیمی است. آن را تماشا کرد تا ناپدید شد

سپس، ناگهان

صدای لرزش عجیبی را شنید که از ریل‌های دو طرفش می‌آمد

صدا بسیار ملایم بود، به سختی شنیده می‌شد، پچ‌پچی ریز و لرزان

که به نظر می‌رسید از دوردست‌ها در امتداد ریل می‌آید

پیتر سرش را بلند کرد و به مسیر ریل نگاه کرد

که تا فرسخ‌ها در دوردست کشیده شده بود

و قطار را دید

اول فقط یک نقطه سیاه بود، اما همان‌طور که سرش را بالا نگه داشته بود

نقطه بزرگ و بزرگ‌تر شد

و شروع کرد به شکل گرفتن و دیگر یک نقطه نبود

بلکه نمای پهن، بزرگ و چهارگوش یک لوکوموتیو دیزلی بود

پیتر سرش را پایین انداخت و آن را محکم در حفره‌ای که در شن‌ها

حفر کرده بود، فرو کرد

پنجه پاهایش را صاف روی زمین خواباند

چشمانش را محکم بست و بدنش را به زمین فشرد

قطار با غرش انفجاری از راه رسید

انگار بمبی در سرش منفجر شد

همراه با آن انفجار، بادی سهمگین و ضجه‌مانند وزید

مثل طوفانی که در بینی و ریه‌هایش می‌وزید

صدا خردکننده بود. باد راه نفسش را بسته بود

احساس می‌کرد زنده زنده خورده می‌شود

و در شکم هیولایی ضجه‌زن و آدمکش بلعیده شده است

و بعد، همه چیز تمام شد. قطار رفته بود

پیتر واتسون چشمانش را باز کرد و آسمان سفید را دید

و آن ابر سفید بزرگ که هنوز در بالای سرش شناور بود

همه چیز تمام شده بود، و او از پسش برآمده بود

ارنی گفت: «بازش کن.»

ریموند طناب‌هایی را که پیتر را به ریل بسته بود برید

«پاهاش رو باز کن، اما دست‌هاش بسته بمونه.»

ریموند نخ‌های دور قوزک پاهایش را برید

ارنی گفت: «اوه، تو هنوز زندانی هستی، رفیق.»

دو پسر بزرگ‌تر، پیتر واتسون را از زمینِ بعدی به سمت دریاچه بردند

مچ‌های زندانی هنوز به هم بسته بود

ارنی تفنگ را در دست دیگرش نگه داشته بود

و ریموند دوربین‌هایی را که از پیتر گرفته بود، حمل می‌کرد

دریاچه، طولانی و باریک بود

با درختان بید بلندی که در امتداد ساحلش روییده بودند

در وسط، آب شفاف بود

اما نزدیک‌تر به ساحل، انبوهی از نیزار به چشم می‌خورد

ارنی گفت: «خب حالا، پیشنهاد من اینه.»

«تو بازوهاش رو بگیر، من پاهاش رو

More Farsi Persian subtitles for The Swan

التعليقات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left