As primeras 200 linias.
مردم بهت میگن فقر یه تهدیده برای دموکراسی.
اما چیزی که هیچوقت بهت نمیگن اینه که دموکراسی...
...خب، دموکراسی در واقع اون فقر رو به وجود میاره و پرورش میده.
همینطور که این کلمات رو می نویسم،
الان یک نفر از هر دو نفر،
نصف کشور،
از قبل در فقر یا نزدیک به اون هستن.
فقر معمولاً بیشترین ضربه رو به مناطق شهری و روستایی میزنه.
اگرچه، نمیتونم شخصاً
درباره اون مناطق شهری حرف بزنم،
میتونم بگم که چطور روی شهر روستایی
که تمام زندگیم بهش میگفتم خونه، تأثیر گذاشته.
و همه چیز به فنا رفته.
پس قسم میخورم که سهم خودم رو انجام بدم،
به هر حال، تنها راهی که بلدم،
برای کمک به ریشه کن کردن این... مشکل رو به رشد.
در یک موضوع دیگه، میدونستی که اصطلاح
"تحلیل دستخط"
خیلی وقت پیش در سال ۱۸۷۰ ابداع شد
توسط یه فرانسوی به اسم ژان میشون؟
من اغلب فکر میکنم ژان میشون پیر، به دستخط من چی میگفت.
من پولی ندارم.
خب، اگه یه سیگار بخوای این یه مشکله.
هی، بیا دیگه رفیق!
هممون باید چیزی بخوریم.
باشه. من...
اون کارو برات میکنم.
برای یه سیگار؟
اوه، غلط کردی! برای اون، کل بسته رو میخوام!
فکر کنم در مورد من اشتباه برداشت کردی.
باشه، لعنتی، آروم باش.
حالم خوبه. فقط من همجنسگرا نیستم
و تو داری مثل یه خوک کثیف رفتار میکنی.
پس به جهنم!
وایسا. داری میری؟
- مسواک داری؟ - دارم.
میدونی که باید از مسواک استفاده کنی تا غذای مونده
رو از دهنت تمیز کنی، درسته؟
میدونم برای چیه. قیمتش چنده؟
آخرین باری که غذا خوردی کی بود؟
هی، بیا اینجا.
چی؟
بیا.
نمیتونم اینو ببینم.
گفتم که هممون باید چیزی بخوریم و منظورم همین بود.
درباره چی حرف میزنی، لعنتی؟
ببین، من یه کار دارم. دزدی راحته.
میخواستم خودم انجامش بدم، ولی...
...اگه انجامش بدم، با وجدان راحت نمیتونم برگردم اینجا.
نه. ولی ممنونم.
مسواکت چی؟
– باشه، خودم انجامش میدم. – گور بابات، خودت انجام نمیدی.
دقیقاً باید چیکار کنم؟
ساده است. یه رفیق پیدا کن. شماها مراقب باشید،
آخرشم کمکم کنید این آشغالا رو بیرون ببریم.
همین؟
همینه.
از همین طرفه.
از کجا میدونی خونه نیستن؟
چون چند هفته محل رو زیر نظر داشتم.
برنامهشون رو مو به مو بلدم.
امیدوارم ارزشش رو داشته باشه، رفیق.
چون سابقه دارم.
اگه کسی ما رو ببینه...
هی!
من واقعاً ممکنه برم زندان، رفیق.
هیچکس گیر نمیافته.
فقط حواست جمع باشه.
و ساکت باش.
هی رفیق، بیا دیگه، زود باش!
تقریباً رسیدیم.
باید چراغها رو روشن کنیم.
فکر کردم نمیخوای گیر بیفتی.
از اون مغز لعنتیت استفاده کن. چراغ خاموش.
فقط نزدیک من باش.
حالت خوب خواهد بود.
هر طور شده، سهم من اینجاست.
دقیقاً چی هست؟
شما دو نفر.
همونطور که گفتم،
قرار بود سهم خودم رو به همون طریقی که بلد بودم ادا کنم.
قرار بود کمک کنم این پلیدیِ رو به رشد رو نابود کنم.
– بزنش، بزنش! – تو یه روانی هستی، الکس!
– بازنده! تو یه بازندهای! – بچه ننه!
هی، میدونستی درت باز بود؟
شماها اونارو به حموم میکشید.
و منم باقی کارها رو انجام میدم، عزیزم.
آخرین باری که کی غذا خوردی؟
اوه، باید غذا بخوری،
اگه میخوای بزرگ و قوی بشی، عزیزم.
اوه.
اینجاست!
چقدر خوشتیپ!
برات یه چیزی میذارم بخوری.
دوباره انجامش دادم.
اما اونا هیچکس نبودن! هیچکس اصلاً نمیفهمه گم شدن!
دلشون تنگ نمیشه.
و منم ترتیبشو میدم.
