As primeras 200 linias.
تپ! تپ! تپ! تپ! تپ! تپ
تپ! تپ! تپ! تپ! تپ! تپ
حاجی، من اینا رو در حد ایسی/دیسی و موتورهد میدونم
اسپاینال تپ، میدونی، تو یه عالم دیگهست
من هر شب قبل خواب به تپ گوش میدم
مارتی: جدی؟ فکر میکنی این یه چیزِ آرامشبخشه
آرامشبخشه؟ خیلی آرامبخشه
تپ! تپ! تپ! تپ! تپ! تپ
تپ! تپ! تپ
تپ! تپ! تپ
تپ! تپ! تپ
مارتی: اینجا همون جاییه که همهچیز ازش شروع شد
محل برگزاری کنسرتِ تجدیدِ دیدار اسپاینال تپ
سلام، من مارتی دیبرگی هستم
چهل سال پیش، این افتخار رو داشتم که فیلمی به اسم... رو کارگردانی کنم
«این است اسپاینال تپ»
فیلمی که وقایع چیزی رو ثبت کرد که قرار بود آخرین تور تپ باشه
اما بعد از اکران فیلم
تپ به کارش ادامه داد و در سالنهای افسانهای برنامه اجرا کرد
مثل استادیوم ومبلی
گلاستنبری
و رویال آلبرت هال
دیوید: امشب میخوام بترکونم - امشب میخوام بترکونم
مارتی: بعدش، ۱۵ سال پیش
نایجل تافنل، گیتاریست اصلی، و دیوید سنت هابینز
که از بچگی با هم دوست بودن
به طرز مرموزی دیگه با هم حرف نزدن
و در کمالِ ناامیدیِ طرفدارهای وفادار
ولی رو به کاهششون
تپ دیگه اجرا نکرد
اما من متوجه شدم که «هوپ فیث»
دخترِ مدیرِ مرحوم تپ، یعنی ایان فیث
قرارداد تپ بهش ارث رسیده بود، قراردادی که خواستار یک اجرای دیگه بود
وقتی فوت کرد، تعجب نکردی که اون
مُرد؟ آره، تعجب نکردی که مُرد؟
نه. همین که تا اون موقع زنده مونده بود خودش معجزه بود
مارتی: واقعاً؟ ...راستش رو بخوای
مارتی: آره، آره، آره. آره. آدم عصبانیای بود
ایان: قطعاً تو دنیایِ هیروویرِ هِوی راک
داشتن یه تیکه چوب محکم تو دست، خیلی وقتها به درد میخوره
منظورم اینه که چیز زیادی نداشت که برام بذاره
چون وقتی مُرد، تقریباً هیچی باقی نمونده بود
مارتی: آره. ولی چون من وارثش بودم
قرارداد به من رسید
که راستش رو بخوای، فکر میکردم کاملاً بیارزشه
مارتی: آره. یعنی جسارت نباشه
ولی گروه مدت زیادی بود که با هم ساز نزده بودن
واسه همین فکر کردم دیگه فاتحهشون خوندهست
و بعد از اینکه، اوم، آهنگِ گارت بروکس وایرال شد
جفتشون: عشقم مثل یه تاکسیدویِ گوشتی فیتِ تنمه
عاشق اینه که با اژدر صورتیش منو غرق کنه
باسنِ گنده
باسنِ گنده
دارم دربارهی کیکهای کفل حرف میزنم
آره، من دارمشون
اونجا بود که با خودم گفتم: «اوه، یه لحظه صبر کن. شاید اینقدرها هم بیارزش نباشه.»
