As primeras 200 linias.
[آخرین نیروهای بریتانیایی از دانکرک تخلیه شدند و فرانسه را در دستان آلمانی ها تنها گذاشتند.]
[فرانسه قرارداد صلحی امضا میکند که باعث میشود رژیم فرانسه یک دولت دست نشانده شود که توسط نازی ها کنترل میشود]
[بیشتر افراد دچار کمبود غذا، تجهیزات گرمایشی و دارو هستند]
[دولت سعی میکند اوضاع را با محدود کردن مسافرت، گردش اطلاعات و آزادی اجتماع کنترل کند. ]
[رادیو به عنوان یکی از قوی ترین سلاح ها در حین جنگ پدیدار میشود.]
[رهبران توسط پروپاگاندا و سخنرانی های شاعرانه قلب ها و ذهن های مردم را به دست می آوردند.]
[پلیس فرانسه و علی الخصوص یگان های تعلیم دیدۀ گشتاپو هرگونه پخش رادیویی را پیدا میکردند و آنها را با شدیدترین مجازات محکوم میکردند.]
[زیر بار تهدیدهای مرگ و زیر سایۀ حکومت استبدادی یک صدا همچنان پیغام امیدواری سر میداد.]
شب بخیر، دوستان من. از خدا میخوام همه تون خوب باشید.
امشب سومین سالگرد افتخار بزرگ مونه.
برای سه سال ما دم به تله ندادیم، جاخالی دادیم،
و دسیسه های حکومتِ اهریمنی نازی رو دور زدیم.
و حالا سه سال میشه که من، افتخار اینو دارم تا صدایی در تاریکی باشم.
ما، خارجی ها و یهودی ها،
ضعیف و ناتوان،
همه مون داریم شکار میشیم، توی این مورد اشتباه نکنید.
جاهایی که زمانی زندگی میکردیم...
شهرهایی که زمانی بهشون میگفتیم خونه...
بر علیه ما شوریده شدن.
ساختمان ها... بوستان ها، و مدرسه ها.
تمام این مکان های آشنا حالا خطرناک و بیگانه هستن.
اینجا قلمرو دشمنه. ولی شما در این نبرد تنها نیستید.
افراد دیگری اون بیرون هستن که هم تبار شما هستن،
که توی کولبارهایی که به دوش میکِشید شریک هستن، از پیروزی هاتون دلشاد میشن،
شعلۀ امید رو روشن نگه میدارن.
یادتون باشه که فتیله هاتون رو بتراشید، دوستان من، چرا که تاریکی به زودی حکمفرما میشه
و وظیفۀ ماست که روشنایی رو روشن نگه داریم.
نه، شما تنها نیستید،
و تمام تاریکی های جهان
حتی نمیتونن روشنایی یه دونه شمع رو خفه کنن.
مراقب خودتون باشید، دوستان من... و همگی در امان خدا.
الکسی دیئو! تو بازداشتی!
این پروندۀ منه، فرمانده. خیلی روش کار کردم.
ولی نتونستی نتیجه ای بگیری.
حالا دیگه پروندۀ منه، بازرس. میتونی بیرون منتظر بمونی.
اون همه چی رو بهم گفت، از صدا خبر داره...
که هیچی نیست.
به درد نخوره.
شب بخیر، دوستان من. از خدا میخوام همه تون خوب باشید.
ممنون، بازرس.
خائن کثیف!
هدف مون امروز همونه که سال 1940 هم بود:
مقاومت و جان سالم بدر بردن.
منو میشناسی؟
دشمن فکر میکنه ما شکست خوردیم، ولی در اشتباهـن.
رو در روی شرایط غیرممکن،
ما به دنیا اومدیم تا پرچم شأن انسانی رو بالا ببریم،
و به این کارمون ادامه میدیم.
من فرمانده کلاوس یاگر از پلیس مخفی هیمه هستم.
و تو... یه دورغگویی.
