As primeras 200 linias.
گناه نورا موران
کارگردان : فیل گولدستون
چیز دیگه میخواید ، آقای گرانت؟
نه، میتونی بری بخوابی
بله قربان
ببین کیه
بله قربان
سلام ادیت
چیزی شده؟
من این نامه هارو در گاوصندوق دیک پیدا کردم
بخون
زن زرنگیه ، اسمشو امضا نمیکنه
اسمش رو هیچکدوم نیست؟
نه
بخون ، کاملاً واضحه
جالبه ، مگه نه؟
تمام فصول سال شاعرانه توصیف شده شده
" زمستان " آتش من، خانه من
" بهار " بهار به لانه عشق می آید
درخت بیرون از پنجره اتاق نشیمن
جوانه می زند و من برنده شرط بندی هستم
"شکوفه ها زرد هستند"
زیبا نیست؟
دو عاشق در جنگل به درختان خیره شدن
و حالا تابستان
همان تابستانی که خیلی براش کار می کردم
نقشه کشی، برنامه ریزی هر کاری که درتوانم بود براش کردم
در حالیکه او ، وارد یه رابطه ارزان پشت خیابون شده بوده
احتمالاً توضیح دیگه ای هم داره
بذارم ساعت شماری میکنه تا دوباره اونو ببینه؟
و ازش برای خانه ای که با پول من خریده ، تشکر کنه؟
اون خانه را نخریده
اوه، پس در موردش میدونی؟
فکرشو میکردم
ادیت، احتمالاً این خواسته من برات غیر ممکنه
اما توصیه میکنم نامه هارو بسوزون
فراموششون کن
فراموش کنم؟
تو بودی فراموش میکردی، برادر؟
اجازه میدادی من با یه مرد دیگه باشم؟
که آغوشش رو برام باز کرده؟
یه مرد معمولی و ارزان قیمت
اگه به من نگی کیه
خودم پیداش میکنم
کاراگاه خصوصی میگیرم و اینارو بهش نشون میدم
نباید این کارو بکنی
حتماً میکنم
رنجش خواهم داد
ادیت
بیا اینجا
بشین
مترجم و تنظیم زیرنویس : م - تاج الدینی اسفند 1403
تا به حال اسم نورا موران به گوشت خورده؟
نورا موران؟
این ممکنه به حافظه ت کمک کنه
اولین زن قربانی صندلی برقی در بیست سال اخیر
خا ، چه ربطی به این داره؟
اون دختره
این زن و دیک؟
باور نمی کنم
حقیقت داره
گفتی میخوای رنج بکشه
آیا تا به حال شاهد اعدام بودی؟
نه
دلت میخواد یکیشو ببینی؟
خونسرد و آماده؟
برای دیدن یک چیز سوخته و بی جان
که چند لحظه قبل از اعدام یک انسان بود؟
مراسم بعد از ظهر شروع میشه
اعدام ساعت هشت امشبه
بله، تا ساعت شش میرسیم اونجا
قدش پنج فوته
قدش پنج فوته
فهمیدم ، پنج فوت
باید سرشو بتراشم
اون چیزی نخورد
تو هم همینطور
اون فقط 21 سال داره
من یه بچه تو این سن دارم
نمیدونم الان داره به چی فکر میکنه
رنجش بسیار بیصدا و رقت انگیز بود
وقتی سعی کردند راحتش کنند
فقط ساکت دراز بکش
به زودی به خواب میری
خانم واتس؟
مطمئنی تلگراف رو برای پدر رایان فرستادند؟
آره
اون برات دعا میکنه
ممکنه هنوز شانسی وجود داشته باشه
اگه فقط بگی چرا این کارو کردی
نه
چرا نمیگی عزیزم؟
اما به من میتونی بگی
به هیچکس
به تدریج مواد افیونی بدنش رو آرام کرد
اما ذهنش بیش از حد آشفته و در حالت گیج بود
همه چی عجیب و غریب و غیر واقعی شد
همه ما در وقت درماندگی اینو تجربه کردیم
در اون وقت کسی را طلب میکنیم که ازمون محافظت کنه
اون شخص برای نورا، پدر رایان بود مثل زمانی که بچه بود
نورا پنج ساله است
دو ساله که با خواهران زندگی میکنه
اون دختر بسیار خوبیه
خب
تنها یه چیزه که منو عقب نگه می داره
مبارکت باشه عزیزم
میخواستم ببینم چطور رو دامن من جا میگیری
بیا بغلم عزیزم
ما یه ماشین گرفتیم
شما گرفتین؟
آره
سوای چند پرداخت
پرداخت چیه؟
بین دوتا ایرلندی خوب مثل من و بچه؟
اوه بچه و شما؟
در حال حاضراون بچه شما هستی
خب، خواهیم دید
خواهیم دید
هشت سال خوشبختی
اما اون فقط تراژدی را به یاد آورد که بهش پایان داد
ماشین اونارو کشت ، پدر
تا ساعت ها نمیدونستم چرا به خونه برنمیگردن
حالا میخوای چیکار کنی ، نورا؟
حتی فکر کردن بهش گناه داره
اما مادر موران از من می خواست...
