As primeras 200 linias.
من نمیتونم...
دیگه نمیتونم بخشی از این سیستم باشم.
- باشه، قضیه اینه.
مثلاً تو میری،
منم میرم، چون نمیتونم این وضعیت رو تا آخر تحمل کنم.
- باشه.
من از این خوشم میاد.
داری چیکار میکنی؟
- این نور خیلی قشنگه، رفیق.
هی، کی فکرشو میکرد...
کی فکرشو میکرد شیشههای دودی یه ماشین داغون،
فیلترهای خوبی بشن، درسته کاپیتان؟
- داری مسخرهام میکنی بابت ماشینم؟
- اوه نه، ببخشید.
فکر کردم واضحه، آره.
- اخراجی.
- همین الان؟
اوه نه!
لعنتی، رفیق، این یه رکورد جدیده برام.
آه، این منظره رو ببین.
آره...
راستش، میتونی یه لحظه وایستی؟
- همین جا؟
- آره.
- واسه چی؟
یه تیکه فیلم از پشت صحنه، رفیق! بیا دیگه!
- باشه، یه لحظه صبر کن.
- خدای من، رفیق،
این رو ببین...
- باید بریم.
- میدونی به این چی میگن؟
ارزش تولید.
نورپردازی اینجا عالیه، رفیق.
بچگیهات زیاد میومدی اینجا؟
- بعضی وقتا.
- بعضی وقتا؟
نه، اگه من اینجا زندگی میکردم،
همهش اینجا بودم.
- حق با توئه، البته.
نورپردازی واقعاً عالیه.
- حس میکنم داری سعی میکنی یه چیزی بهم بگی، رئیس.
- دارم ولت میکنم توی کویر.
- نمیخوام اذیتت کنم. میفهمم، باشه؟
ولی این قضیه در مورد آشتی کردنته با مادرت، درسته؟
پس چرا همین الان توی این نور که قشنگه، انجامش ندی؟
- کارگردان کیه؟
- قطعاً، قطعاً تویی.
باشه، قطعاً تو.
ولی گفتی سینما وریته، باشه؟
فقط دارم همین کارو میکنم.
من فقط دنبال چیزی هستم که واقعی باشه، میفهمی؟
باشه، باشه.
چی؟
بگو.
باشه، یه ثانیه صبر کن.
بذار اینو خاموش کنم.
خب، این ماجرا چطور شروع شد؟
خب، یه نامه از مادرم گرفتم
که گفته هنوز داره توی لاس کروس زندگی میکنه،
و ازم خواسته برای تعطیلات شکرگزاری بیام، و
اینکه ترک کرده.
خب، چند سالت بود که ترکش کردی؟
حدود ۱۳ سالم بود که منو ازش گرفتن و بردن.
وای، چی شد؟
اون...
اون معتاده.
میدونی، آدم بدی نیست.
فقط اشتباهات زیادی کرد و به آدمهای زیادی آسیب زد.
مم.
با فیلمبرداری ما مشکلی نداره؟
آره، انگار مشکلی نداره.
فکر کنم میدونه منظورم چیه.
عالیه، عالیه، عالیه.
مسائل مادری، سخته.
آره.
میدونی، وقتی من و برادرم بچه بودیم،
مادرم دیپورت شد.
بعدش زیاد نتونستیم ببینیمش.
متأسفم.
نه، اشکالی نداره، هنوزم میتونیم حرف بزنیم و اینا.
در واقع، اون خیلی نزدیک لاس کروس زندگی میکنه.
آره؟
آره، منظورم اینه،
اون طرف دیوار زندگی میکنه.
چیزی برای گفتن به کلاس داری، یا...؟
جدی، میخوای یه کم؟
آره.
وای، لعنتی، شوخی میکنی؟
برات عجیبه که برگشتی؟
آره.
مم.
عصبیای؟
راستش، آره.
میدونی...
فکر دیدن مادرم خیلی بزرگ بود.
میفهمم.
یه سری اتفاقات واقعاً تلخ افتاد
دفعه آخر که با هم بودیم،
ولی وقتی شروع کردم به فکر کردن بهش -
دوباره کنار هم قرار گرفتنمون - به عنوان یه فیلم،
کمکم ترسناکتر نبود.
