As primeras 200 linias.
.عصبانی شدی. آره، میدونم دیر کردم
.نه بابا، اصلاً. نگرانش نباش
.خوبه، چون حال ندارم آخر هفته رو تو بیگ سور با بحث و دعوا بگذرونم
.چی؟ من و تو. بزنیم به جادهی ساحلی
.رادیو روشن، سقف ماشینو هم دادیم پایین
.فقط کافیه بگی آره
...واقعاً عالی به نظر میاد، ولی
.ولی این که «آره» محسوب نمیشه
.فقط اینکه این رابطه واقعاً درست در نمیاد
.باشه، میتونیم یه وقت دیگه بذاریم
.نه آخر هفته رو، خودمون رو میگم
.واقعاً متاسفم
.آره، منم همینطور
.اوه، رفت
.واقعاً فکر میکردم این یکی دیگه موندنیه
چرا؟ چون هم بامزه بود هم شوخطبع؟
و اوه، آره، و یادم رفت بگم، خوشگل و خوردنی؟
.این دومین مردیه که پشت سر هم گذاشته کنار
سومین نفر. ولی کی اهمیت میده؟
خب، به نظرت مشکل تعهد داره؟
یا فکر میکنی زیادی سختپسنده؟
.نمیدونم. دلم میخواد گمانهزنی کنم ولی باید برم
.پایپر، اگه خبر نداری، گروه فلیمینگ لیپس تو کلوپ تو دارن کنسرت میذارن
!گروه... گروه محبوب من
.آره، میدونم، واسه همینه که وقتی میری پشت صحنه، نباید بترسونیشون
.باشه؟ باشه
.من باید برم خونه چون فردا باید با پرستارای جادویی مصاحبه کنم
و باید آماده شم. وایسا، پرستارای جادویی؟
منظورت مثل مری پاپینزه؟
.آدم فقط میتونه آرزو کنه، ولی نه
...لئو هماهنگ کرده که ما با موجودات ماوراءالطبیعه ملاقات کنیم
که تجربهی بچهداری دارن...
...موجودات؟ آخه من که نمیتونم زنگ بزنم به یه آژانس
و ازشون یه نانی بخوام که مراقب "چارمد وان" کوچولوی من باشه...
در حالی که خودم میرم دیوهای لزج رو سلاخی کنم...
...این نکتهی خوبیه. ولی به نظرت یکم زود نیست
که دنبال نانی بگردی؟ تو که هنوز شکمت بالا نیومده...
...البته به جز سینههات! بهت میگم، خیلی بزرگ شدن
و قطعاً اونا فرمانروایی میکنن...
.ولی حداقل یه چیزی تو این حاملگی عادیه. خب، میبینمت
من فقط... میشه... میشه...؟
.جدایی واقعاً حال آدمو میگیره. آره، عزیزم
.خب، با تمرین، آدم استاد میشه
.آره، میدونی، منظورم اینه که اگه جور در نمیاد، خب در نمیاد دیگه
چرا جور درنمیومد؟
.نمیدونم، فقط یه جوری حس کردم که این رابطه به جایی نمیرسه
.واسه همین فکر کردم این یکی رو قبل از اینکه به جاهای باریک بکشه، تمومش کنم
.قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشه و اون زیادی دوستم داشته باشه
.باشه. اگه خودت میدونی
.حداقل دیگه نگران نیستی که دوباره حمله کنه
...این یه جوری ربط داشت به کول؟ خب، حالا که اسمشو بردی
.مدتیه خبری ازش نیست
این خوبه، مگه نه؟
.آره، برای من که آره، ولی خب، نگران بقیهی آدما هستم، میدونی که
.کول همینجوری دست رو دست نمیذاره، یعنی یه نقشه تو سرشه
...و حالا که فهمیده ما دیگه مطمئناً با هم نیستیم
میترسم اون «یه چیزی» شیطانی باشه...
