As primeras 200 linias.
نخستین اتحادیه خلاق
استودیو فیلم باراندوف، آلیانز فیلمپروداکشن، زپولی فیلمو
الکساندر پوشکین
بوریس گودونوف
نویسنده و کارگردان: سرگی بوندارچوک
فیلمبرداری: وادیم یوسوف
طراحی صحنه: ولادیمیر آرونین
طراحی لباس: لیدیا نووی
موسیقی متن: ویاچسلاو اووچینیکوف
مدیر: ایگور پتروف
صدا: الکساندر پوگوسیان
چهرهپردازی: تامارا گایدوکووا، مدیر: رومان تسورتسومیا
مدیر تولید: والری مالکوو
بازیگران: ویاچسلاو بوتنکو، یلنا بوندارچوک، گنادی میتروفانوف
والری استوروژیک، یوری لازارف، ولادیمیر سدوف
گئورگی بورکوف، وادیم الکساندروف، ایرینا اسکوبتسوا
کیرا گولووکو، لیودمیلا کورشاکووا، فئودور بوندارچوک
کنک ماخالیتسا، اولگرد لوکاشویچ، ماریان دیدیل
ولادیمیر نوویکوف، ویکتور یاکولف، اولگ میخایلوف
بوریس خیمیچف، الکساندر تیتورنکو، نوربرت کوچینکه
ویکتور اسمیرنوف، یوری شرستنیوف، ولادیمیر فراپونتوف
یورا ماتیوشین، والری شپتکیتا، گالینا دیومینا
ایوان لاپیکوف، نیکولای یروفیف، الکساندر سایکو
ولادیسلاو کومار، ولودیا لاتنیک
یک حکایت دیگر
و گاهشمار من به پایان میرسد
وظیفهام در پیشگاه پروردگار اکنون به انجام رسیده است
۱۵۹۸ بیستم فوریه
پاسداری از آرامش شهر، وظیفهای است که بر دوش ما دو تن نهاده شده
اما تو را به راستی نیازی به دیدبانی نیست؛ مسکو تهی گشته است
چه میشد اگر فرمانروای ما حقیقتاً از بارِ گرانِ کشورداری رنجور میگشت
و او را یارای بر تخت نشستن نبود؟ چه میگویی؟
گویم که در آن صورت، خون آن تسارویچِ جوان به عبث ریخته شده
و دیمیتری نیز میتوانست همچنان در قید حیات باشد
جنایتی هولناک
آیا جای هیچ شکی نیست که بوریس نقشه قتل آن پسربچه را کشیده بود؟
جز او که؟ چه کسی به چپچوگوف رشوه بیحاصل داد؟
چه کسی پنهانی برادران بیتیاگوفسکی را به همراه کاچالوف روانه کرد؟
شرارتی عظیم
گوش فراده؛ سوگند میخورم که هماکنون نیز پشیمانی جانِ قاتل را میخراشد
یقین بدار که خون آن طفل معصوم، او را از جلوس بر تخت باز خواهد داشت
اینها مانع او نخواهد شد؛ بوریس چنان بزدل نیست
چه افتخاری برای ما، آری، برای تمامی روسیه
بردهی دیروز، یک تاتار، دامادِ مالیوتا که خود جلادی بیش نبود
او که خود در نهاد خویش جلاد است، اکنون تاج و ردای مونوماخ را بر تن میکند
راست میگویی؛ او از تباری پست است و ما هر دو به نسبی والاتر میبالیم
به راستی که چنین است
باید به یاد آوریم که شویسکی و ووروتینسکی، هر دو شاهزادگانی اصیلزادهاند
آری، شاهزادگانی از تبار روریک
گوش کن شاهزاده؛ پس به نظر میرسد که ما باید حقِ بیشتری برای تکیه بر تختِ فئودور داشته باشیم
بیش از گودونوف. به راستی که چنین به نظر میآید
و بعد چه؟ اگر بوریس همچنان به راه و رسم فریبکارانه خویش ادامه دهد
باید با تدبیری ماهرانه مردم را بشورانیم. بگذار از گودونوف روی بگردانند
آنان شاهزادگان بسیاری از تبار خویش دارند، بگذار از میان خود شهریاری برگزینند
او نرمشناپذیر است! اسقفان، بویارها و پاتریارک را از خود رانده است
