As primeras 200 linias.
- مطمئنا خوب بود - اره اره
چی دارم میپوشم؟
استیک کبابی؟
استیک خونه "دن"؟
- ...استیک خونه - میزی در باز!
- اون یه دوست خوب داره؟ - نه
نه؟ و بعدش اون پیشخدمت!
پشت سرت سوراخ ایجاد میکنه
هر دفعه که میری دستشویی
کی اینکارو میکنه؟
از طرف ایتالیایی، ها؟
دفعه بعد به رستوران من در مرکز شهر میریم
این پیشخدمتهای ایتالیایی،
دوست دارن وقتی غذا میخوری به زنت نگاه کنن
این چیزی نیست که اتفاق افتاد!
نه، اون یارو یه پانک جوان احمق بود
یه پانک جوان احمق، باید عجله میکردم
و اونو از آب بیرون کشید
ما خونه ایم، عزیزم
میزی؟
میزی؟
عزیزم؟
یه نفر تو خونه بوده
میزی؟
- میزی؟ - میزی؟
میزی؟
میزی؟
میزی؟
هی گنگیز؟ بیا پسر گنگیز!
اون چیه؟ هی؟ آره، این چیه؟ بیا! بیا!
بیا! اره!
دلت واسم تنگ شده بود؟ ها؟ دلت واسم تنگ شده بود؟
هی
بیا اینجا
ممنون، ها؟
هی روز سختی بود
شماها چی میخورین؟
- چی میخوریم؟ - تیکوت
آبجو خوبه لیو
- تیکوت چیه؟ - پیتزا
کی روی کاناپه میخوابه؟
- من یه آبجو میخورم - هر چیزی، لیو. آبجو خوبه
- آره، منم آبجو میخورم - اوه، میشه؟
بذار کمکت کنم، الیویا
نه، خوبه، آرلین. من و ری متوجه شدیم
مامان، میشه یه آبجو بخورم، لطفا؟
اگه تفریح کنی برات یه آبجو میارم
- تقلب در تلویزیون! - سرگرمی تلویزیون!
اگه اون مزخرفات تو نگاه میکنی نیست
هر چیزی با صداهای برجسته و رنگهای روشن
کافیه که ذهن ساده تو رو درگیر کنه، بیلی
دست بزن
تو و اون دهن گنده ت
داشتم فکر میکردم چرا "ری" اینجا بوده
لزوما به این معنا نیست
نه ، عمو مورگان حق داره
تو رسما روی تخت بابا نشستی
در بخش بلو هیل ما شاهد طوفانهای خیلی زیادی هستیم
عصر امروز در حال حرکت به سمت جنوب شرقی هستن
'... مسئول
"برای قطع گسترده برق در سراسر هیئت مدیره"
اعتقاد بر این که میزی در حدود ساعت ۴:۰۰ بعد از ظهر از خانهاش ربوده شد
در حالی که والدینش از شهر محلی دیدن می کردن
امروز بعد از ظهر یک مراسم یادبود برگزار شد
در مدرسه ابتدایی شهرستان بلو هیل
از اونجایی که یه سال از ناپدید شدن اون میگذره
"اول ، من دوست دارم که ما از کسی استقبال کنیم
که چند کلمه حرف برای گفتن داره
در مورد ایمنی و نظارت عمومی جامعه ما:
عمو میزی
و معاون کلانتری پلیس شهر بلو هیل
- "کنث باروز" - اول اینکه
میخواستم از همتون تشکر کنم که امروز به اینجا اومدین
همونطور که میدونین
یک سال پیش در چنین روز میزی گم شد
ولی ما امروز اینجا جمع نشدیم تا این موضوع رو یادآوری کنیم
امروز اینجا جمع شدیم
"به یاد داشته باشیم که چقدر خوشحال بود
و همیشه خوشحال به نظر میرسید
… و من
'من مطمئنم که همه شما با من موافقید وقتی میگم چقدر هوشمندانه ست
و چقدر اون قادر بود
میزی واقعاً خیلی خاص بود
در مورد اون چیزی فوقالعاده منحصر به فرد وجود داشت،
و همه ما شاهدش بودیم
همه ما
تلویزیون نه
یادته وقتی مامان مُرد
و بابا همیشه خاموشش میکرد
کار میکنه یا هر چی
و من باید مراقب تو باشم؟
این شبیه هم - ه
فقط یه کم فرق می کنه
من بخاطر تو اینجام
به هر حال
همیشه دنبال تو بودم، احمق
نه!
تو مشکل مشروب داری!
من یه مشکل مشروب دارم!