مارتی: هوپ آدم احمقی نبود
خوب میدونست تا تنور داغه باید نون رو چسبوند
ولی خب، حاشیه بسه
وقتشه که یکم سر و صدا راه بندازیم
خب، من اینجا کنار ریلِ قطار نشستم
مارتی: اولین قدم
پیدا کردنِ نایجل، دیوید و درک بود
نایجل تافنل، گیتاریست اصلی رو پیدا کردم
که تو دهکدهی دنجِ «بریک-آپون-توئید» زندگی میکرد
اون و دوستدخترش، مویرا بابیج
صاحبِ یه مغازهی پنیر و گیتار فروشی بودن
برام سواله که چرا بعد از پاشیدنِ گروه، این کار رو انتخاب کردی
آره، خب، با خودم فکر کردم
زندگیِ بعد از راک اند رول رو چطور باید گذروند؟
پنیر
عجیبه، چون آدم معمولاً فکرش رو نمیکنه
اول راک اند رول، حالا پنیر
آره. مارتی: آدم فکر نمیکنه اینا
شاید نه، ولی برای من که اینطور بود
مارتی: و بعد، اونجا میبینم که
یه تعدادی هم گیتار داری. نایجل: آره
و هر دو رو میفروشی؟ نایجل: هم آره، هم نه
بعضی وقتها مردم با یه گیتار میان تو
میبینی؟ آره
و با پنیر طاق میزنن
جدی؟ آره
پس، مثلاً... و بعضی وقتها هم برعکسه
بعضی وقتها مردم با پنیر میان
آره. دوطرفهست
کاری که من میکنم اینطوریه
چون به دستام بیشتر از ترازو اعتماد دارم
مارتی: اوم-هوم. نایجل: اینطوری میکنم
مارتی: آره. نایجل: بعد اینطوری میکنم
مثلاً... آره
نزدیکه. خیلی نزدیکه. آره
پس نصفِ اون قالب پنیر
اون گیتار بیس رو میخره؟ نایجل: باهاش معاوضه میکنی. معاوضه
همه هم راضیان
دلت برای، اوم، ساز زدن تنگ نشده؟
من که ساز میزنم
مارتی: کجا؟ نایجل: تو یه پاپ
مارتی: دلت برای ساز زدن با اسپاینال تپ تنگ نشده؟
دلم برای اون، اوم، اصطکاکها تنگ نشده
مارتی: اوه. نایجل: میدونی، ما کلی، اوم، درگیری داشتیم
آره. تو این ۱۵ سال با دیوید حرف زدی؟
نه، نزدم. نه. مارتی: نه؟
یا درک. نه، با اونم نزدم
جدی؟ نه، اصلاً باهاشون صحبت نکردم
خب، بعد از ۱۵ سال چه حسی داری؟
حسم، اوم
مضطربم
نه واسه بخشِ ساز زدنش
واسه، اوم... بخشِ آدماش
آره. نایجل: خب
سلام عزیزم. سلام. سلام
مارتی: و ایشون کی هستن؟ نایجل: این مویراست
مارتی: اوه، سلام. از دیدنتون خوشبختم
خوشبختم
و شما اینجا با... کار میکنید؟ مویرا: بله
شما دقیقاً همونجایی ایستادی که من وقتی برای اولین بار دیدمش، ایستاده بودم
اوه، مشتری بودید
اومد تو، دیدمش و با خودم گفتم: «اوه خدای من.»