بیهوده بر خاک میافتند؛ شکوهِ تخت و تاج او را هراسان میکند
آه خدای من، چه کسی بر ما فرمان خواهد راند؟ آه، وای بر ما
بنگرید! وزیر اعظم بیرون میآید تا تصمیمِ شورا را به ما ابلاغ کند
خاموش! خاموش! وزیر دولت سخن میگوید. هیس، گوش فرا دهید
شورا بر آن شده تا برای آخرین بار، قدرتِ استغاثه را بیازماید
بر روانِ سوگوارِ فرمانروایمان
همگی خواهیم رفت تا یک بار دیگر دعا کنیم ملکه بر مسکویِ بیسرپرست رحم آورد
و بوریس را برای نشستن بر تختِ شاهی متبرک سازد
دعا کنید؛ و تمنای قلبی مومنان به آسمان ساید
تا در صومعه خویش با تزارینا به تضرع بنشینند؛ اکنون آنان رفتهاند
بوریس، پاتریارک و انبوهی از بویارها به آنجا روانه شدهاند
چه خبر؟ او همچنان سرسخت است؛ اما هنوز امیدی هست
لعنت به تو! گریه نکن، وگرنه لولو تو را با خود میبرد
نمیتوانیم از پشتِ حصار سُر بخوریم و برویم؟
ناممکن است! هیچ راهی نیست! نه تنها صومعه پر از جمعیت است
آن صدا چیست؟
گوش کن! آن چه صدایی است؟
مردمان ناله سر میدهند؛ چونان امواج، صف در صف فرو میافتند... باز هم... باز هم
حالا برادر، نوبت ماست؛ زود باش، زانو بزن
برای چه مویه میکنند؟ ما از کجا بدانیم؟
بویارها خود خوب میدانند. این به ما مربوط نیست
خب، این دیگر چیست؟ درست وقتی که باید گریه کند، بچه از گریه باز میایستد
حالا نشانت میدهم! لولو آمد
گریه کن، گریه کن ای لوسِ بدقلق
آفرین، همین است
حال که همگان گریانند، ما نیز ای برادر، زاری آغاز کنیم
برادر، من تمام تلاشم را میکنم، اما نمیتوانم. من هم همینطور
پیازی همراه نداری؟
نه؛ چشمانم را با آب دهان تَر میکنم
آن بالا چه خبر است؟
تاج از آنِ اوست! او تزار است! او پذیرفت
بوریس! تزارِ ما! زنده باد بوریس
پسر دلبند، تزارِ مقتدر و شاهزادهی بزرگ ما
بوریس فئودورویچ، فرمانروای کلِ روسیه به خواست و مشیت پروردگارمان
خداوندا، او را در پناهِ آفرینشِ مقدسِ خویش محفوظ بدار
امپراتوریاش را در سایهی لطفِ خود استوار گردان
باشد که دورانِ فرمانرواییاش به نورِ حقیقت و صلحی پایدار درخشان شود
این گویِ مصلوب، نشانِ حاکمیتِ توست
دستانت این گویِ جهاننما را استوار نگاه دارد
تاجدارِ الهی، برگزیدهی خدا و محبوبِ پروردگار
این عصایِ سلطنت را از جانبِ خدا بپذیر
و بیرقهای خورگوِ پادشاهیِ بزرگ روسیه را
پاسدار و نگهبانِ آن باش
ای تزار، شکوه و قدرتت بیکران باد
تو ای پدر پاتریارک، و تمامی شما بویارها
جانِ من در برابر شما عریان است
دیدید که با چه فروتنی و هراسی، این قدرتِ عظیم را پذیرا شدم
آه! چه سنگین است بارِ تعهدی که بر دوش دارم
من جانشینِ ایوانهای بزرگ گشتهام؛ جانشینِ تزارِ فرشتهخو
ای پدرِ عادل، ای شاهِ شاهان
از آسمان بر اشکهای بندگانِ راستینِ خویش بنگر
و بر آن کس که دوستش داشتی و بر زمین چنین شگفتانگیز برتریاش دادی
برکتِ مقدسِ خویش را ارزانی دار
باشد که بر مردمانم با شکوه حکم برانم
و همچون تو، نیکوکار و دادگر باشم
شما بویارها، چشمِ یاریِ من به سوی شماست
