As primeras 139 linias.
🐈 SubNeko
استاد، بازم بهم یاد میدی... نه منظورم اینه که...
استاد، عاجزانه خواهش میکنم بازم شمشیرزنی رو بهم یاد بدین.
حتما.
حالا که این یارو اینجاست، اوضاعمون روبهراهه.
هر چی باشه، من جونم رو مدیون شیون-سانم و اون بود که شمشیرزنی رو بهم یاد داد.
آخ!
حتی تو این وضعیت هم دست از این کارات برنمیداری و فاز معلمها رو میگیری.
راستش یه جورایی خیالم راحت شد.
دستمکم گرفتی.
بهت که گفتم، به این چیزا عادت دارم.
تنزا!
اونی که جون بقیه رو میگیره، هیچوقت درک نمیکنه.
اما کسی که قربانی شده، هیچوقت یادش نمیره.
بهشت جهنمیان
گلی کمرنگ، بیصدا شکفت در این حوالی
نه با سرخیِ آتشین، که با سوسویِ زلالی
عمریست ایستادهام، پایم اسیرِ گذشته است
گر بندِ این دوگانگی از پایم گسسته است،
آیا کنارِ این گل، مجالی برای شکفتنم هست؟
آینده میچکد ز میانِ انگشتانِ دست
تاوانِ کدامین گناه است این دردِ بیامان؟
پیوسته خنجر میزنم بر قلب و جان
و در حسرتِ یک دلخوشیِ ساده، دو دلم
میخواهم اکنون پای در این نقطه نهم
آن گل به صد وقار شکفت و شد عیان
همین برای شادیام بس بود در این جهان
تنها امیدم، محافظت ز یک برگ و بار بود
در آرزوی قدرت، دلم بیقرار بود
همان نقطه ضعفی که طرد کردم، دوباره برداشتم
رهایی ز دوگانگی را دگر محال پنداشتم
در دلِ همین تضاد است که خود را یافتم
چون ریشهای که در خاک، محکم شکافتم
یا چون رقصِ برگی، زودگذر در مسیرِ باد
آرام رها میشوم تا شکوفا شوم شاد
بهشت جهنمیان
استاد و شاگرد
با ضربه زدنِ مداوم درست تو همون لحظهای که شروع به ترمیم میکنن
تائوشون رو کاملاً تخلیه کرده.
زخمها کشنده نیستن اما سرعت ترمیمشون خیلی کم شده
و ظاهرشون هم داره پیرتر میشه.
الان دیگه نباید بتونن کار خاصی بکنن.
اشیای بیجون رو میشه با کمترین مقدار تائو کنترل کرد.
بمیر، آدمیزاد!
از این فرصت استفاده میکنم تا خودمو جمعوجور کنم.
اونم حسابی خسته شده.
این حملات مداومِ تائو داره از عمر خودش هم کم میکنه.
سنسی!
یه حقهی بچگانه. این کارا بیفایدهست.
تامشی ایتو-ریو: باران پاییزی.
نمیتونه به تاندن من برسه.
تق؟
تو خودتم که لب گوری.
چته تو؟
نیا جلو!
سنـ...
چته تو؟
میخوای عمر خودت رو به خاطر کسی که مرده کوتاه کنی؟
چرا باید این کارو بکنی؟
من هنوز هیچ کاری نکردم.
هنوز نمیتونم براش عزاداری کنم یا غصه بخورم.
تا وقتی که تو زندهای، حتی نمیتونم عصبانی بشم.
وقتی کشتمت، به همهی این کارا میرسم.
ناامیدی و غم میتونن تا اون موقع صبر کنن.
حالا بگو، چند بار دیگه باید تیکهتیکهات کنم تا بمیری؟
اوضاع خیته. خیلی خیلی خیته.
باید یه غلطی بکنم.
یه جوری...
هول نکن.
تائو به این زودیها برنمیگرده.
فکر کردی دیگه کارم تمومه؟
منو دستکم نگیر، آدمیزاد.
یکی از همنوعهای من همیشه همزمان هم مرد بود و هم زن
و برای تمرین، انرژیهاش رو درون خودش به گردش درمیآورد.
منم از همون تقلید کردم.
