As primeras 167 linias.
🐈 SubNeko
هیچی نمیبینم، اما...
میتونم حسش کنم. اون کوتوله افتاده تو دردسر.
اون موقع تونستم تائوش رو حس کنم...
چون خون، دیدِ یکی از چشم هام رو تار کرده بود.
چون نمیتونستم ببینم، به حواسم تکیه کردم.
یکیش رو درآوردم. اون یکی هم تاره.
خب... هیچ کوفتی نمیبینم.
اما الان خیلی واضح حسش میکنم.
تو واقعاً زن معرکهای هستی.
ازت ممنونم.
تازه داره جالب میشه!
بهشت جهنمیان
گلی کمرنگ، بیصدا شکفت در این حوالی
نه با سرخیِ آتشین، که با سوسویِ زلالی
عمریست ایستادهام، پایم اسیرِ گذشته است
گر بندِ این دوگانگی از پایم گسسته است،
آیا کنارِ این گل، مجالی برای شکفتنم هست؟
آینده میچکد ز میانِ انگشتانِ دست
تاوانِ کدامین گناه است این دردِ بیامان؟
پیوسته خنجر میزنم بر قلب و جان
و در حسرتِ یک دلخوشیِ ساده، دو دلم
میخواهم اکنون پای در این نقطه نهم
آن گل به صد وقار شکفت و شد عیان
همین برای شادیام بس بود در این جهان
تنها امیدم، محافظت ز یک برگ و بار بود
در آرزوی قدرت، دلم بیقرار بود
همان نقطه ضعفی که طرد کردم، دوباره برداشتم
رهایی ز دوگانگی را دگر محال پنداشتم
در دلِ همین تضاد است که خود را یافتم
چون ریشهای که در خاک، محکم شکافتم
یا چون رقصِ برگی، زودگذر در مسیرِ باد
آرام رها میشوم تا شکوفا شوم شاد
بهشت جهنمیان
گل داوودی و هلو
تو دنیایی که جنگی توش نیست، فتح کردنش با شمشیر یه رویای احمقانهست.
اما این جلودارم نشد.
دنبال این بودم که سریعترین، بُرندهترین و قویترین شمشیرزن بشم.
فقط یه چیز میخواستم.
این که هر جنگجوی قدرتمندی رو از دم تیغ بگذرونم...
و با حک کردن اسمم تو تاریخ، تا ابد زنده بمونم.
پیرمرد، تو چطوری اینقدر قوی هستی؟
تو که از من لاغرتر و کندتری، پس چطوری؟
تتسونوسکه، تو خیلی طمعکاری.
چون جوونی، میخوای همهچیزو داشته باشی.
کلفتتر، سفتتر، داغتر، سریعتر.
تمرکزت رو از دست دادی.
هر چیزی که آدم میخوره، لزوماً جذب بدنش نمیشه.
زیاد بخوری، همهش دفع میشه.
تا وقتی جوونی مشکلی نیست، اما وقتی پا به سن گذاشتی باید کمش کنی.
هر چی که میتونی رو دور بنداز و به چیزی که باقی میمونه خوب نگاه کن.
همهچیز رو توی اون پیدا میکنی.
عمیقتر شو.
بچرخونش، باز هم همونطوریه.
هیچوقت نمیفهمم چی بلغور میکنی.
برنج ساکاتایا
اون موقع، حرفهای استادم رو نمیفهمیدم.
ای حرومی!
تقاص این کارتو پس میدی!
حالت خوبه؟
برای همین کل کشور رو سفر کردم.
اما الان میفهمم.
هر چی بیشتر جمع کنی، دیدنِ خودت سختتر میشه.
هر چی کمتر داشته باشی...
بهتر میتونی ببینی.
تو منو از قبل هم قویتر کردی.
واو!
اما...
این چیزا منو نمیکشه!
پس تمام عمرم این کارو انجام میدم!
تا ابد!
برای همیشه!
و هی تیکهتیکهت میکنم!
چقدر رمانتیک!
اون مصممه.
اما اگه این مبارزه فرسایشی بشه...
میبازیم.
حتی اگه بتونه تائوش رو ببینه، بدون استفاده از عنصر متضاد نمیتونه بکشتش
چوب
آتش
خاک
فلز
آب
عنصر تائو فا، چوبه.
عنصر فلز من میتونه بکشتش،
اما من نمیتونم اونقدر خوب از تائو استفاده کنم که موثر باشه.