مرا خدمت کنید، آنگونه که او را خدمت کردید
در آن زمان که پیش از برگزیده شدنم به خواستِ مردم، در سختیهایتان شریک بودم
ما از سوگندِ خویش عدول نخواهیم کرد
ما از سوگندِ خویش عدول نخواهیم کرد
اکنون بیایید تا در برابر مزارِ آنان زانو بزنیم
در برابر فرمانروایانِ بزرگ و درگذشتهی روسیه
درست حدس زدی. چه چیز را؟
یادت هست، چندی پیش در همین مکان. نه، چیزی به خاطر ندارم. وقتی مردم به دشتِ باکره شتافتند، گفتی
اکنون زمانِ یادآوری نیست. زمانهایی هست که اندرزت میدهم نه تنها به یاد نیاوری، بلکه به فراموشی بسپاری
و اما دیگر آنکه، من تنها با تهمتی دروغین خواستم تو را بیازمایم تا اندیشههای نهانت را بهتر بشناسم
اما بنگر! مردم تزار را درود میفرستند. غیبتِ من ممکن است به چشم آید. به آنان میپیوندم
درباریِ حیلهگر
همواره همان رویای همیشگی! آیا ممکن است؟
برای سومین بار! رویای نفرینشده
بیداری، برادر؟
پدرِ بزرگوار، مرا برکت ده
خداوند تو را در این روز، فردا و تا ابد برکت دهد
۱۶۰۳ سال
تمام شب را به نوشتن گذراندی و از خواب پرهیز کردی
در حالی که رویاهای شیطانی آرامشم را بر هم زده و ابلیس مرا آزار میداد
پدرِ بزرگوار، دیرزمانی است که آرزو داشتم از تو بپرسم
درباره مرگ دیمیتری جوان، آن تسارویچ
گویند که تو آن زمان در اوگلیچ بودی
آری پسر جان، به خوبی به یاد دارم
خداوند بود که مرا راهبری کرد تا شاهدِ آن کردارِ زشت باشم
آن گناهِ خونین
آه، چه تراژدیِ هولناک و بیمانندی! با گناهمان چقدر خدا را به خشم آوردیم
ما قاتلِ تزار را فرمانروای خویش ساختیم
آن پسرِ مقتول چند بهار دیده بود؟ هفت بهار؛ او اکنون
از آن زمان ده سال گذشته... نه، بیشتر... دوازده سال
او همسن و سالِ تو میبود و فرمانروایی میکرد؛ اما مشیتِ الهی بر این نبود
این همان قصهی غمباری است که گاهشمارِ من با آن به پایان میرسد
از آن پس، من کمتر در کارهای دنیوی غوطه خوردهام
برادر گریگوری، تو با مطالعهی جدی ذهنت را روشن کردهای؛ من وظیفهام را به تو میسپارم
زمانِ آن است که بیاسایم و چراغم را خاموش کنم
اما گوش کن! زنگِ سحرگاهی
خداوندا، بندگانت را برکت ده
بوریس، بوریس، همگان در برابر تو لرزانند
هیچکس را یارای آن نیست که حتی آن کودکِ تیره بخت را به یادت آورد
در این میان، اینجا در سلولی تاریک، راهبی کیفرخواستِ سختِ تو را به تحریر درمیآورد
تو از قضاوتِ حتی این جهان نیز رهایی نخواهی یافت
همچنان که از تقدیرِ الهی نخواهی گریخت
و او گریخته است، پدرِ صومعه؟
او گریخته است، شهریارِ مقدس، اکنون سه روز است
رذلِ نفرینشده! اصل و نسبش چیست؟
از خاندان اوترپیف، از نجبایِ رده پایین گالیسیا
در جوانی جامه راهبی بر تن کرد، کسی نمیداند کجا، و سرانجام به برادریِ چودوفِ من پیوست
و او بسیار آموخته بود؛ گاهشمار ما را میخواند
و برای برادرانِ مقدس احکام مینوشت
اما به یقین، این آموزهها از جانب خداوند به او عطا نشده بود
آه، از دستِ این آموختگان
این چه سخنی است که گفته: «من در مسکو تزار خواهم شد.»