مثل دفعه قبل.
چون... مادرها از بچههاشون مراقبت میکنن!
همیشه.
روزها و شبها
هفتهها خیلی سریع
مثل یه زمستون بیپایانه،
و حس میکنم خونخواریام
بیشتر و بیشتر سیریناپذیر
و ناپایدار میشه.
اما با این حال، نگران نیستم...
...چون مامان رو دارم.
اوه.
مامانها از بچههاشون مراقبت میکنن، عزیزم.
همیشه!
باشه.
خب، چیزی از سر کار برات آوردم که شاید خوشحالت کنه.
اوه، الکس!
خیلی خوبه که میبینم میخندی.
رئیسم گفت زنش با چاقوی استیکی
که باهاش غذاش رو میبُریده، بیش از ۳۰ بار خنجرش زده.
اوه، این حتی بهتره، فرشته.
خوشحالم که اینا خوشحالت میکنن، عزیزم.
حالا بهم بگو،
چرا این کارو باهات کردن؟
بازم از اینا هست؟
نه عزیزم.
نگران نباش! هر وقت تونستم از سر کار برات میارم.
عزیزم، میدونی که باید اینا رو پس بدم سر کار
تا لو نرم!
حالا... وقت خوابه.
ش... چی گفتی؟
از دست تو آشغالای خیابونی خسته شدم!
-جیبهات رو خالی کن، آشغال کوچولو! -من کاری نکردم.
گفتم جیبهاتو خالی کن!
دزد!
جرات نداری به اون بزنی!
من مراقب وسایلش هستم.
ولی اون دزده.
ببین، الان همه چی سخته، پس من پول جنساشو میدم،
و اگه اون، ام...
اگه خریدامو تا خونه ببره،
واقعاً بهم لطف بزرگی کرده. راه دوری نیست.
کاری که داری میکنی در واقع تشویقشونه
که بیان اینجا و از من دزدی کنن.
همونطور که گفتم، الان همه دارن سختی میکشن.
از جمله، حدس میزنم، تو و فروشگاهت؟
درسته؟
خب، پولمو میخوای یا نه؟
این آخرین پول من بود.
باید یه کار پیدا کنی، الکس،
وگرنه از گشنگی میمیری.
من تمام تلاشمو برات میکنم.
یه جایی مجبوری خودتو نجات بدی.
و مجبوری کمکم کنی، عزیزم!
یه چیزی برات بپزم.
نه، تو بخور.
تو یه پسر در حال رشدی که باید غذا بخوره، یادت نرفته؟
من دیگه باید برم.
چند روز دیگه میام سرتو چک کنم.
شب بخیر، عزیزم.
من مفاصل رو جدا کردم،
مفاصل بازو، مفاصل پا.
با اینکه اون جثهاش ریز بود،
مجبور شدم از تمام قابلمههام استفاده کنم.
-جفری دامر بیشتر قلب،
بازوها، جگر و قسمتی از گوشت پاهای قربانیهاش رو میخورد.
من اونقدر حق انتخاب نداشتم که انقدر عوضی باشم،
واسه همین هر چیزی که میشد خوردیم.
شاهزاده فیلیپ یه بار گفت که آدمخواری یه راه حل رادیکاله
اما واقعبینانهست برای مشکل جمعیت زیاد.
شاید اون مفهوم رو رادیکال میدونست،
اما آدمخواری دقیقاً یه مفهوم غریبه نبود
برای خانواده سلطنتی،
که تا اواخر قرن هجدهم
به گوشت انسان علاقه داشتن.
شاهزاده فیلیپ درست میگفت.
و من نیازی نداشتم که حتماً نجبا باشم
تا راه شریفش رو ادامه بدم.
فکر کنم چند تا جوراب اینجا دارم.
آره، دارم.
چقدر؟
یه دلار.
من یه ربع دارم.
سه تا دیگه بیار، برگرد.
بیا دیگه بابا، پاهام یخ کرده!
راههای دیگهای هم هست که میتونم...
ببخشید، قصد نداشتم.
مطمئنم میتونم یه کاریش بکنم. فقط...
-...نه اینجا. - عالیه.
تو جا رو انتخاب کن، برام مهم نیست.
-اسم من پاتری-- - نمیخوام بدونم.
این فقط یه معاملهست. شخصی نیست.
باشه. آمادهام.
-پیتر کجاست؟ - نمیدونم.
از اون کار به بعد ندیدمش.
یه پول خوبی گیرشون اومده، شاید به اندازه کافی پول داشته
-که از اینجا بره. - لعنتی!
هی، آروم باش.
میدونم فکر میکنی از ما بهتری، که همه ما زیر دست توایم
و ما ساده و احمقیم، ولی ما اینطور نیستیم.
و من میدونم تو واقعاً کی هستی.
میدونم چی هستی.
No comments yet. Be the first to leave one.