أول 200 سطر.
این مزخرفه
فقط یه آشغال ـه
... یه داستان بد با
نویسنده بد , نمیدونم چی پیش خودم فکر میکردم
حتی 5 ثانیه که این به جائی میرسه
مثل باقی آشغالا
من یه شیادم , میدونم
همه نویسنده ها فکر میکنن شیادن
بعضی هامون حق داریم
, اکثرمون در واقع با حساب
آماری حرف میزنیم
آخه چرا باید مثل سندروم جاعل رفتار کنیم
که این یعنی تو یه جاعل نیستی ؟
, چون سندروم استکهلم رو داری دلیل نمیشه
. تو در سوئد نباشی
من دست میکشم
احمقانه ست
احمقانه ست , آره , عالی شد
ابر قارچی , از این ایده استفاده نکردم
چرا باید بکنم ؟ تمام داستان به آخر زمان مربوط میشه
و ظاهرا نباید اون بخشی که دنیا منفجر میشه رو نشون بدیم
بهترین بخش جالبش تمام ایده شه
و جان نابغه
تصمیم گرفته ولش کنه
عجب انتخاب فوق خلاقانه ای
بهش چنگ انداختی
, اگه باهوش بودم
تمام داستان رو با ... شروع میکردم
خیلی خوبه
آره
یک جنگ هسته ای در گرفت
شهر نابود شد
. هوا مسموم شده بود
ملیاردها نفر مُردن
! هی
موفق شدم , فهمیدم چی بنویسم
چی رو ؟
داستان
اوه
اوه ؟
این معرکه ست , باید جشن بگیریم
زودباش بیا بریم بیرون
... نمیشه همش اینجا بمونیم
اوه , نه , نه
باید به پناهگاه بریم
دروگرها بزودی میرسن
فقط یه داستان بود
فقط یه داستان بود
شاهد ,آدام ویگمن
نویسنده ای که امشب بیداره
, هرگز برای مسئولیت اجتماعی یک هنرمند
. اهمیتی قائل نبود
اون قراره یاد بگیره چیزای مهمتری از هنر و تفریح وجود دارن
اون قراره .. میدونی چیه ؟
گمونم بهتره تغییرش بدیم
سوفی اینجاست ؟ - کات -
کات - سوفی , شرمنده اوون -
نه , اشکالی نداره - ببخشید بچه ها -
هی خیالی نیست , نمایش خودته رفیق
ولی بتی از دستت عصبانی شده
چی ؟
چی ؟ نه - داره نقش بازی میکنه -
نه , راستش شوخی نمیکنم
اون خیلی عصبانیه - چی ؟ -
تو از من ناراحتی ؟
میدونی , قصد داشتم بهت بگم
میدونی , تو تغییر کردی
بی مقدمه
تو عوض شدی , بتی
منم بخشی از تغییرم ؟
چی سرت اومده ؟
... یعنی , من
ببین , باید یه چیزائی رو تحویل بدم
... یه مشت
چه خبر ؟
... هی سوفی , آم
قدم بزنیم ؟ - باشه -
گمونم هنوز به اون متنی که میخایم نرسیدیم
آره ... میدونی ؟
راستش منم بهمین فکر میکردم
معلومه باید به بهترین نسخه تبدیلش کنیم
بهترین چیزی که باید باشه
بله
فکر میکنی زیادی بوداره ؟
خیلی ممنون
باحاله - ... میتونیم -
همچنین میتونیم بهش نزدیک بشیم
یه کم بیشتر استعاره ای , گمونم
نمیدونم
... رفیق گمونم
.. فقط ممکنه چیزی رو بگیم که
. در واقع نمیخایم اونو بیان کنیم
با داستان فرعی
باشه
منظورت چیه میگی کدوم قسمت ؟
هنر در برابر ابزار سرگرمی
مثل چیزی که لطیف ترش میکنه ؟
فقط دارم میگم چرا باید یا این باشه یا اون ؟
اوه , باشه
شرمنده
ولی موضوع این قسمت همین نبود ؟
بود ؟
ام
آخه خودت نوشتیش
اوه نه
ظاهرا میخام که در جریان باشی
هوم
... گمونم فکر کردم که که تمام مقصودش اینه
که یجورائی در سراشیبی باشه , درسته