!برو کنار
کجا فکر میکنی داری میری؟
!هیچجا نمیری. خم شو
!هیچکی تکون نخوره! همه دستا بالا جایی که ببینم
!بزن بریم
!هر چی پول و چیز باارزش دارید! زودباشید! ساعت، کیف پول
!یالا، هیچی تغییر نکرده. پولا رو بده! زودباش
هی، اینجا چه خبره؟
.ما منتظر این لحظه بودیم، کول
.آره، خوش اومدی
.هی، خانوم! من دارم سعی میکنم یه تصویر خوب از خودم نشون بدم
!بذارش پایین، بذارش پایین، بذارش پایین
برای پرستارها؟
.آره، من بهترین رو میخوام. و بهترینها برای آدمهای بینظم کار نمیکنن
ما بینظم نیستیم. اوه، واقعاً؟
پس چطور شد من تمام شب رو داشتم لکههای معجون رو از سقف پاک میکردم؟
.اون گازپاچو بود، نه دوا
.خب، میدونی که مخلوطکنها درپوش دارن
پایپر، باید ریلکس کنی، باشه؟
.وقتی لئو برسه ریلکس میکنم. ما فرصت نکردیم آماده شیم
.چی رو آماده کنی؟ تو "چارمد وان" هستی، آوازهت از خودت جلوتر رفته
...آها، منظورت اینه که چطور نیروهای شر هر ساعت از شبانهروز میریزن اینجا
و قسم خوردن ما رو بکشن؟ دقیقاً محیط کار ایدهآلی نیست...
...آخیش، بالاخره! ترسیده بودم که بزرگان یهو یه
یکی از اون ماموریتای لحظه آخری و غیر قابل تعویقشون رو برامون ردیف کرده باشن...
.نمیشه صبر کرد؟ نه، نمیشه صبر کرد
.ولی برای من نیست، برای پیجه. داری اولین نگهبانتو میگیری
جدی میگی؟
.خب، بزرگان که به شوخطبعیشون معروف نیستن
.این خیلی عالیه! من الان پِیج متیوزم، وایتلایتر-ویچ
.من یه ترکیبم. صبر کن یه دقیقه
از کی تا حالا برای کار فرشتهی راهنما اینقدر ذوق زدهای؟
.خب، این نیمی از وجود منه
نگهبانم کیه؟ یه فرشتهی راهنمای آیندهست؟
یه خیّر؟ یه پزشک؟
.دقیقاً اینطور نیست. اوه، وایسا، بهم نگو
.یه دختر جوونه. یه جادوگره
.قدرتاش تازه دارن ظهور میکنن. اوه خدایا، کاملاً میتونم درکش کنم
.وقتی هیجانزده میشی، تند تند حرف میزنی
...ببخشید. تنها چیزی که میتونم دربارهی نگهبانت بگم اینه که
اون یه مرد خوبه که مسیرشو گم کرده...
...و چرا فقط همین قدر میتونی بهش بگی؟ چون بزرگان میخوان پِیج
بقیهی قضیه رو خودش کشف کنه...
.آره، ببین، داری میپیچونی
.اسمِ مسئولیتت سَمیوئِله
.سَمیوئِل
اسم خوب و قوی، یه اسم مذهبی. خب، کجا پیداش کنم؟
.بزرگترها مطمئن نیستن
.اما فکر میکنن تو باید بتونی جاشو حس کنی
.پس یه لحظه وایسا
...اگه بزرگترها ردشو گم کردن
چرا یهو فکر میکنن پِیج میتونه پیداش کنه؟
.خب، بزرگترها به تواناییهای پِیج کاملاً ایمان دارن. منم همینطور
.تنها کاری که باید بکنیم اینه که اعتماد کنیم اونا میدونن چیکار میکنن
آخه چجوری میخوای به کسایی اعتماد کنی که به سؤالاتت جواب نمیدن؟
.باشه، بسه دیگه، نَنسیِ منفیباف. تو فقط بدو برو سر تمیزکاریت
.نمیخوام کسی ذوق و شوقِ وایتلایتری منو کور کنه
پِیج؟ پایپر؟
.هی
.چی شده؟ ما باید یه اهریمنو نابود کنیم
پِیج، با معجون نابودیای که واسه کُل درست کرده بودی چیکار کردی؟
که واسه کُل درست کرده بودی؟ کُل؟...
انداختمش دور. انداختیش دور؟
...آره، به اندازه کافی قوی نبود. رو اون نامهبازکن امتحانش کردم
که روش خون کُل بود، ولی به زور یه ذره هم روش اثر نذاشت...
...خب، باید یه راهی پیدا کنی که یه دونه دیگه درست کنی
که به اندازه کافی قوی باشه، و سریع...
