As primeras 200 linias.
حالت خیلی بده، نه؟ دنبال چی میدوی؟
کاملاً خونی شدی.
چطور انقدر خونی شدی؟
حالا، خون. حالا این مال کیه و از کجا اومده؟
بیا، زود باش، زود باش.
خونه قدیمی هرزگ. بیرون شهر.
آره، آره، خونه هرزگ. آره، آره.
زیرزمین.
یه مرد توی یه محفظه شیشهای...
سر...
سر.
فکر میکنی داری چیکار میکنی؟
متاسفم قربان. یکی از افراد ما دکتر هایدکه رو جلوی درش پیدا کرد.
سرش رو از تنش جدا کردن.
- چیزی میبینی؟ - نه قربان. ولی صدای آب میاد.
خب بازرس، باید بگم با جنایت قرن طرفی.
اگه این چیزیه که شما میخواید.
دوست ندارم مجبور باشم دنبال دلایلش بگردم.
خب، هر کی این حجم از مدرک جا گذاشته، احمقه.
به زودی پیداش میکنم.
بازرس، من دکترها رو میشناسم. تعداد کمی از اونا احمقن.
اوه، پس یه دکتر بوده؟ ممنونم.
اینطور به نظر نمیرسه؟
این جور تجهیزات رو نمیشه از دکون خرید.
وقتی نظرت رو بخوام، ازت میپرسم.
دکتر.
هیچ کس اینجا زندگی نکرده.
یه کم وسایل پوسیده هست، ولی همهش همینه.
ممنونم گروهبان.
فردا میخوام افرادت تمام فروشندگان لوازم جراحی رو چک کنن...
...تجهیزات آزمایشگاهی و داروها رو. - بله قربان.
اسم تمام خریدارانشون در طول سال گذشته رو میخوام.
- بله قربان. - و گروهبان.
بله قربان؟
اسم تمام... تمام افرادی رو که مفقود شده رو میخوام.
بله قربان.
مسئول سردخانه، قربان.
خیلی خوب.
حالا، من متوجه شدم که یک جسد رو گم کردید.
دکتر هرمان اشتریش، فکر کنم.
میتونید مطمئن بگید آخرین باری که اونجا بود کی بود؟
همون روزی که بردنش اونجا.
ما برنمیگردیم هی چک کنیم. انتظار ندارن راه بیفتن و برن، مگه نه؟
توصیه میکنم مراقب باشید. شما تازه یک جسد رو گم کردید.
و این دلیلی برای شوخیهای مسخره نیست.
آخرین بار دیدمش وقتی هلش دادم توی کشو.
اخیراً کسی در مورد اینکه کی اونجا گذاشتید، تحقیق کرده؟
- نه. - مطمئنی؟
هیچ کس با صورت آبلهرو، مثلاً. خوب فکر کن.
هیچ کس. نه با آبله، زگیل، جوش یا مویی که از دماغش دراومده باشه.
ما مهمون نداریم. هی، گمشو برو!
تو راه به افسر نگهبان یه اظهارنامه بده.
احمق نفهم.
فکر کنم دکتر اشترايخ همون جسد توی سردابه.
آره.
آره، ربط داره، نه؟
آره، ولی چرا؟ برای چه منظوری، هان؟
یه حقیقت قطعی وجود داره.
ما دنبال یه دکتر میگردیم.
هیچ چیز مطلقاً قطعی نیست تا وقتی که ثابت بشه.
در حال حاضر، من معتقدم...
...که دنبال یه ماجراجوی پزشکی دیوانه و خطرناکیم.
اینکه دکتر هست یا نه، باید دید.
شب بخیر. شب شما هم بخیر.
شما برای جا خالی آگهی دادین؟
بله، درسته. لطفاً بیاین تو.
ممنونم.
امشب هوا سرده، نه؟ بله، واقعاً سرده.
اتاقهای خالی رو بهتون نشون میدم.
نیازی نیست.
مطمئنم هر کدومشون کاملاً برام مناسبه.
خب، اگه لطف کنین تو دفتر ثبت امضا کنین. حتماً.