حفظ کردنِ همزمانِ هر دو جنسیت سخته اما الان چارهی دیگهای ندارم.
تازه...
میدونستم. همونطوری شد که فکر میکردم.
اگه بتونم بخشی از بدنم رو تغییر بدم
پس باید بتونم با فرم جهشیافتهام هم همین کارو بکنم
خب، چند صد بار دیگه باید ادامه بدیم؟
قسم میخورم که کارتو تموم میکنم.
دیگه دستم اومده که چطوری شیرینکاری درمیاری.
شیرینکاری.
هر چی دوست داری اسمشو بذار.
من اینم.
این زخما رو مادرم که یه معرکهگیرِ دورهگرد بود رو صورتم گذاشت
پسر استاد شمشیرزن رو تماشا کنین
نمایش ما این بود که یه بچهی کور، جاخالی میداد و با شمشیر چوبی جواب ضربههای مشتریا رو میداد.
«پسر استاد شمشیرزن رو ببینین که بدون دیدن حملهها رو پیشبینی میکنه»
هم من و هم مادرم برای زنده موندن جون میکندیم.
این زخما بخشی از نمایش بود اما من از مادر کور متولد شده بودم.
برای کسی که دنیا رو از طریق امواج تائو درک میکرد این کار خیلی ساده بود.
یه کنگیو ردهبالا وصف منو شنید
و منو تو صنف نابینایانِ تودوزا پذیرفت.
از طریق اونا بود که درِ خاندان یامادا رو زدم.
برای دو تا دورهگردِ فقیر، این یه فرصت طلایی بود.
مهارت بچهی تو با شمشیر جوریه که باورش سخته کور باشه.
این زخما رو از کجا آورده؟
پدر این پسر به مهارت تو شمشیرزنی معروفه.
اون که استعداد ذاتی داشت تو سن کم تو جنگ زخمی شد.
هر بار که ازمون میپرسیدن مادرم همین دروغ رو تحویلشون میداد.
منم همینطور.
چون نمیتونستم اون حرفا رو پس بگیرم و اسم مادرم رو لکهدار کنم
روزام رو به عنوان شاگرد یامادا با پنهان کردنِ گذشتهام میگذروندم.
خجالت میکشیدم.
گذشته که اهمیتی نداره.
مهم اینه که، میدونی، الان کی هستی.
منظورم این نبود.
بهت هشدار دادم که مثل یه شاگرد یامادا رفتار کنی.
منم همین کارو میکنم، و کاش به جای تربیتم به خودم نگاه میکردی.
تنزا-کون و شوگن-سان بازم دارن دعوا میکنن.
جالبه. بذار به حال خودشون باشن.
به صداقت و نترس بودن تنزا حسودیم میشد.
وقتی میدیدم بقیه همونطوری که بود قبولش دارن حس میکردم امیدی هست.
مهارت شما با شمشیر بینظیره، قربان.
شما الگوی من هستین.
نه، تو الگوی منی.
حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه با دستای خودم میکشمت!
میتونم در حین ترمیم از فرم کیشیکایم هم استفاده کنم.
تو هیچجوره نمیتونی...
خفه.
هم اون قیافهت و هم اون تواناییهای پرزرقوبرقت فقط یه مشت تهدید توخالیان.
فقط همون تهموندهی قدرتت رو جمع میکنی تا یه نمایش راه بندازی.
به زودی، تائوی تو هم اندازهی یه انسان معمولی میشه.
بازیِ مضحکت نمیتونه گولم بزنه.
هیچکدوممون نمیتونه ضربهی خلاص رو بزنه پس قراره همدیگه رو تو لجن و کثافت بکشیم
یه مبارزهی فرسایشیِ زشت و مرگبار.
آمادهای؟
سنسی!
نوروگای.
همونجا بمون. بقیهش با من.
چی؟
قراره خطرناک بشه.
لعنت بهت!
بدون داشتن توانایی تضاد عنصر فقط میتونم امیدوار باشم که خستهشون کنم.
پس چطور میتونم تائوی خودم رو بهینهتر مصرف کنم؟
مجبور نیستی صدها بار بهشون ضربه بزنی.
راحتتر نیست شمشیرت رو تو بدنشون فرو کنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.