کی گفته؟
چقدر طول کشید تا همه این کارا رو انجام بدی؟
چند وقته که پیتزا نخوردم؟ من پیتزا نمیخورم
من به سختی هیچ کدوم از اینا رو نخوردم
... خب، بیلی، انتظار داشتم که ببینم
- خدایا، اسمش چی بود؟ - جنی
جنی بسه دیگه.... اون
منظورم اینه که
چه اتفاقی براش افتاده؟ چه بلایی سر "جنی" اومد؟
جواب نداد میشه سس کچاپ رو بدی؟
- نوا - چیه؟
- اینکار و نکن - چیکار نکنم؟
سس رو مثل یه آدم معمولی بده به عموت
مثل یه انسان معمولی سس رو به عموم بدم؟
فقط انجامش بده، لطفا
این یک شرمساری واقعی در مورد جنی
اون دختر خیلی خوبی بود
- ... "آره،" جنی - اون دختر خیلی خوبی بود!
جنی عالیه
ولی ما تفاوت هامون رو داشتیم
- کی این اتفاق افتاد؟ - چند ماه پیش
متاسفم که اینو میشنوم، رفیق
این بهترین کار بود
بیلی میخواست ازش خواستگاری کنه
اما اون ترسید، و بیلی با ترس هاش روبرو نشد
اون فقط فرار کرد
مگه نه بیلی؟
آره، ری، راست میگه
تو یه عوضی هستی!
امروز نه!
خواهش میکنم، نوح!
فقط بشین و شامت و تموم کن
من الان تمومش کردم
خب، اینم از این
ببخشید
من و "مارتا" واقعا قصد داشتیم بچهدار بشیم
فقط یکی دوتا میخواستم
اما اون، مثلا، حدود بیست و سی سال میخواست
خودت که می دونی اون چطوری بود
… و بعدش، بعدش
... وقتی "مارتا" فوت کرد
حس میکردم زندگی من تموم شده
من احساس میکردم که فلج شدم
مثلا زندگی ارزش زنده موندن رو نداره
و بعد، به موقع، خودم رو جمع و جور کردم
... زندگی من هرگز تموم نشده بود
خیلی سخت بود که ببینم
اندوه کور کننده ست
- نمیخوام در موردش حرف بزنم - اون همین الان بهت نیاز داره
من نمیخوام در موردش حرف بزنم، مورگان
فکر کنم یکم زمان لازم داری
یک سال گذشته
اما فقط شش ساعت از زمانی که تو باهاش آشتی کردی میگذره
آشتی؟
"میدونی که این چیزی نیست که من میگم،" ری
من هیچوقت باهاش آشتی نمیکنم
میدونی منظورم چیه، ری!
بیخیال!
ری!
خودت هم می دونی که منظورم این نبود
خدا لعنتت کنه
روزها جستجو کردم
خواب و
خوراک نداشتم
دست بردار نبودم
...نمیتونستم
...میدونم
... میدونم که همه اینا رو میدونی، ولی
... حقیقت اینه که
... حقیقت اینه که من تو رو ناامید کردم
تو، "ری"، "نوح" … من این خانواده رو ناامید کردم
...و اون
... اون احساس گناه …
... خب، این احساس ناتوانی
... احساس مسئولیت میکنم، احساس میکنم
...فقط … فقط میخواستم بدونی که
چقدر متاسفم، اولیویا
این خانواده برای من همه چیزه
همه چیز
دیگه معذرتخواهی نکن
من میرم نوح رو چک کنم
- چی شده؟ - اوه هی
- همه چی مرتبه؟ - اره.... آره، فقط
پسرای "گرگوری متیسون" دارن این دور و بر پرسه میزنن
منورها رو روشن کردن
فقط میخوام باهاشون مودبانه صحبت کنم
ری … مطمئنی حالت خوبه؟
آره، خوبم، آرلین. راستش رو بخوای
پنج دقیقه دیگه نمیام
مشکل چیه؟
اوه، فقط چندتا بچه دارن دور و بر پرسه میزنن
اون میخواد باهاشون مودبانه حرف بزنه
اونا دوباره با اون منورهای لعنتی بازی میکنن
اونا مثل سگ، ممکنه خطرناک باشن
خب، "وظیفه ریس جوردن". بهش زنگ میزنم
- اره - خدایا!
شاید بهتر باشه. بذارش به عهده کلانتر
اولیویا!
...نگاه کن
من فقط می خوام مسیر رو رد کنم. اونا رو از هم جدا کنم
باید یه گفتگوی مودبانه با اونا داشته باشیم
No comments yet. Be the first to leave one.