ممنونم.
مدت زیادی میمونین؟
نامعلوم.
ممنونم، آقای فنر.
اسم من آنا شپنلره.
خوشبختم، خانم شپنلر؟ مجردم.
ببخشید. حالا، اجازه دارم شما رو به اتاقتون ببرم؟
حتماً. ممنونم.
این خونه رو تنهایی اداره میکنین؟ بله، متأسفانه.
اگه اجازه بدین بگم، این کار بزرگیه برای کسی که اینقدر جوونه.
در واقع مال مادرمه.
اون الان خیلی پیر شده و بازنشسته. میفهمم.
من فقط چهار مهمون دیگه دارم، پس...
...اینجا خیلی آروم پیدا میکنین.
اون واقعاً اون دفعه جیغ زد، دکتر هولست. بدترین وضعیته که تا حالا داشته.
بازم عنکبوت؟ آره.
بیا. زود باش.
سریع باش.
پاشو محکم نگه دار.
وقتی خوابید، میتونین ژاکت رو در بیارین.
شب بخیر، پروفسور ریشتر.
شب بخیر، دکتر.
حالش چطوره؟ اصلاً خوب نیست، قربان.
بهش چند ساعت خواب دادم.
و نظر شما در مورد دکتر برانت چیه، قربان؟
گاهی فکر میکنم نکنه همهمون وقتمون رو تلف کنیم.
یه نفر آبسه داره، شکمش رو باز میکنیم، آبسه رو میبینیم.
اما یه مغز بیمار...
جمجمه رو باز میکنیم، فقط مغز رو میبینیم.
هیچ اثری از بیماری نیست.
پیشنهاد میکنم به خانم برندت بگید دیگه لازم نیست به ملاقات شوهرش بیاد.
به نظر من دیگه هرگز خوب نمیشه.
چه حیف بزرگی.
جنون همیشه غمانگیزه.
اما اینکه یه مرد با این نبوغ خودش رو دیوانه کنه...
...چه حیف بزرگی.
حیف بزرگی، چه حیف بزرگی.
مقیم جدید ما خیلی اهل حرف زدن نیست.
به نظرم خیلی بدخلقه.
به زور تونست بگه شب بخیر.
فکر کنم نوبت منه.
آه، بله.
ماجرای وحشتناکی بود، اینکه دکتر هایدکه سرش رو از دست داد.
دنیا پر از آدمای دیوانهست.
فکر کردی که هیچوقت نمیدونی تو خیابون کنارت کی ایستاده؟
عجیبه که اینو گفتی.
امروز کنار بدترین دیوانه دهه ایستاده بودم.
- کی؟ - دکتر فردریک برندت.
یادته؟
آره، یادمه.
ولی کجا دیدیش؟ حتماً تو خیابون نبوده؟
البته که نه. باید به آسایشگاه برای نصب لولهکشی جدید سر میزدم.
از کنارش تو محوطه راه رفتن رد شدم.
اسمش آشناست، ولی یادم نمیاد کجا دیدمش.
اون همون دکتریه که حدوداً پنج سال پیش یه جنجال بزرگی تو دنیای پزشکی...
...با یه ایدهٔ شیطانی و فوقالعاده راه انداخت...
...دربارهٔ پیوند زدن مغز آدمها.
میدونی، یکی رو به یکی دیگه وصل کردن.
و ادعا میکرد هر کسی که همچین جراحیای بکنه، زنده میمونه.
کاملاً یاوهگویی بود.
فکر کنم یادم میاد یه نفر دیگه هم همزمان همین ایده رو داشت.
یه خارجی.
- اوه، خدای من. اسمش چی بود؟ - فرانکنشتاین.
بارون فرانکنشتاین. توی بوهم زندگی میکرد.
همونه.
هر دوشون از جامعه پزشکی بیرون رانده شدن، درسته؟
درسته.
و فرانکنشتاین رو از کشورش هم بیرون کردن.
کلیسیا به خصوص، حسابی ازش بدگویی کرد.
مثل پیروان شیطان بودن، هردوشون.
البته، کاری که برندت...