مراقب خودتون باشید، دوستان من. و همگی در امان خدا.
اسم گوینده مون ژاکه.
هه هه، بألاخره اومدی. یانکو یه ساعت پیش رسید خونه.
شاید نیم ساعت پیش.
یه رایش مارک. چقدر خوب. (واحد پول آلمان نازی)
- ندزدیدیش که، نه؟ - مگه مهمه؟
پیداش کردم.
- کسری داری. - چی؟
- قسطت. کسری داره. - منظورت دستمزدمه که خودم به دست آوردم؟
هرچی میخوای اسمش رو بذار. کمه.
اون قدری پس انداز نداری که از این کشور بری بیرون.
اون رایش مارک حداقل اندازۀ سه قرص نان می ارزه!
کافیه!
- قیل و قال سر چیه؟ - برای صندوق پول کم گذاشته.
- نه خیر، نذاشتم. - دیر رفتی سرکارت.
صداتون رو بالا نبرید.
- حالا جریان این رایش مارک چیه؟ - یه دونه زیر یه میز پیدا کردم.
خب... اگه سکه برای پس انداز مدارک استفاده بشه،
کسری رو بیش از حد جبران میکنه، مگه نه؟
خوبه.
خیلی خب، بیاید همگی یه کم بخوابیم. بهش احتیاج داریم.
یانکو، شمع ها رو خاموش کن.
بابت پول متأسفم.
از این زیرشیروونی متنفرم.
- دیرت نمیشه؟ - نه.
جولیت... صبر کن.
یه تراشۀ خلأ جدید میخوام. میدونی از کجا پیداش کنی.
حتما جدیده رو بررسی کن. میله اش خراب نباشه.
زیاد توی اتاق نمون.
و یادت باشه پشت سرت در اتاق رو قفل کنی و...
بابا... میدونم چیکار کنم.
چیزیم نمیشه.
حواست رو خوب جمع کن ، باشه ؟
سلام.
سلام.
سلام.
- سلام. - سلام.
سلام.
سلام عرض کردم، دوشیزه. من آلفرد هستم.
اسم شما چیه؟
ببخشید، جناب، ولی... نمیتونم دوباره دیر کنم.
فکر کردم نمیتونی دیر کنی.
هیچکس حق نداره این تو باشه. مچت رو گرفتم.
این چیه؟
هی! هی!
جلوش رو بگیرید.
- هی، وایسا! - حرکت کن!
ستوان، میتونم کمک تون کنم؟
یه دختر جوان با لباس ساده، بیشتر از 18 سالش نمیشد. ندیدیش؟
توی دفترم؟ نه.
میتونی غذات رو بخوری. فکر کن نیستم.
ببخشید، ستوان.
ارتشبد فون روندستد هر لحظه ممکنه اینجا برسه.
پس کار دیگه نیست؟
نه. معذرت میخوام.
خواهش میکنم.
من آندری هستم.
اسم شما چیه؟
کامیل.
اسم قشنگیه.
چرا داری فرار میکنی، کامیل؟
باید برم.
صبر کن...
ممنون.
اینجا فقط انباریه.
روح مون هم خبر نداشت اینجا تجهیزات رادیویی هست.
- اگه... - دختره کجاست؟
از اون موقع تاحالا دیگه سرکار نیومده.
واقعا؟
کجا زندگی میکنه؟
نمیدونم.
میگفت پیش عمه اش زندگی میکنه.
نزدیک پارک بلاندان.
ولی دخترا میگن رفتنی
همیشه به سمت "رو بانسل" میره.
ممنون، آقای مانوئل.
دستگیرش کنید. یا یه احمقه یا یه خائن.
فرمانده... فرمانده.
خواهش میکنم کاری به کارم نداشته باشید... فرمانده، کاری به کارم نداشته باشید.
بازرس.
- جولیت! - داری این بیرون چیکار میکنی؟
داشتم رصد میکردم ولی دیگه برنگشتی. چی شد؟
من روبراهم.