چی میخواست؟
که رقص یاد بگیرم
همیشه می گفت وقتی توان پرداخت هزینه شو داشته باشه
میتونستم برم مدرسه
حالا میخوای این کارو بکنی؟
آره
من تمام بدهی هارو پرداخت کردم و 300 دلار باقی مونده
بنظر شما استفاده از پول برای اون کار اشتباهه؟
اشتباه نیست نورا اما عاقلانه ترین کار هم نیست
اما من خیلی دلم میخواد این کارو انجام بدم
فکر کنم این پول تا زمانی که درس میخونم کافی باشه
بعدش هم میتونم یه شغل در کافه پیدا کنم
یا حتی در یه نمایش
ماه ها تمرین در ساعت های طولانی
و کار طاقت فرسا تا زمانی که احساس آمادگی کرد
پولش تقریباً تمام شده بود
اون مانند هزاران نفر دیگه شروع به کار کرد
مطمئن به موفقیت فوری
زرق و برق تئاتر وجود داشت
چراغ ها و جمعیت
برای او مست کننده بود چون اکنون احساس می کرد
که بخشی از آنهاست
درهای صحنه بود
که نوید رمز و راز و هیجان می داد
و پرسه زدن در اطراف روزانه دفاتر استخدام
احساس میکرد که هر روز جدید
آغاز موفقیت او خواهد بود
و امتناع از شنیدن، روزهای بی پایان صداهایی که صحبت می کردند
" امروز هم هیچی " بدون تجربه " " امروز هم هیچی "
" نه نه تو نمیتونی " " امروز هم هیچی "
نشانه هایی که آزارش میداد
گروه کر پر شده امروز هیچ استخدامی نداریم
کر پر شده ، کر پر شده
تا زمانی که با وحشت متوجه آخرین دلاری شد که موجود داشت
و نیاز مبرم به هر نوع کاری
شکست را باور کرده بود تا زمانی که اون آگهی را دید
می ترسم شما برای کار در یه سیرک خیلی جوان باشی
اوه نه ، اینطور نیست
من خیلی جوان نیستم درواقع پیرم
خواهش میکنم این شغلو به من بدین
بسیارخوب
برو پیش پائولینو درسیرک برادران پادشاه
اوه ، متشکرم
هیجان ، یک شغل
صدای کالیوپ
معلق زدن، آکروبات، تحرک ، هیجان
همه در ذهنش به صدا درآمده بود
می ترسید اونجا کسی بهش صدمه بزنه
و سپس نام او
خیلی خب
مراقب باش
اون تقریباً به اندازه آخرین شریک شماست
خوبه
اوکی ، کارت خوب بود
اوه، آقای پائولینو؟
من که مجبور نیستم برم تو قفس؟
نه، نه، تمام کاری که باید بکنی...
اینه که اون لباس را بپوشی و زیبا به نظر برسی
و اوه ، بذارش به عهده خودم
نورا سرشار از هیجان زندگی در سیرک خوشحال بود
عجله، شلوغی، هیجان حرکت، شهرهای جدید
کل داستان یک ماجراجویی با شکوه بود تا اینکه یک شب
خشونت پائولینو و ترس نورا از او
چیزایی بودند که هرگز نمی تونست فراموش کنه
وقتی اتفاقاتی در زندگی ما می افته
ما از آن وقایع آگاه هستیم
اما بعدها، ناخودآگاه، زندگی خودرا به عنوان یه الگو می بینیم
و به راحتی میشه وقایعی را که آن الگو را تشکیل میدن به یاد آورد
در مورد نورا هم همینطور بود
اون در یک سلول منتظر مرگ بود
و با این حال وجودش در سیرک بود
در ضمیر ناخودآگاهش خواب میدید
اون داشت وقایعی را زنده می کرد
که الگوی زندگی او را تشکیل داد
خانم واتس؟
No comments yet. Be the first to leave one.