آه، او ظرفی برای ابلیس است
با این حال، فایدهای ندارد که حتی به تزار در این باره گزارش دهیم؛ چرا آرامشِ پدرِ شهریارمان را بر هم زنیم؟
کافی است خبرِ فرار او را به منشی اسمیرنوف یا منشی افیمییف بدهیم
عجب بدعتی: «من در مسکو تزار خواهم شد!»
آن شرورِ چاپلوس را بگیرید و برای توبهی ابدی به سولووتسکی بفرستید
اما آیا این بدعت نیست، پدرِ صومعه؟
بدعت است، پاتریارکِ مقدس؛ بدعتی آشکار
فرمانروا کجاست؟
در اتاقِ خوابِ خویش، جایی که با جادوگری خلوت کرده است
مشتاقم بدانم که او چه پیشگویی خواهد کرد
من به والاترین قدرت دست یافتهام
شش سال است که در صلح و صفا حکم راندهام
اما شادی در جانِ من رخنه نمیکند
بیهوده است آنچه جادوگران به من وعده میدهند
عمری دراز و روزگارانی از فرمانرواییِ ایمن از خیانت
نه قدرت و نه زندگی، هیچکدام مایه شادمانی من نیستند
من غضبِ آسمانی و تیره بختی را پیشبینی میکنم
برای من هیچ سعادتی نیست
پنداشتم که مردمانم را در رضایت خشنود خواهم ساخت
و در اوجِ شکوه، با بخششهای گشادهدستانه، مِهرشان را به دست خواهم آورد
اما آن امیدِ واهی را کنار گذاشتهام
قدرتی که زنده است، نزدِ تودهها منفور است
آنان تنها مردگان را دوست میدارند
ما ابلهانی بیش نیستیم، آن زمان که قلبمان با نالهها و زاریهای پرشورِ مردم میلرزد
چندی پیش خداوند بر سرزمین ما قحطی فرستاد
مردم در عذاب جان میسپردند و مویه میکردند
انبارها را به رویشان گشودم و طلا در میانشان پراکندم
برایشان کار جُستم، اما آنان در برابر رنجهایم، مرا دشنام دادند
سپس آتشی خانههایشان را بلعید؛ من برایشان خانههای نو ساختم
اما آنان مرا مسببِ آن آتشسوزی دانستند
توده چنین است و قضاوتش چنین! به دنبال مِهرِ آنان بودن، عبث است
پنداشتم که در میان خانوادهام تسلایی خواهم یافت
پنداشتم که دخترم را با پیوندِ ازدواج خوشبخت خواهم ساخت
همچون توفانی، مرگ دامادش را ربود
و بیدرنگ شایعهای پنهانی، مرا مقصرِ اندوهِ دخترم خواند
مرا، مرا که پدری تیرهبخت هستم
هر که میمیرد، من قاتلِ پنهانِ اویم
No comments yet. Be the first to leave one.