یه لحظه وایسا خانم. چی داری میگی؟
.دیشب، دو تا مرد به یه بار دستبرد زدن و یه شبگرد کشتشون
.بیشتر به نظر میاد به حکم بازداشت نیاز داری تا یه معجون
.نه وقتی که اون شبگرد قدبلند، سبزه و خوشتیپه
.و میتونه با تکون دادن دستش آدما رو پرت کنه هوا
.این دلیل نمیشه که کُل باشه
یادم رفت بگم جای سوختگی هم بود؟
یعنی کُله. چرا تو--؟
...بذار من حلش کنم. فیبی، از اونجایی که منم یه وایتلایترم
.فقط میخوام بهت هشدار بدم که شاید نباید عجولانه نتیجهگیری کنی
.و باید قبل از هر کاری، همه حقایق رو بدونی
.راستش، حق با توئه
...من تو این کار خوبم. اما تو بهتره شروع کنی به کار کردن
روی معجون. چون اگه در مورد کُل حق با من باشه، آتشبس ما باهاش تموم شده...
.دیشب بهت گفتم، تنهام بذار
.دیشب، از خط قرمز رد شدی. قدرتی که درونت داری، رشد کرده
.هیچ جای دیگهای نداری که بهش پناه ببری، جز ما
.من شرور نمیشم
.خیر و شر، دستهبندیهای بیفایدهای هستن
.دائم در حال جنگن، هیچ طرفی هم هرگز برنده نمیشه
خیلی خستهکننده میشه، فکر نمیکنی؟
پس تو چی هستی؟
.آواتارها
آواتارهای چی؟
.نیرو و قدرت
.و ما مجبور نیستیم خودمونو محدود کنیم به انتخاب بین خیر و شر
.ما میتونیم هر دو رو کنترل کنیم
این چه ربطی به من داره؟
.ما فقط چند نفریم
...اما داریم آماده میشیم که قدرتی رو به کار بگیریم که نظیرش رو
این دنیا هرگز ندیده...
.و میخوایم تو هم بخشی از این باشی
.بذار روشن بهت بگم
.من نمیخوام هیچ ربطی به شما داشته باشم
.تو نمیتونی با ما بجنگی، کُل
.تلاش کردن بیهودهست
.دیر یا زود، به ما ملحق میشی
...این
اجتنابناپذیره...
باز برگشتی همون آدم سابق، هان؟
.گورتو گم کن از اینجا
دیشب دو نفر رو کشتی؟
.من وقت این حرفا رو ندارم
.خب، بهتره که واسه این کار وقت پیدا کنی
من نمیتونم خوب باشم، شرور هم نمیشم. از من چی میخوای؟
.من یه جواب میخوام
.بله. من اون دو تا مجرم رو کشتم
.و میخوای یه چیز دیگه هم بدونی؟ آسون بود. خیلی طبیعی به نظر میرسید
این همونی بود که میخواستی بشنوی؟
تو اصلاً نمیفهمی، نه؟
.اونا فقط دو تا مجرم نبودن. اونا دو تا انسان بودن، کُل
.بیخیال این چرندیات قضاوت کردن شو
.تو اصلاً نمیفهمی الان چی دارم میکشم
.نه، نمیفهمم، و نمیخوام هم بفهمم
پس چرا هنوز اینجایی؟
.من اینجام که بهت هشدار بدم
...اگه یه آدم دیگه رو بکشی، چه خوب چه بد
من نابودت میکنم...
واقعاً فکر میکنی قدرت نابود کردن منو داری؟
.امتحانم کن
.شاید همین کارو بکنم
...اگه قرار بود مسئولیتمو اینجا پیدا کنم
شاید باید بهم میگفتی کفشای جیمی چوومو نپوشم...
جیمی کی؟
کفشام دیگه؟
.مردا
.پس حدس میزنم تئوریِ "خیرِ ثروتمند" من اشتباه بود
.بهت گفتم که اون یه روح سرگردانه و نیاز به نجات داره
.آره، اینجا قطعاً شبیه جاییه که روحهای سرگردان پاتوق میکنن
.احتمالاً چند تا موش و چند تا سوسک هم هست
.و فضولات انسانی
حداقل نقشِ من کار میکنه. نقش؟
.مددکار اجتماعی. خب، باید یه چیزی به سَمیوئل بگم
.خب، تو این مورد، فکر نمیکنم به نقش نیاز داشته باشی
.تو این مورد؟ خب، هر موردی فرق میکنه
.پایپر حق داره، داری طفره میری
No comments yet. Be the first to leave one.