اگه زیاد لفتش بدیم، گانتتسوسای از خونریزی میمیره.
باید چه غلطی کنیم؟
بازیابی، جریانیه که از جریان تو پشتیبانی میکنه.
عنصر متضاد، جریانیه که متوقفش میکنه.
داری چه غلطی میکنی؟ بکش کنار، کوتولهمون!
تو این فازایی؟
تضاد عنصر تنسنها رو میکشه چون جلوی بازسازی تاندنشون رو میگیره!
به عبارت دیگه،
اگه دقیقاً همون لحظهای که تاندنش از بین میره لمسش کنم
بازم همون نتیجه رو میده!
تیکهتیکهاش کن، تامیا گانتتسوسای!
چی؟
طبیعتاً، باید تا جایی که ممکنه از نزدیکترین فاصله ببریش بدون اینکه به من آسیبی بزنی.
برای یه آسائمون این کار مثل آب خوردنه.
برای تو خیلی سخته، اژدهای شمشیرزن؟
انجامش میدم!
راستش، با این چشما دقت کردن تقریباً غیرممکنه.
با این وضع، اون کوتوله رو هم از وسط نصف میکنم.
هر چی که میتونی رو دور بنداز و به چیزی که باقی میمونه خوب نگاه کن.
همهچیز رو همون تو پیدا میکنی.
واو.
بفرما، کوتولهمون. مثل آب خوردن بود.
جو فا...
بدون استفاده از تضادِ عناصر، این مبارزه هیچوقت تموم نمیشه.
اما ما وقت این کارا رو نداریم.
مجبورم از اون استفاده کنم.
این کارو نکن، داداش.
بیا با هم بکشیمشون.
حق با توئه.
واقعاً فکر کردین با درافتادن با ما زنده میمونین؟
شما احمقها اصلاً به عواقب کارتون فکر نمیکنین.
عواقب؟
مهم نیست چه آشغالایی جلوم یا پشتم باشن،
هر کی سر راهم قرار بگیره رو له میکنم.
من روش حساب میکنم که شونهبهشونهام بجنگه.
همین برام کافیه.
شاید یه مشت حیوون باشین، اما با این حرفت موافقم.
دو تا کافیه.
جو فا، کمکم کن!
متأسفم، تائو فا.
جوگیر شدم و تنهات گذاشتم.
من و تو به هم تعلق داریم.
با هم لهشون میکنیم.
بهشت جهنمیان
جو فا و تائو فا، شما دو نفر یکی هستین.
ما همه یه خونوادهایم،
اما شماها خاصین.
کم و بیش فهمیدم.
هیچکس دیگهای از سوشین یا دوشی نمیترسه.
اونا درساشون رو جدی میگیرن.
اما تائو فا از سوشین میترسه، و منم زیاد از درس خوندن خوشم نمیاد.
واقعاً برای کسی مهم نیست اگه یکی از ما صدمه ببینه،
احتمالاً چون نمیمیرن.
اما من اصلاً دوست ندارم آسیب دیدن تائو فا رو ببینم.
این احتمالاً به خاطر اینه که تو کسی رو داری که برات مهمه.
ما درد خودمون رو حس میکنیم، اما درد یکی دیگه رو فقط میتونیم تصور کنیم.
و تو تصورش میکنی چون به اون شخص اهمیت میدی.
تخیل، سرچشمه اضطراب و مهربونیه.
فقط با بدنهایی مثل بدن ما، درک این موضوع سختتره.
جو فا، ما اینور داریم بازی میکنیم.
تائو فا.
بریم؟
ما کلی وقت داریم.
میتونیم سر فرصت با هم درس بخونیم.
اولین تغییر، رین بود.
اینا هوکو هستن. نمونه اولیه تنسن.
فرستاده شدن تا بیرون قلعه زندگی کنن.
از اونا برای جبران تائوی از دسترفتهتون استفاده کنین.
جبران؟
از الان تمرینات اصلیتون رو شروع میکنین.
به همین دلیل به وجود اومدین.
ران دُوین میخونه.
مو دان شوتِن میخونه.
گوی فا شوئیتسو میخونه.
ژو جین تایسوکو میخونه.
و...
جو فا و تائو فا بوچو جوتسو میخونن.
به همین خاطر با هم بزرگتون کردم.
میدونم یهویی شد، اما چارهای نیست.
روی درسهاتون تمرکز میکنین و به هم یاد میدین.
اون مهربونی از رین ناپدید شد.
No comments yet. Be the first to leave one.