...روش کار میکرد باعث شد دیوونه بشه، میدونی.
- خب، حتماً همینه. - ببخشید.
نمیدونستم شما دکتر هستید.
دکتر؟ ما دکتر نیستیم.
معذرت میخوام. فکر کردم میدونید دربارهٔ چی حرف میزنید.
خیلی بیادبی آقا.
نادانی همیشه بدترین چیز رو در من بیرون میکشه.
- حماقت؟ - بله، حماقت.
این افراد احمقی مثل شما هستند که در طول تاریخ جلوی پیشرفت را گرفتهاند.
شما در مورد نیمهحقایقی که درک نمیکنید، اظهار نظر میکنید.
لحن و رفتار شما برای من بسیار ناخوشایند است، قربان.
اما اگر مایلید وارد یک بحث در این باره شوید، بفرمایید...
...کلمه «پیشرفت» را در این بافت برایم توضیح دهید.
شما متوجه نخواهید شد.
یک مثال مشابه میزنم که شاید درکش کنید.
اگر انسان به اختراع و آزمایش روی نمیآورد...
...امشب شام را در یک غار خورده بودید.
استخوانها را کف زمین پخش میکردید...
...بعد هم انگشتانتان را به پوست حیوان پاک میکردید.
در واقع، یقهتان کمی چرب به نظر میرسد. شب بخیر.
- روزت چطور بود؟ - افتضاح بود.
اما یک بوسه و یک نوشیدنی باعث میشود همهاش را فراموش کنم.
- فکر کنم نوشیدنی میتواند صبر کند. - اگر میخواهی امشب به تئاتر بروی...
...بهتر است آن نوشیدنی را بخوری. - بیا اینجا.
آنا، امشب خیلی زیبا به نظر میرسی.
- ممنونم، دکتر هولست. - پس بیایید بلیطها را آتش بزنیم.
کارل، من دو ساعت طول کشید تا امشب آماده شوم.
و من دلم میخواهد به تئاتر بروم.
- آن نوشیدنی را برایت میآورم. - درست است.
عزیزم، صبح امروز از مادرم نامهای داشتم.
حالش خیلی بهتر شده، باورم نمیشود.
عزیزم، قبلاً هم گفتهام که امیدت را زیاد نکنی.
هنوز درمانی برایش نیست، فقط تسکین موقت است.
میدانم.
من هم از خزانهدار بیمارستان خبری دریافت کردم.
هزینهها دوباره دارند بالا میروند.
این... وحشتناک است که شما مجبورید یک زندگی را بخرید.
بله.
تا زمانی که متخصصان اعصاب کمیاب باشند، باید بهای سنگینی بپردازیم.
- خوشبختانه برای ما مشکلی نیست. - اما نگرانم که لو بروی.
- خطرناک است، اینطور نیست؟ - خطرناک نیست، عزیزم. بهت قول میدهم.
یک سال است که دارم از زیرش در میروم، پس دیگر نگرانش نباش.
- اما اگر گیر بیفتی... - گیر نمیافتم.
من مسئول بخش داروها هستم، اینجا یک عدد اضافه میکنم، آنجا یکی کم میکنم.
اشکالی ندارد، آنا. واقعاً.
تنها راه برای تأمین پولی است که مادرت را آنجا نگه دارد.
بازار مواد مخدر غیرقانونی تنها منبعی است که پولش خشک نمیشود.
این بسته را در کشو بگذار، آنا، باشه؟
فایدهای ندارد آن را به تئاتر ببری.
این بسته لعنتی کجاست؟
- کتم را کجا درآوردم؟ - روی پلهی ورودی.
حتماً آنجا افتاده، یا در راهرو.
عصر بخیر. این را روی پله ورودی پیدا کردم.
به نظر میرسد متعلق به بیمارستان روانی هولبورگ باشد.
- متعلق به کسی در این خانه است؟ - بله، ممنونم. مال من است.
عصر بخیر، آقای فنر. این هم نامزدم، دکتر کارل هولست.
از دیدنتان خوشبختم. باعث افتخار است شما را ملاقات کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.