میدونی، فکر میکردم میتونم ازش به عنوان یه راه
استفاده کنم تا اونو جوری بفهمم که قبلاً نمیتونستم.
ـ اوه، واقعاً؟
اینجا چقدر خالیه.
ـ هممم.
ـ انگار کسی خونه نیست.
ـ اون اینجاست.
سلام سم.
ـ سلام.
ـ میتونی وسایلو از ماشین بیرون بیاری؟
ـ این تقریباً آمادهست.
تو هم اهل ال ای هستی؟
دن؟
دنی؟
ـ بله، بوِیل هایتز.
ـ چه مدته که توی بوِیل هایتز زندگی میکنی؟
سلام.
ـ سلام.
ـ تقریباً آمادهست.
بفرمایید.
ـ از اینا کاتاِوِی بگیر.
بگو اگه اینا کافیه.
ـ وای، خانم وایلند، خیلی ممنونم.
ـ امیدوارم پخته باشه.
ـ ممنونم که اجازه دادی جزئی از شام شما باشم.
ـ فکر کنم اگه بخوای از اینا بازم هست.
خب، تونستید زود برسید به اینجا؟
ـ ما زیاد توقف نکردیم.
خب، روز شکرگزاریتون مبارک، بچهها.
ـ روز شکرگزاری مبارک.
ـ باشه بچهها.
ـ ببخشید خانم وایلند، دستم دراز شد.
ـ میتونی یه چیزی توی میکروفونت بگی؟
باید سطح صدات رو چک کنم.
ـ چی بگم؟
ـ عالیه.
آمادهای، سم؟
میتونی با گفتن اسمت به دوربین شروع کنی؟
ـ اسم من سم هست.
اسم من سامانتا وایلند هست.
ـ خوبه.
من با یه سری سؤالات خیلی کلی شروع میکنم.
شما مدت زیادیه که توی لاس کروسز زندگی میکنی...
حالا برات چه معنایی داره؟
ـ ببخشید خانم وایلند،
باید میکروفونتو لمس نکنی، متأسفم.
دست نزن.
ـ وای، وای،
وای، وای.
ببخشید.
– اشکالی نداره، همه چی اوکیه.
– سؤالت چی بود، چی؟
– لاس کروسس.
الان برات چه مفهومی داره؟
– باشه، ببینم.
خونهست.
خونهست.
مدت زیادی اینجا زندگی کردم، بیشتر زندگیمو.
خاطراتی اینجا هست.
خیلی خاطرات خوب
و یه عالمه خاطرات خیلی مزخرف هم هست.
ببخشید، ببخشید.
بدهاش.
خاطرات بد.
تاریخ اینجا سنگینه.
واقعاً سنگینه.
– اینجا چه اتفاقاتی افتاده که باعث شده...؟
– میتونم بگم چرا اون نامه رو نوشتم؟
خواهش میکنم.
– بگو.
– باشه.
حدود یه ماه پیش،
یکی از دوستام،
دوست عزیزم، تینا دلگادو،
حدود یه هفته گم شده بود.
اون موقع نمیدونستم،
اما حدس میزنم اون با
یه سری آدم خیلی بد درگیر بود،
و فهمیدیم
که این باعث مرگش شد.
و من میدونم که یه زمانی،
به راحتی میتونستم من به جای اون باشم.
واسه همین...
– ببخشید.
– من متأسفم.
خیلی متأسفم.
متأسفم برای هر کاری که به سرت آوردم.
و میخواستم اون آدمی باشم
که کار درست رو انجام میده.
واسه همین اون نامه رو برات فرستادم،
چون میخوام باهات آشتی کنم.
میخوام باهات آشتی کنم.
– سم، فکر میکنی الان اون آدم هستی؟
– آره.
فکر میکنم الان اون آدمم.
– چی عوض شد؟
چی برات عوض شد؟
– ترک کردم.
و یه شغل پیدا کردم، یه شغل باثبات،
No comments yet. Be the first to leave one.