یه تیکه پنیر ویگمور بهم داد و قلبم رو آب کرد
اوه
اوه، واو
خیلی خوشمزه بود
و یهو اون حس بهم دست داد، میدونی، اینکه میخوام
میخوام انگار لباسام رو دربیارم
و برای همیشه بمونم. مارتی: جدی؟ واقعاً؟ واو
فقط حس کردم... نایجل: و همین کار رو هم کرد
پس همون یه تیکه پنیرِ کوچیک
ویگمور کار خودش رو میکنه
مارتی: دیوید سنت هابینز، گیتاریست اصلی، تو «مورو بِی» کالیفرنیا زندگی میکرد
و هنوز هم مشغول ساختن موسیقی بود
دیوید: دوست داری ببینی جادو کجا اتفاق میافته؟
آره. واو. واو. دیوید: آره
این رو نگاه کن. این
این معرکهست. آره
اینجا همونجاییه که همهی ضبطهات رو انجام میدی؟
همهکار رو اینجا میکنی؟
در واقع، همهاش رو اونجا انجام میدم. مارتی: اوه، اونجا؟
آره. هر چی تو این استودیو هست، تو پایِ عقبِ سمت چپِ اون یکی جا میشه
این چیزیه که دارم روش کار میکنم
این برای یه پادکسته
از اون پادکستهای جناییِ قتل و کشتار
اوه، آره. مردم عاشق قتل هستن
اوه، آره. واقعاً هستن. عاشقشان
مارتی: بهش میگن «پورنِ قتل»
راوی: روزی بود مثل بقیهی روزها
خورشید از لای درختان صنوبر در شهر آرامِ سیلورتونِ کلرادو سرک میکشید
قرار بود جوآن میلر در رستوران اسکایویو
از جمعیتِ صبحانهخور استقبال کنه
با این حال، در این صبحِ دلانگیزِ پاییزی
جوآن میلر هرگز برای پذیرایی از مهمانانِ گرسنهاش از راه نرسید
اما مشکلِ قتل همینه دیگه
پس تو موسیقیش رو نوشتی
آره. آره
برای اون پادکست؟
آره. مارتی: پس بیشتر وقتت رو صرفِ
نوشتنِ این قطعات کردی
بله. مارتی: ...اساساً برای پادکست؟
الان دارم روی موسیقیِ متنِ یه فیلم کار میکنم
اوه، جدی؟ دیوید: آره
یه فیلم ترسناکه که تو خانهی سالمندان اتفاق میافته
اسمش هست: «شبِ زندگانِ نیازمندِ مراقبت»
آره. آره
ولی بذار بهت بگم پرطرفدارترین کارم چی بود
این یه تیکهی کوتاهه
فوراً میشناسیاش
صدای خودکار: تماس شما برای ما مهم است، لطفاً پشت خط بمانید
اولین اپراتورِ آزاد با خوشحالی به شما کمک خواهد کرد
مارتی: اوم
صدای خودکار: تماس شما برای ما مهم است، لطفاً پشت خط بمانید
اون تیکهاش، آره. آره
تیکهی محبوبمه
اوه، واو
برندهی جایزهی هولدی شد. آره. مارتی: هولدی؟ این دیگه
یه جایزه واسه آهنگهای پشت خط موندنه، میدونی که
مارتی: موسیقی برای پشت خط موندن. «موسیقیِ انتظار». آره
واو. جالبه
میدونی، ۱۵ ساله که با هم ساز نزدید
دیوید: آره. مارتی: و چه حسی نسبت به... نسبت به این موضوع داری؟
چوب لای چرخ بود، اینجوری بگم بهتره
یه... یه لحظهای بود که نمیتونستم ازش بگذرم
و وقتی ژانین رفت، همهچیز
همهچیز انگار واضح شد. مارتی: آره
آره. و از اون موقع باهاش حرف زدی؟
نه. نه
مارتی: میدونی کجاست؟ نه
میدونی، من... نمیخوام غیبت کنم
ولی فکر کنم اگه بفهمی چه اتفاقی براش افتاده تعجب کنی
فقط میخوام بگم امیدوارم مردِ زندگیاش رو پیدا کرده باشه
من چیزی دربارهی عیسی بهش نگفتم
یعنی، نمیخواستم حسودی کنه یا همچین چیزی
مارتی: آره. ...چون ممکنه حسودی کنه
مارتی: از آخرین باری که دیدمت اتفاقهای زیادی افتاده
میتونی چیزی بهم بگی؟ چی شد؟
ما از هم پاشیدیم و من اصلاً نمیدونستم باید چیکار کنم
یه فنجون چای دبش خوردم
درسته. و همونطور که داشتم چای میخوردم
متوجه این درخشش شدم
که وارد اتاق شد
بزرگتر شد
تقریباً مثل اینکه داشت درونِ من رشد میکرد
No comments yet. Be the first to leave one.