... از گذشته و فیلم های ابرقهرمانی یا
علمی تخیلی sci-fi اون مزخرفات احمقانه
هان
سریال ما هم علمی تخیلیه , نه ؟
آره ولی منطقه ی گرگ و میش ـه
هوم
یعنی منطقه ی گرگ و میش فقط مربوط به هیولاهای داخل هواپیما نمیشن
درسته - اوهوم -
, اگه چیز با اهمیتی گفته نشه
مثل داستان های " کمپ فایر " میمونه
پس از داستان های کمپ فایر خوشت نمیاد ؟
نه , بچه بودم خوشم میومد
ببین " رود سرلینگ " چیکار کرد
اون وسایل احمقانه بچه هارو برمیداشت
. و اونارو بالا میبرد
اون ازش کار هنری میساخت
برای روئیدن
و بهمین دلیل در تمام قسمت ها بود
تا الان , درسته ؟
بله , تا الان
... ولی دلیل اینکه
. سِت, صندلیشُ میخاد
باشه , شرمنده
ام
... یادم میاد وقتی بچه بودم
, سریال رو نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم
منطقه گرگ و میش چیه ؟ - هوم -
میدونی ؟ کِی به منطقه گرگ و میش میرسیم ؟
اوه .. میدونی ؟
عمیق بود
باشه ولی بچه بودم
درک نمیکردم کجای اون نمایش بدردبخور بود
برای همین " رود سرلینگ " در تمام قسمت ها حضور داشت
... تا بما یادآوری کنه منطقه گرگ و میش
یک بُعد دیگر علمی تخیلی ـه , درسته ؟
. خوبیش این بود که ژانرش مزخرف نبود
یه پیام ـه
فکر میکنم معنیش همونجاست
میان قسمت ها , میدونی ؟
, اگه بتونی داستانسرائی رو به گذشته ببری
شاید اینجوری ساده تر بشه
بعضی هاش رو ببری به .... مثلا
هنر یا سرگرمی و از اینجور چیزا
باشه - مثل این -
شاهد آدام وگ
... وگ - وگمن ـه -
حالا هرچی
... نویسنده ای که
... در میان
بحران جدی ـه
.. فقط ورژن خودت رو بهش اضافه کن
و منم جوری بیان میکنم خوب بنظر برسه
شاهد آدام وگمن
, مردی در شرف یادگیری
حقیقت و خیال , بدون راهی استوار
ولی متمرکز
, تا امشب که در دنیائی زندگی میکنه
نه , نه , نه
شاهد , هنر قدرت دنیارو تغییر میده
لعنتی
شاهد با داستانی از قدرت
برای تغییر دنیا
... شاهدی با قدرت نوشتن داستان دنیا
برای اصلاح دنیا
لعنتی
سلام آنا
الان نمیتونم حرف بزنم موقع خوبی نیست
پس دیگه نمیخای جواب پیامک های منو بدی ؟
واقعا سرم شلوغه
درسته , مشغول نجات دنیائی - سوفی اینجاست ؟ -
نیازی نیست برای سفسته ببافی
که ممکنه اروپا رو از دست بدیم
آنا , الان نمیتونم باهات بحث کنم , باشه ؟
باید برم - چرا اصلا باهات تماس گرفتم ؟ -
خداحافظ , دوست دارم
هی شرمنده
ازم میپرسن کی داستان حاضر میشه ؟
چون جوردن منتظره
و واقعا کلافه شده
باشه
فقط دودقیقه بهم وقت بده
برای کی بفرستمش ؟ - ... ما واقعا باید -
سریع ادامش بدیم چون وقت مون اندک ـه
باشه , میتونم
دروگرها بزودی میرسن
فقط یه داستان ـه
این فقط یه داستان ـه
, تصاویر , اگر میخاید یک داستانسرا باشید
در نهایت باید داستانی مادام العمر را بازگو کنی
بجز داستانی که مملو از وحشتی باورنکردنی باشه
و یک زندگی که متعلق به خودش باشه
No comments yet. Be the first to leave one.