باید توضیح بدی.
جولیت... چی شد؟
«پروردگار راهنمای من است. محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.
او کار میکند که من در مراتع سرسبز دراز بکشم. او در آبهای ساکن مرا راهنمایی...»
برترند، خواهش میکنم بس کن.
چی رو بس کنم؟
او به... نامِ خودش مرا در مسیرِ پرهیزگاری
هدایت میکند.
آری اگر چه در وادی سایۀ مرگ قدم میزنم...
برترند، خواهش میکنم؟ داریم دعا میخونیم.
باشه. بس میکنم.
آگنس، بیدار شو. پاشو. بیا از اینجا بریم.
بجنب، از اینجا میریم.
- کجا میریم؟ - هرجا جز اینجا. بجنب.
برترند، نمیتونم. خواهش میکنم بس کن. خونۀ ما اینجاست.
برترند... برترند، بس کن.
درست فکر نمیکنی. باید به حرف همسرت گوش کنی.
نه! باید از این کشورِ بی صاحب برم بیرون!
چون اگه اینجا بمونیم، همه مون میمیریم.
برترند، ما یه نقشه داریم.
این نه. نقشه مون اینه؟ این دو قرون پول؟
میتونیم باهاشون مدارک بخریم که از اینجا بریم بیرون؟
نه.
باید طبق نقشه مون پیش بریم. همه مون تو این مسیر باهم هستیم.
- واقعا؟ واقعا هستیم؟ - ما هم مثل تو قایم شدیم.
اهمیتی نداره کجا بریم، اهمیتی نداره چی بگیم،
اهمیتی نداره چیکار کنیم، نمیتونیم قایم بشیم.
ولی تو، اگه فقط بتونی دهنت رو ببندی، میتونی مثل برنده پر بکشی بری.
اگه از زندگی کردن اینجا پیش ما خوشت نمیاد،
میتونی بری و با بقیۀ مردمت به اسارت گرفته بشی.
جولیت.
- چطور جرأت میکنی؟ - زیاده روی کردی.
واقعا میگی، ژاک؟
چون شماها رو مجبور نکردن از اینا بپوشین.
ماي موويیز —
توی شهر صدها نفر به اسم ژاک داریم.
چطوری باید اون ژاکی که میخوایم رو پیدا کنیم؟
درود بر هیتلر.
ورنر، تونستی محدودۀ سیگنال پخش رادویی رو مشخص کنی؟
متأسفانه نه، قربان
بهترین کاری که تونستیم بکنیم محدود کردن سیگنال به این ناحیه بود.
پخش رادویی کوتاه تر از اونه که
بتونیم محدودۀ سیگنال رو از این بیشتر محدود بکنیم.
هزاران نفر در اون قسمت از شهر زندگی میکنن، هزاران نفر.
بازرس، سیگنال اندازه گیری شده، نه؟
سیگنال قویه، که یعنی باید دنبال یه آنتن بزرگ بگردیم.
- واقعا خیلی ساده ست. - قربان؟
- بله؟ - بوملبورگه.
بله، سرگرد؟
خب، از وقتی فرماندهی رو به دست گرفتم، نتایج مثبتی داشتیم.
ولی محلی ها هنوز به شیوه های ما عادت نکردن.
ولی میتونم بهتون اطمینان بدم که میکنن.
بله، سرگرد، بهتون قول میدم.
ممنون.
همه چی مرتبه، قربان؟
چرا از پیشوا پیروی میکنی؟
یه امتحان نیست. سؤال رو جواب بده.
خب، قربان... وقتی سخنرانی هاش رو گوش میدم،
حس میکنم قلبم سرشار از غرور میشه.
حس میکنم باید عمل کنم، باید پیروی کنم.
- آره، تا سرمشق بگیری، نه؟ - آره.
این مرد هم همین تأثیرات رو روی دشمنان ما داره.
No comments yet. Be the first to leave one.